کوتاه...

شدم مثه کسی که غذاهای زیادی خورده....با طعمای مختلف...حالا غذای مورد علاقه ی خودشو

یادش رفته...یادش رفته که چی بود!!! ماکارونی بیشتر دوس داشت؟؟یا قرمه سبزی؟؟؟یا شایدم نیمرو؟؟؟

یادم نیست...یادم نمیاد چی دوس داشتم...انقدر که  هله هوله خوردم..انقدر که  غذاهای دروغ خوردم...

باید به فکر رژیم باشم شاید!!!!!!!!!!

پ نوشت : واسه اولین بار تو زندگیم فهمیدم سرت که شلوغ باشه یعنی چی؟؟!!!!

رقص+خنده

یه وقتا حس و حالش میاد شیک تاپ آبیه رو بپوشی....همون که بنداش نازکه...برمودا پات کنی..

موهاتو بریزی  دورت....آهنگو ببری تا آسمونو با خودت برقصی....اصلا یه جورایی سرخوش بشی...

سرخوشی کنی.....فکر نکنی خول شدی....فکر نکنی که داری تنهایی میرقصی....دوس داری برقصی و

برقصی .واسه خودت بچرخی.....دستاتو مثه پروانه بگیری رو هوا و چرخ بزنی...چرخ بزنی انقدر که مثه

بچگیات سرت منگ شه...انقدر که وقتی وایستی گلای قالی رو دو تا سه تا ببینی.....همون جا ولو شی

رو زمینو بزنی زیر خنده...انقدر بخندی که نفست بند بیاد......اشکت سررازیر شه....اینجوری خندیدی تا

به حال؟؟؟؟؟!!!!

اینجور وقتا وقتی اینجوری میخندم نمیدونم چرا از صدای خنده هام میترسم!!!!

؟؟؟؟؟هااا؟؟؟؟

یه سری روابط هست انتهاش به هیچ میرسه اما در طول رابطه...همون موقع هایی که هر دو تامون تو

دو تا خط جدا از هم و موازی باهم داریم قدم میزنیم توش همه چی هست...هرچیزی که بشه باهاش

دلخوشی کرد هست...خوشحال میشی وقتی میدونی هروقت اراده کنی اگه هیچ کس هیچ کسم

نباشه...اگه چمیدونم دوس پسرت نباشه....اگه  اون کسی که باید باشه و  خوب الان

به هر دلیلی نیست تو زندگیت....ولی اون یه نفر موازی با تو هست.....میشه اراده کرد و اون دوست رو

دید....میشه اراده کرد و باهاش ساعت ها درد و دل کرد..اصلا جالب بودن قضیه اینه که تو میتونی از هر

دری باهاش حرف بزنی.....حتی میشه بدی دست نوشته هاتو که هیچ فرد حقیقی ای حق آگاهی

ازشون نداره رو بخونه...میشه انقدر باهاش راحت بود که همه ی خود خود خودتو رو کنی....بی هیچ

شرمی....بی هیچ دلهره ای که طرف ممکنه چه فکری کنه....تو این رابطه تو نقاب نداری..تو این رابطه تو

ممکنه وقتی گریه میکنی سرتو رو شونه هاش نزاری ..ممکنه دستاش اشکاتو پاک نکنه اما اون عمیق نگاه کردنه و اون عمیق گوش سپردنه تورو خندون میکنه....

انقدر خوب به همه چی گوش میده و میدونه کجا نباید اظهار نظر نکنه که تو یکریز همه چی رو بگی حتی اگه تو حرفات تناقض زیاده....

هیچ پیچ و خمی توش نیست ...همین چیزای ساده ساده ....همین چیزای کوچیک باعث میشه احساس خوشنودی کنی.....همین خودت بودناست که خوشنودترت میکنه...

دوستی که میدونم اینجارو نمیخونی واسه بودنات ممنون....و خدایا ممنون تر...

در راستای همون بالایی نوشت:اما جالبه چرا اگه واسه اونی که قراره باهات باشه همین جوری بی پروا

 خودتو رو کنی یه جور دیگه میشه قضیه...نمیدونم چرا تا طرفت تو و واقعیت هاتو میبینه یه جوری

 میشه...مگه جز اینه که من با کسی که از همه بهم نزدیکتره خود خود خودم باید باشم.....میدونی

 چیه؟؟؟شاید این خود خود بهار اونقدرا قشنگ نباشه ها ولی خوب هرچی هست خودشه....مثلا تو

 آخرین رابطه ای که داشتم....خود خودم بودم....مثه همین وبلاگ.....ولی خوب تهش اونجوری شد که

 فکر نمیکردم.....بعضی وقتا یه فکری میاد تو سرم اینکه شاید یه مقدار خودت نبودن خوبه آره.....؟؟؟؟

من جز بهار مگه میتونم باشم؟؟؟؟با نون که حرف میزدم میگفت: تو ساده لوحانه خودتی...باید سیاست داشته باشی...من الان این سیاسته رو نمیفهمم یعنی چی؟؟!!!یعنی دروغگویی؟؟؟البته این پر واضحه که بعضی وقتا بعضی آدما بیشتر دوست دارن...و بیشتر براشون جذابی وقتی بهشون دروغ میگی....اینجا نمیخوام بحث زن و مرد و جنسیت ها رو مطرح کنم...

