تبليغاتX
...سه نقطه حرف ...
























...سه نقطه حرف ...

دوباره تازه میشوم.....دوباره و دوباره.....!!!

همه چیز گوش شیطان کر.....خوب است....گاهی هم بد!!!

خوبتر میشود....!!!

بسوزد چشمش....بسوزد چشم شیطان!

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط بهار| |

با اینکه تازه از مسافرت اومدم.....اونم مسافرتی که همش باید از ته بازار جمم میکردن....اما الان بینهایت و بی صبرانه منتظر 25امم که میخوام برم شمال....فکرشو که میکنم دلم یه جوری میشه......یاد خنده های آخر شب تا نزدیک صبمون میفتم.....یاد ورق بازی و قلیون و سیگار......یاد به زور خوابیدن فقط واسه اینکه بتونی فردا خونه ی فلانی  و فلانی بری.......بهش که فکر میکنم یاد این میفتم که آخر شب واسه که بچه های ف رو بخوابونیم مجبور بودیم سوار ماشین کنیمشونو دور دور بزنیم تا بخوابنو غش کنن.......یاد شلوغ پلوغی خونه میفتم.....که مهم نبود چی میخوریمو چی میشه.....فقط مهم خوش گذرونیمون بود.....یاد کلاردشت میفتم که هواش مستم کرد......یاد اون شب میفتم که تا صب همه رو بیخواب کرده بودمو هر هر هر هر میخندیدم....ازو.ن خنده های بی وقفه.....از اون خنده هایی که فقط وقتی سرت گرم باشه میتونی بخندی او همه با اون شدت.......

منتظرم...منتظرم که زود 25 ام شه........میخوام بی قیدی کنم.....مثه دیشب....آره مثه دیشب....!!

میم و من هردومون روحیه اشو داریم که یهو بزنیم زیر پای قید و بند و جای زن و شوهر بشیم دو تا آدم دیگه.....!!!!!

ترس نوشت : یه چیزی هست نخندین......هر دفعه که اومدم نوشتم همه چی خوبه و از خوشی هام نوشتم بعدش همون شبش با میم دعوامون شده.....یعنی باورتون میشه آدم انقدر ذهنش خراب باشه!!!!!

نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط بهار| |

اره خوب.....الان همه چی خوبه....!!
نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط بهار| |

بعضی وقتا آدم میمونه چی بگه....یهو قفل میشه....یهو دوس داری داد بزنی بگی آی تو....تو چی فکر کردی که به خودت اجازه میدی ؟؟؟ولی خوب قفل میشی....قفل!!!!!!

روز گندی بود.....و هست....

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط بهار| |

fuck you....fuck u my fucking life


نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط بهار|

چه جالب....!

هی چشامو میبندمو باز میکنمو...هی دوباره میبینم هیچی نیست که بشه بهش خندید.....من یه موقعیی عاشق خوشی های کوچیک زندگیم بودم....الانم هستم....ولی خوب نیستن انگار...این روزا کمرنگ شدن.....ترجیح میدم سکوت کنمو فکر کنم....فکری که نتیجه نداره...که پوچه....

خسته از خوندن خوشی دیگران.....که خودم فعلا خوشی ندارم...!!! یعنی که حال خوشی ندارم....!!

پی اس : نظراتتون تو پست قبلو غیرفعال کردم که فقط خودم بتونم بخونمشون...!!

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط بهار| |

و تاریخ...تاریخ تاریخ لعنتی....مدام تکرار میشود......

و من همیشه و همیشه از همان موقع که مدرسه میرفتم ...از تاریخ متنفر بودمو حالا میفهمم دلیلش را...

و چه تلخ است که تاریخ را نمیشود گاهی عوض کرد......

و چه تلخ است وقتیکه تکرار تاریخ تو را ضد ضربه میکند و تاریخ باعث میشود...این تاریخ لعنتی باعث میشود که تو حتی اشک هم نداشته باشی.....که تو حتی دستانت هم نلرزد...که تو حتی چشمانت هم خیس نشود...که تو باشی  و تو و تو.....و من خسته ام.....خسته.....!

و امروز باز هم برای من تکرار شد...و امروز من بیشتر به این قانون نانوشته ایمان پیدا کردم که تاریخ تکراریست...!!!

چشمانم را میبندمو فکر میکنم خواب بوده ام....و اما این حقه است...حقه!!!

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط بهار|

دیروز بود...نه پریشب بود...که داشتم میگفتم به او...که اینها...این مشکلات و این بحث هامان طبیعیست....همه دارند خوب......بعد همین امروز است که با خودم میگوییممم چه غلط ها.....غلط کرده ایم که بخواهیم مثل بقیه باشیم.....!!!

میدانید....عشق یک جوری کرده مرا.....مثل دیوانه ها...مثل خول ها.....هی خول خول بازی در می آورم....هی میپیچم به دست و بالش...هی خودم را جا میکنم روی پاهایش....خودم را میبرم زیر پتویش ...همیشه و همه جا خواسته ام که باشم....که باهم باشیم.....اسمش عشق است؟؟!!! یا جنون پس از نداشتنش؟؟؟که انقدر نداشته امش که حالا که دارمش دیوانه بازی در می آورم....داشتم به هما میگفتم ...عاشق شدم رفت.....داشتم بهش میگفتم که نمیدانم که چطور میشود به محض اینکه در خلوتش فرو میرود خودم را جلویش میبینم.....که خندید...که گفت من هم داشته ام از اینها......که بهم گفت اسمش شیفتگیست....راست گفت....شیفته شده ام...اما.....اما.....این شیفته گی شاید که خوب نباشد زیاد....او میگوید که نه...عاشق شیفتگی ام هست...که دوس دارد...اما من....گاهیییی...گاهییی آنطور که میخواهم جواب نمیگیرم....که گاهی فکر میکنم که او هم باید بیایید و خودش را جا کند هر جایی....که خوب او مرد است دیگر ...نه؟؟؟درس فکر میکنم؟؟؟؟آیا؟

مدام هر از گاهی گریه میکنم....فریاد میزنم....و توی ذهنم خودم را عذاب میدهم....ذهنم اذیتم میکند....گاهی اینکه ببینییی همه کست شده است یک نفر ترسناک است...گاهیی حس میکنی اگر و اگر همین همه کست برود چی؟؟؟آنوقت هیچی نداری که....آدم را ترس برمیدارد.....

بعضی وقتها هیچی نیست...هیچ اتفاقی نیفتاده که.....اما چون نمیتوانم حرفم را بزنم حس میکنم تنهام.....بعضی وقتها چون حرف هایم تکراریست......چون وقت حرف زدنمان یکهو داغ میکنمو اشک از چشمانم سرازیر میشود...و او....و او...ناراحت میشود...خیلی....و بعد هم عصبانی....که فکر میکند دارم اذیتش میکنم....که من اذیت نمیکنم....من فقط بچه شده ام ان لحظه.....و دوست ندارم بچه باشم.....دوست دارم قوی باشم.....

چقدر درهم و برهم شد این پست....من اینجور فکر میکنم یا واقعا؟؟؟

پی اس: میخواهم قوی باشم....میخواهم راضی باشم....

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط بهار| |

...یکنواختییی....تنهاییی....حسش میکنم...زیاد.....زیاد حسش میکنم....

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط بهار| |

هرچه دورتر ....بهترر......
نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط بهار| |

Design By : Night Melody