ولی یه چیزی هست...دیدین تو بعضی روابط هرچی اون یکی دروغ گوتر خودخواه تر و بداخلاق تره...این یکی سر به راه تر و رام تره؟؟؟اینو من نمیفهمم....چرا؟؟؟؟!!!!!یعنی اینه راهه درستش؟؟؟؟

جداً این یه قانون ننوشته است؟؟؟؟!!!!

سرمو بزار رو شونه هات خوابم میاد...!!!

شده یه نفر وقتی خیلی گریه کردی و چشات مثه هلو گنده شده پشت وب وقتی یهو  یه لبخند تقریبا

گنده میاد رو صورتت بهت بگه: چقدر لبخند به صورتت میاد...تو نخندی گیر بده بخند...بخند....بعد تو تمام

جوگیر بشی و آی لبخند بزنی...آی  لبخند بزنی که دندونات دیده شه.....بعله....امروز از ظهر همچنان

لبخند میزنم حتی در مقابل دل دردای ذهنم....خلاصه اینکه آقایون خانوما این جانب چون تشویق شدم

که لبخند دلبرم میکنه پس میخندم.....نه که هرهر بخندم...لبخند میزنم....فقط موندم اگه برم تو خیابونو

لبخندزنون قدم بزنم یعنی ملت همیشه خنثی فکر میکنن من کم دارم؟؟؟؟؟؟!!! حالا امتحان میکنم ها؟؟

نتیجه نداد مثه یه بنده خدایی اخم میکنیم.....آره؟؟؟

آخ آخ یه سی دی بک آپ مال ۴ سال پیشمو گذاشتم  عکسامو نگاه کردم آی خندیدم....آی خندیدم....

شما هم به قیافه ی گذشته هاتون میخندی؟؟؟؟ نه که فکر کنی خودمو مسخره کردما...آخه خیلی ژست

های توپی میگرفتم....بعد یهو از خودم پرسیدم یعنی یه ۵ سال دیگه به الانم میخندم؟؟؟؟

اصلا این عکس خیلی چیزه باحالیه...از فیلمم باحالتره....تو همیشه اول میری سراغ عکسات تا اینکه

بشینی یه فیلمو از چمیدونم مراسم کی نگاه کنی.....

رو درو دیوار کمد و کتابخونم یه عالمه از عکسای بچگیمو چسبوندم....بعد امروز دیدم فکر بدی نیس کلا

اتاقمو پر کنم با عکسای دوران مختلف زندگیم....ها؟؟؟؟؟..انقدر دوس دارم.....همش خودمو میبینم از

زوایای مختلف ...خودمو میبینم با خاطراتم...با بزرگ شدنام....آره؟؟؟؟؟

بعدتر:مامانم خیلی منو جوون میبینه گویا برداشته بهم میگه ۱۹ سالته خجالت بکش بزرگ شدی...جان؟؟؟؟؟؟؟؟۱۹؟؟؟؟؟ا

کلا با ۴ تا موی سفیدمون که یکی پشت گردن دوتا زیر گوشا و یکی لا به لای موهام وسطای سرمه خیلی حال میکنم......انقدر دوسشون دارم که نگوووو......یه جورایی ان آخه...مخصوصا اونی که زیر گوشم سمت راستمه...منو یاد سرسخت بودنم میندازه....یاد روزایی که داشتم بزرگ میشدم....

خدایا این بزگ شدنه رو متوقف نکنی......امشب خیلی حالم خوبه گویاا...یه جورایی....

به جون خودم آخرین نوشت: تو همون سی دی بکاپه یه آلبوم از کنسرت سال ۸۳ امید بود....از ظهر دارم گوش میدمش...همش میگه : سرتو بزار رو شونه هام.......خوابت بگیره..........الان فکر میکنم چقدر این آهنگه قشنگه/...

تکنولوژی برتر

اینو یکی برام فرستاده گفته برای 20 نفر بفرست.
Toro emam zaman ghasam in pmo bekhoon.. Man 2khtari hastam az
 
khoozestan ke pezeshkan az moalejeye man na omid shodand... Shabi
 
 dar khab hazrate fateme ra didam dar galooyam aab rikht shafa
 
 peyda kardam Az man khast in ro be 20 nafar begooyam In pm be
 
 daste karmandi oftad eteghad nadasht karesho az dast dad Marde
 
 digari eteghad peyda kard va 20 miliyon bedast avard Va kase digari
 
 etena nakard va pesaresho az dast dad... Agar be bibi zeynab
 
 eteghad dari in pmo S2A kon 20 rooz dige montazere mojeze bash
 
 Age naresid ba in shomare tamas begir 09163803915
 
یکی سر جدش  بیاد به من توضیح بده این یعنی چی آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من از همین تاریخ تا بیست روز دیگه سوسک میشم....اون شماره هم احتمالا شماره حضرته...

حوصله ی عصبانیت نداری نخوننن...

خشن نوشتی بود که حذف شد...

ای بی خبر ز حالم برو گمشو بسلامت....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوش نیستم امشب....هیچ خوش نیستم امشب...هیچ اتفاق افتاد.....باور کن هیچ است آنچه حالم را ناخوش کرده....

خودمو میبرم تو دنیای آب...زیر دوش وایمیستم....آب ولرم....آب سرد.....آب یخ..انقدر که بلرزم....

باز همون نقطه ی همیشگی...آب داغ.....کرخ میشم....بیحس میشم.....بیحس و بیحس تر....نه خنثی که بی حس میشم....

میشینم زیر آب....چشامو رو هم فشار میدم شاید یادم بیاد چی گذشت بر بهار که دگرگون شد....هیچی یادم نمیاد....

سرمو میچسبونم به دیوارو خیره میشم به آبی که میریزه روم.....مثه بارونه....نمیدونم چی میاد تو ذهنمو یهو میره...

که شوریه چشامو مخلوط میکنه با آبی که به سرعت میریزه روم....لبامو رو هم فشار میدم.....دلم نمیخواد بغضم بترکه..

دلم نمیخواد جلوی بهار شرمنده شم.....ولی چونم که میلرزه خودش هزار حرف داره واسه رسوایی پیش بهار....

شوریه چشام گم میشه تو آب.....میشینم انقدر میشینم زیر این دوش تا حالم خوب شه....انقدر میشینمو چشامو میبندم تا تموم شه...

نمیشه.....

.......

خودمو میسوزونم..این منم که دارم خودمو میگیرم زیر سوختن.....

حوصله ی هیچی ندارم حتی موهام....حتی موهای خیسم.....سشوارو بی حوصله میزنم به پریز و سرششو میگیرم رو سیاهیم....

وقتی خودمو تو آینه نگاه میکنم میبینم اگه نگم زیبا شدن دروغ گفتم....از خودم میپرسم این همه بیحوصلگی این همه بغض...

چه جوری این موهارو زیبا کرد؟؟!!!!

به مامان میگم میخوام بخوابم....امشب میخوام زود بخوابم.....دیگه دیروقت نمیخوابم.....دیگه تا صبح بیدار نمیمونم...

شمعای جلوی آینه رو یکی روشن میکنم....نه.....همه رو خاموش میکنمو 7 تاش روشن...

خیره میشم به آینه...دیگه خرسی رو بغل کردنم حوصله میخواد...دیگه با اشکی حرف زدن حوصله میخواد....

اشکی....خیلی وقته اون گوشه کنار بقیه عروسکا جا خوش کرده....خیلی وقته ندیدمش....آخرین بار دفعه ای بود که

به الف نشونش دادم....گفتم این بچمه...یه کمم شیطونه.....

نمیدونم چه مرگم شده...اینکه یه دردیت باشه و ندونی...یا شایدم میدونی و به خودت میگی نمیدونم رقت انگیزه....

اینکه دلت گریه بخوادو چشاتو رو هم فشار بدی اسف باره....

اینکه....و اینکه.....

امشب کی تموم میشه؟؟!! چه جوری تموم میشه؟؟!!! با چشای قرمز که میره روهم یا نه با گلوی دردناک که هنوز توش

یه نایلون پر از بغضه؟؟؟؟!!!

دلم امشب....نه...بهار امشب غم داره....فقط غم داره......اونم نه یکم...که یه دنیا...اندازه ی همین سیاهی.....

 

هیسسس !!!

چشما همیشه عجیبن...و حرفایی که تو لحظات خاص زده میشن عجیب تر...رفته بودم یه جاهایی....

داشتم همونی که میگن فکرت تمرکز نداره رو هیچی رو تجربه میکردم....عجیب بود نگاهم رو یه چیزی

گره خورد....افتادم...نگاهش یه جوری بود....باید میدیدی تا میفهمیدی...من که زل زدن لذت بردنمه

تاب نیاوردم...نه که فکر کنی دل لرزدینو اینا باشه ها....کلا قبل از اینکه نگاهم بیفته به یه چیز عجیب دلم

داشت شیطنت میکرد...ولی وقتی نگاه کردم یهووووو پرتاب شدم....افتادم به دستو پای بهار که زل بزن تو

اون دوتایی که الان خیلی چیزارو میتونی ازش بفهمی.....به بهار گفتم هی دختر بجنب بینم خیره شو...

انقدر بی شرمانه و با جسارت بهش خیره شو تا رازشو در بیاری....ولی تا بهار خواست خیره شه نگاهه

یه طوریش کرد...یه جور عجیب....یه جوری که به بهار میگفت نگام نکن....اگه نگام کنی میخورمت....مثه

همین الان که دارم ذره ذره مزتو میچشم.....بهار نترسید که فقط نتونست....یه جوری بودددددد..

وه از این دوتا چاه تو صورت آدما.....جذبت میکنه...دفعت میکنه.....نمیخوام بگم چیزی مثه عشق...

اصلا عشقو مشق سرش گرده تو این قضیه.....عشق نیست...اسم نداره....چرا اسم داره من نمیخوام

بگم.....ولی یه چیزی هست وقتی انقدر با خودت به یکی نگاه کنی....خوب معلومه یه چیزایی میبینی..

از اینکه با قدرت کسه دیگه تاب بخورم لذت میبرم....توش قدرت بود...خیلی.....خیلیی زیاد....یه قدرت

عجیب......یه جوری ..انقدر یه جور قدرتمندی بهت نگاه میکنه که تو خودتو بزنی به موش مردگی...بگی

هی پسر من قوی نیستم...اصلا تو الان فکر کن من ضعیفه ام...ها!!!لذت میبرم وقتی قدرت توش بیداد

کنه......ولی میدونی که وقتی قدرتو حس کنم وقتی قدرتو ببینم خوب اولش ضعیفه ام...دومش ضعیفه ام

ولی خوب میدونی که...دلم قدرت نمایی هامو میاره وسط.....کی زن قدرتمند دوس نداره؟؟؟؟؟؟

یه وقتایی خوبه نه؟؟؟؟یه وقتایی دوس داری...دوس داری دیگه....بازیه فوق العاده ایه وقتی هردومون

قدرتمونو به رخ میکشیم.....وقتی زنم....وقتی زنم....زنم....زنم..و یهو فقط در آنی انقدر بهم قدرت میدی

که میشم زنی که توش یه مرده شاید.....دیوونه کنندست....فوق العاده است این بازی....بارها روش قمار

میکنم....

بعد:نمیدونی دیگه....نمیدونی موندن یه حرفایی تو ذهنم ...اون حرفایی که یه وقتی تو همون لحظه های خاص میشنوم تا ابد از ذهنم نمیره بیرون.....نمیدونی دیگه...وگرنه مثه یه وقتایی که بهت میگم خفه شو عزیزم...میبستی دهنتو.....جالبه دلمم نمیخواد دهنتو ببندی وگرنه بهت میگفتم....هم دوس دارم بشنوم هم دوس دارم یادم نمونه....تناقض.....

خشن نوشت: از دست خودم عصبانی شدم  که نزدم تو دهن یه مریض امروز....

وقتی تو تاکسی نشستمو اون مرتیکه احمق که کنارم نشسته بود تا تونست بهم سقلمه زد...

تا تونست رونای کثیفشو چسبوند بهم..و وقتی دید به جایی نمیرسه دستشو گذاشت زیر کیف سامسونتش....

نگین چرا خودتو نکشوندی اون طرف که باید عرض کنم زن چادر بسر کناریم بیچاره رفته بود تو شیشه....انقدرم ماشاالله در سیر خیابونا بود که حواسش به من نبود...

تنها کاریم که از دستم بر اومد این بود که وقتی پیاده شدم تا جایی که تونستم پامو رو کفشش فشار دادم جوری که صورتش قرمز شدو چقدر لذت بردم...

آخ کاش میشد بچسبونمش یه دیوار دستمو بندازم دور گردنش خفش کنم...تو دستام جون بده...آخ چقد دوس داشتم یه مشت میکوبوندم تو اون دهن بوگندوش...

آخه مرتیکه خر آخه مرتیکه لش واسم سوواله این همه لنگاتو میزدی بهم به ارگاسم رسیدی؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

 

 

اشتباه خوشایند....تلخ مثل قهوه...

روبدشامبرمو میندازم رو تخت و میشینم لبه ی تخت و خودمو سرگرم میکنم با کارای زنانم...غرق میشم

تو عطرو بوی لوسیونای رنگی رنگیم...چشمو تیز میکنم مبادا یه جا از پوستم خشک بمونه...با دقت

ناخونای پامو میگیرمو لاک صورتی میزنم بهشون...بوی لاک....بوشو دوس دارم.....موهامو تو ۵ دقیقه

فر میکنمو شلوغ جمع میکنم بالای سرم...پرده رو میدم کنار میبینم خورشید وسط آسمون داره سوزان

هم منو میسوزونه هم خودشو...روغن برنزمو میریزم کف دستمو می مالم به صورتم...یه خط سفید زیر و

بالای چشم میکشمو لباس میپوشونم به تنی که داره از سرمای کولر لذت میبره....صندلامو پا میکنمو

راهی میشم....ته دلمو که نگاه کنم میبینم راضیم ...الان راضیم..بعدش امانمیدونم....بعضی وقتا که دلم

میکوبه تو سر عقلم میگم : اگه اینکه دلم داره از الان لذت میبره اشتباهه بزار الان و فقط الان اشتباه کنم

....نه بهار ؟؟؟بزار اشتباه کنی....یه امروز اشتباه کردن میتونه خوشایند باشه...میتونه همین اشتباه تورو

ببره اون بالاها...ها؟؟؟؟بعدم واسه که خیالت راحت شه پناه میبری به کتابفروشیه و مرد فروشنده یه

کتابی مناسب حس و حال اون موقعت بهت میده.....اگه خیلی ناراحت بودی خوب چاره داره...میری انقدر

تو خیابونا میگردی تا یه کادوی مناسب واسه  تولد داداشت بخری ....نمیشه؟؟؟؟تو از این کار لذت میبری...میدونم....

میدونم حالت بهتر از این نمیشه....

بی قرار بعد از ظهرم....بی قرار وقتیم که ربدوشامبرمو پرت کنم رو تختو بشینم با لوسیونام خودمو سرگرم کنم.......و بدون تردید مانتوی سفیدمو تنم کنمو برم......بی قرارم...فکر کردن بهش میتونه هزاران بار از خود بی خودم کنه.......

تمام....ناتمام.....

دل خوش کن به رویاهات...!!!

یه حس و حال عجیبی دارم....دلم شب زنده داری میخواد اونم از نوع گیلاسی....اصلا یه وقتایی بیخوابی میزنه به سرم عجیب میشم...

تو این سکوت تو این آرامش جای یه و.......ی  و یه عالمه قاقالیلی خالیه که دراز بکشم رو تختو بیخیال از دنیا و خواب آدماش لذت ببرم از شبم......

شبم شب فوق العداه ای میشد امشب اگه که اونایی که خط بالا گفتمو داشتم....اصلا واسه همینم هست که  یه کابینت از آشپزخونه ها باید توش انواع مختلف از و......ی داشته باشه که یه وقتی که من مثه الان هوس کردم داشته باشم....خوب معلومه که فردا صبح شاید این خواستنه رو نداشته باشم.....

دلم زیاد وقتی رو میخواد که سرم سنگین شه و دراز بکشم و پاهامو بزارم لب پنجره و هوای بیرونو نفس بکشن پاهام....دلم یه وقتا اینجوری دلش میخواد....اینجوری که گیج و هوشیار شه.....اینجوری که بعد از یکی دو ساعت برم بشینم زیر دوش و با موهای خیس بیام رو تخت بشینم خودمو دود کنم

....یه وقتایی خوب دوس دارم....تازه این یه وقتایی هم که دوس دارم نکنه فک کنی افسردم ها...نه اتفاقا اوضام رو به راهه...

اونم خیلی رو به راه...یه وقتایی که آروم میشم مثه الان دلم میخواد من باشم و....ی باشه...دود باشه....فکرای گیج و منگممباشن....

یه لذتی داره وقتی خودمو میبینم که دراز به دراز افتادم رو تختمو دارم ذره ذره خودمو فکر میکنم.....

اصلا میدونی چیه باید جای من باشی تا بفهمی چی میگم.....

اصلا تا تو نباشی و این همه آرامش امکان نداره لذت ببری.....

شاید یه وقتایی هم بد نباشه تو این شبای اینجوری دلم بخواد یکی هم باشه ها ولی امشبو نمیدونم چرا انقدر دلم تنها همه ی اینا رو میخواد.....

خوب حالا از این همه دل خوستنای امشبم که بگذریم واقعیت اینه که همین الان من نه و.....ی دارم....نه خوب قاقالیلی بدون اون  لطفی داره....و نه خوب دودی وجود داره....و من تو این شب تاریک خودمو به رویاش میسپرم که شاید یه شبی دقیقا همین چیزایی که گفتم باشه و منم همین حس و حالو داشته باشم....

و من امشب خودمو میسپرم به دست داشته هام....یه آسمون پر ستاره...یه لیوان آب یخ...یه تیکه نون و ماست(از علایق غذاییمان در نیمه شب هایی این چنینی)....یه تیکه لواشک...دو تا دستم که پوست سرمو لمس میکنه تا بهار خوابش ببره...همین....و یه رویا....

اعترافات شیرین....

یه کسی هست قبلا اینجا گفتم که بی قید و بندی و رهایی رو یادم داد....گفتم بندای ذهنمو واسه پاره

کرد.....گفتم یکی یکی درای بسته رو باز کرد.....خودم میخواستم بازشون کنما ولی تنهایی سخت بود...

داشتم با همین یه کسی حرف میزدم...خیره شده بود به رو به رو....داشت میگفت : تو بهار بهت کم

گفتم ولی خیلی دوستی واسم...خیلی دوس بودی واسم......چشاش برق میزنه میخنده و میگه فقط

تویی که از شوم ترین افکارم خبر داری...میخندم....میخندم.....میگم : گلادیاتور عزیزممممممم....

میگه : بهت وابسته شده بودم....وقتی خواستم از اینجا برم سخت بود.....اما تو راحت کردی راهو....

نمیخندم دیگه...نمیخندمو میرم تو اون روز.....که بچه بازی در آروردم که مزخرف شدم....که احمقانه رفتار

کردم و روز بعدش که اومدم اینجا با عصبانیت نوشتم و روزای بعدش که سخت بود...و چند هفته بعدش که یاد گرفتم بعضی وقتا بهتره فقط دوست باشیم... .....میخنده و میگه : حالا هنوزم دوستی...هنوزم هستی....ولی با این تفاوت که دوس تری...

میخندمو میگم :  تو هم دوستی....اما دوست تری اگه گلادیاتور بشی.......

میزنیم زیر خنده.......مخندیم و میخندیم.....همین.....به همین سادگی میخندیم.....

دم در خونه ام که زنگ میزنه و میگه : مگه گلادیاتور نیستم!!!!!!!! میگم : چرااااااااااا خیلییییییییییییییییییییییییییییییی.............میخندیم....

و خودمو بیشتر دوس دارم....

ترس از تنهایی....

یه آهنگی هست وقتی بابام گوش میده یعنی دلش گرفته...یعنی خسته شده...یعنی تو سرش هزارتا سووال بی جواب مونده...

یادم میاد اون موقع که درگیر کارای من بودیم واسه جدایی همش بابام این اهنگو گوش میداد...نمیدونم چرا انقدر این آهنگ داغونم میکنه...همه حسای خوبمو میکشه...

هر وقت داره این آهنگو گوش میده خیره میشه به یه نقطه...تا وقتی تموم شه...واسشون چایی ریختم بردم سینی  رو گذاشتم  دلم نیومد بیام تو اتاقم...

این روزا خیلی تنهان هردوشون....میبینم تو لحن صداشون وقتی بهم اصرار دارن بیا شام بخور با اینکه من میگم نمیخوام...

باز اصرار دارن که بیا یه لقمه بخور....حس میکنم این تنهایی هاشونو وقتی یه روز از کلاس برمیگردم میبینم هردوشون نشستن  جلو تلویزیون تا در باز میشه و میام تو نگاهشون میدرخشه....

تنهایی هاشون انگاری که میترسوندشون..روزی که داداشام خونه نیستن و من باهاشون  خونه ام  تمام مدت یا اونا میان تو اتاق من یا من میرم پیششون....

میدونی چی میشم اینجور وقتا؟؟؟؟؟ته دلم آماده میشه واسه که گریه کنه....

دلیل گریه کردنمم نمیدونما ولی ته دلم واسشون میسوزه...دوس ندارم تنهایی هاشونو ببینم...

دوس ندارم وابستگی هاشونو به بچه ها شون ببینم....همش دارم اون روزی رو میبینم که هر کدوم واسه خودمون داریم زندگی میکنیم و این دوتا نشستن تو خونه و منتظرن ما بیایم بهشون سر بزنیم...

ای خدا چرا من  انقدر از این روز میترسم ..؟؟؟

یکی از دلیلام واسه اینکه هیچ وقت تو آیندم بچه ای که مال خودمه رو ندیدم همینه....از این سیستم وابستگیه ایرانی هم بدم میاد هم میترسم......

 

دعا: خدایا غم دل بابامو رفع کن...من که فهمیدم چیه!!!

مزمن....

یکی بیاد منو روانکاوی کنه!!!!!!!

وقتی 8 دفعه در روز یکی از دوستان پر استرس و همیشه مضطرب بهم زنگ میزنه....و هر 8 دفعه همه ی حرفاش تکراریه...

....و هر 8 دفعه من دارم سعی میکنم آرومش کنم و باز وقتی  دوباره انواع و اقسام افکار منفی اونم ( خدایا منو ببخشا )

از چیپ ترین نوعش از قبیل نگرانی برای نیم نمره و .....میاد سراغش تماس میگیره و من هر دفعه با آرامش آرومش میکنم...و

هردفعه  با دیدن شمارش که داره زنگ میزنه میگم اه و وقتی قطع میکنم خودمو فحش میدم که چرا خودمو انقد درگیر میکنم!!!

تماساش رو اعصابم با آرامش قدم میزنه اما نمیدونم چه اصراریه که من هر دفعه دارم جوابشو میدم....خدایا یعنی من انقدر احمقم که دلم واسه طرف میسوزه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!دارم از خودم میپرسم من با این کارام میخوام چی رو ثابت کنم؟؟؟؟!!!

 که یعنی من خیلی مهربونم.....؟؟؟؟؟من آدم خوبه ام؟؟؟؟؟؟میدونی چیه...ته دلم میگم بزار من به حرافش گوش بدم شاید با  همین گوش دادنای من اون یه کم آروم شه...

آخه نه که یه دوره ی یکساله استرس داشتمو استرسامو میخوردم بدون اینکه ازش حرفی بزنم

واسه همین یه جوریم راجع به این  شخصی که گفتم.....

حرفاش واقعا ازم انرژی میگیره....امروز که داشت باهام حرف میزد یک جمله رو 14 دفعه تکرار کرد و 13 دفعه ازم پرسید : به نظرت چی میشه؟؟؟؟!!!

.....الان سرم درد نمیکنه...اما مغزم ملتهب شده...دارم دیوونه میشم.....جملاتش دور سرم می چرخه....خدایا منو ببخشا اما من خیلی احتمالا احمقم نه؟؟؟؟؟

آخه من منظورم چیه از این کارم؟؟؟!!! مگه من مسوول زندگیه دیگران آخه؟؟؟؟مگه من مسوولم واسه اینکه کسی استرس داره؟؟

مگه من مسوولم واسه ناراحتیا؟؟؟؟مگه من پیامبرم که غم امت میخورم؟؟؟؟؟؟

 بعدتری: این روزا وقتی میخوام بخوابم دیگه ساعتمو کوک نمیکنم ...منتظر نیستم.....میگم بزار بهار از خوابش لذت ببره...

حس خوشایندیه به انتظار ننشستن....دارم از خوابیدنام لذت میبرم.....وقتی بیدار میشم چشام برق میزنه...

بعدتر تر : موهام بلند شدن...امروز دیدمشون تو آینه ...یه وجب دیگه مونده تا برسه به کمرم....دارم دختر میشم.....دختر تر.....

سووال: آیا خوبه فاصله ی بین سطور؟؟؟؟

دیروز....

میشینیم رو قصر یخی....اسمش قصر یخیه...پستی بلندی داره....دیواراش انگار یخ بسته...همه جاش سفیده....فقط آهنگاش مزخرفه....بالشتایی که بهش تکیه دادیم نرمه....خیلی نرم...پاهامونو دراز میکنیم.....بیخیال از همه جا چسترفیلد دونه دونه میندازیم دهنمون.....موز برمیداره پوستشو میکنه یک دو سه....یه تیکش چسبیده پایین لبش...اون زیر خط لبش....خیره شدم بهش....مرددم...که خودم برش دارم یا بهش بگم!!!!!!داره حرف میزنه که میبینم پشت انگشت کوچیکم داره پاکش میکنه...بیخیال پای راستو میندازم رو پای چپ..داره هنوز حرف میزنه و من چشام خیره به دودی که از دهنم میاد بیرون و با هر حلقه که محو میشه به خودم میگم : یادت نره تو هم همین جوری محو میشی....محو شدی........واسم چای میریزه......قشنگ تخمه میشکنه.....بی هیچ فکری....بی هیچ ترسی...نطقم باز میشه....شروع میکنم واسش از فلسفه و روانشناسی میگم....همونایی که سر کلاس جلسه ی پیش درس داد استاد..... کنجکاوه... فکر کنم بد توضیح میدم نمیفهمه چی میگم و مدام تو چشاش سووال میپرسه من هر ۲ دقیقه میگم:اصلا بزار اینجوری بهت بگم...فرض کن که......انقدر فرض میکنه که باورش میشه...نمیدونم چی شد...چی گفتم یا شایدم اون یه چیزی گفت که هردو زدیم زیر خنده....اولین بار بود میدیدم یکی مثه خودم ادعا میکنه که هیچ فامیل و کس و کاری تو این دنیا نداره جز خواهر و برادر و مامان باباش.....منم ندارم....منم خیلی وقته خاله عمو عمه دایی رو ریختم دور....منم خیلی وقته دوس داشتنام محدود شده به همین جمع 5 نفره + 1 تازه وارد خودمون........داشت یه چیزی تعریف میکرد....نمیدونم...نه تعریف نمیکرد.....ازم پرسید بریم؟؟؟؟؟؟گفتم هرچی تو بگی.....میدونی چی شد؟؟؟؟؟؟؟میدونی ؟؟؟؟از همون موقع که گفتم هرچی تو بگی این فکر مزخرف اومده تو ذهنم....این هرچی تو بگی گفتنه من واسم شده عذاب.....عذاب نبودا.....خیلیم دوسش داشتم...کلا وقتی یه کسی رو دوس دارم هیچ نظری ندارم...نظرم میشه نظر همون یارو...نه...نباید از فعل حال استفاده کنم...گذشته این جا جایز تره.....یه روزی تو اون روزای مزخرف مسافرت....نه چرا مزخرف؟؟بزار ببینم مزخرف بود چون توش حماقتهای من رنگی بود و عالی بود چون همون مسافرت منو به عقل رسوند.....آره تو همون روزا اون مردک بیشرف ازم پرسید نهار چی بخوریم؟؟؟جواب دادم : هرچی تو بگی.....میدونی چی بود جواب این هر چی تو بگیه من؟؟؟؟؟.....هیچی.....هیچی نخوردیم....هیچی نخوردیم تا من تنبیه شم...تا دیگه نگم هرچی تو بخوری......خیلی وقت بود به کسی نگفته بودم هرچی تو بگی.....دیروز یهو از دهنم در اومد.....نمیدونم !!!!! این جمله که انقدر واسم مقدس بود واسم مزخرف شده...وقتی گفتم هرچی تو بگی یخ زدم....ترسیدم....گفتم نکنه جوابم این باشه که هیچ جا نمیریم....مثه یه ذهن گیج گفتم حالا که نشستیم !!!!! چقدر این جملات که تو ذهن میمونن تلخه...چقدر این خاطرات گنده.....یه وقتایی با خودم میگم اگه دقیقا مشخص بود که جای خاطرات کجاس تو مغزم....همون یه تیکه رو با چاقو میبریدم...مینداختم جلو گربه ی سرکوچه که  از گشنگی تلف نشه......

جغد بیدار....

عقربه ی ساعت ۱ رو نشون میده که هنوز در بیخوابی دست و پا میزنم...لپ تاپو روشن میکنمو دراز میکشم رو تخت....یه جاهای خاصی از یه فیلمی رو نگاه میکنی و تو دلت قند آب میشه انقدر که این دختر پسره همو دوس دارن......برمیگردی رو به پنجره...(گفته بودم تختمو آوردم کنار پنجره تا ماه بشتر بهم بتابه؟؟؟)آره برمیگردم رو به پنجره و پنجره ی رو به رومو نگاه میکنم که هنوز چراغ اتاقش روشنه و پرده ی اتاقش داره تاب میخوره و تو اون آینه ی قدی رو میبینی و کف کرم رنگ اتاقشو....و  به خودت میگی:تنها تو نیستی که بیخوابی.....یه کم اونطرف تر یکی هست که هنوز بیداره..سعی میکنی خیره شی انقدر که شاید ببینیش......اما نیست ...هیچ حرکتی نیست...شاید سرگرم خوندن یه کتابه....شاید دراز کشیده رو تختخوابشو داره به زن رویاهاش فکر میکنه...شایدم داره یه بلو مو وی نگاه میکنه و ....شایدم تو بهار بیخود داری کنجکاوی میکنی.....شاید تو روشنایی خوابش برده....برمیگردمو لپ تاپو خاموش میکنمو دراز میکشم رو تخت....دوباره اون پنجره رو به رویی منو مینشونه رو تختو انگار آب یخ ریختن روم....چراغش خاموش شد.....تو همین چند ثانیه......دراز میکشی و میگی اینجا دیگه هیچکی نیس که مثه تو بیدار باشه....عقربه ۲ رو نشون میده که موبایلت میلرزه و یکی بهت اس ام اس داده : اگه بیداری بیا یاهو کارت دارم....باز لپ تاپ روشن...و کانکت.....یاهو در حال جون کندن....بالا نمیاد...بعد از یه ربع اس ام اس میدم : فاک دیس...باز نمیشه....و بهت میگه:شب بخیر....همین....یکی دیگه هم خوابید.....و باز من بیدار موندم...بیدار و هوشیار....لپ تاپ خاموش...دراز میکشم رو تخت...دستامو میارم بالا و انگشتامو ماساژ میدم.....که یهو یه فکری میزنه به سرم.....به سرعت برق و باد لپ تاپ روشن میشه و  یه سی دی میره تو حلقوم درایور.....ساعت ۳ رو نشون میده که با یه لبخند....با یه فکر...و با چشای سنگین و عطری که دیوونه کنندس  لپ تاپ خاموش میشه و چشام سنگین تر از هروقتی......خواب...خواب خوب...خواب گرم...خواب ارام....و شیرین.....

پرواز....

با صدای خنده هام از خواب بیدار شدم....یه چشمو باز کردم  خورشیدو تو آسمون دیدم....هنوز میخندیدم...نه خنده که قهقه میزدم از خوابی که دیده بودم....دهنمو گرفتم.....خنده هامو قورت میدادم...بسه بهار...بسه نخند.....بسه بهار نخند....به چی داری میخندی؟؟؟؟

و باز خواب یه وحشی رو دیدم.....یه وحشیه جانی.....یه حماقت محض...یه مزخرف خفه کردنی....یه کثافت بی شرف....خوابشو دیدمو خندیدم...بهش خندیدم.....به خر بودنش خندیدم...ببین من دارم میخندمو تو هنوز تو  گندات دست و پا میزنی...ببین چقدر خنده داری......هه....

یکی از لذت های بزرگ زندگیه بهار اینه که هر از گاهی همه ی اتاقشو بهم بریزه و دوباره از اول مثه همون روز اول شروع کنه .....روش خاصشش هم واسه ابن کار اینه که هیچکس حق ورود به اتاقش رو نداره تو این لحظات....هیچ کس هم حق کمک و همیاری نداره...دوس داره خودش با دستای خودش وسایلشو جا به جا کنه و خودش سنگینی رو حس کنه....یکی دیگه از قوانینش اینه که تمام کتابا از تو قفسه ها بیاد رو زمین...همه خرت و پرتای تو میزش یخته بشه رو تخت...و بهار ساعت ها  میشینه وسط اتاق رو زمینو خودشو سرگرم با چیزایی میکنه که خیلی وقت بوده ازشون خبر نداشته....میشینه و یکی یکی کاغذایی رو که رنگ و بوی کهنگی گرفته رو باز میکنه و میخونه...میخونه و با هر جملش یاد بچگی هاش میفته..یاد اون روزی که قهرمان و همبازیش پسر 24 ساله ی طبقه پایین شده بود و بهار دست از سر کچل اون بیچاره برنمیداشتو هر روز میرفت تو اتاقشو دستشو میگرفتو میگفت بیا  باهم بازی کنیم...اصلا بزار من برم دفترمو بیارم باهم مشقامونو بنویسیم...یاد اون روزی که اون پسره رفت سربازی بهار یه عالمه گریه کردو رفت پشت سرش آب ریختو با صدای بلند بهش گفتحالا با کی مشق بنویسم...!!!!...یاد اون روزی که سر کلاس علوم واسه دوستش مریم که باهاش قهر کرده  بود نامه نوشته بود که مریم عشق من دوست دارم......یاد اون روزی که وقتی اون دختره تازه وارد اومد تو کلاس مریمشو ازش گرفت....یاد اون روزی که رفته بود مسابقه هندبال و گل زده بود و از شادی رو ابرا بود...یاد اون معلم احمق  که  مواخذه کرده بود بهارو دوستشو واسه اینکه میرن مسابقات هندبال..یاد اون روزایی که عکس فوتبالیست ها رو میزاشت پشت جلد دفترشو سر کلاس یواشکی به مرجان نشون داده بود و گفته بود نگاش کن چه خوشگله و بعدم معلم احمقش عکسارو گرفته بود پاره کرده بود و بهار از همون موقع از فوتبال بدش اومد.....یاد اون روزی که  رفته بود راهنمایی و با شکیبا آشنا شده بود..شکیبایی که شده بود مریم...یاد اون روزی که شعر میگفت.....یاد اون روزی که یه انشایی نوشته بود  که معلمو همه ی بچه ها گریه کرده بون و حالا به اون انشا میخنده...و اون معلم احمق که با موضوعات مزخرفش احساسات بچه ها ور تبدیل به اشک میکرد....( هر آنچه از امام زمان میخواهید را   بنویسید..یه موضوع چرتی تو همین مایه ها بود..)...احمق.....از بهار را توصیف کنیدو نوروز را چگونه گذراندید گذشته بود و میخواست کار جدید انجام بده زده بود تو کار دین....اون یکسالی که تو اون مدرسه بودم به کل مخم شستشو داده شده بود....هر کاری که انجام میدادم در نظرم گناه بود....مسخره بود  به زور همه رو به نماز بردن....و مزخرفترش حفظ دعای روز جمعه یا ....بود که هر کس حفظ میکرد 1 نمره میگرفت....و من اون روزا شکیبام به نظرم عجیب بود...عجیب اما دوستداشتنی....یاد اون روزی که نازنین تو مدرسه  دختر تر بودنو تجربه کرده بودو ما همه غبطه خورده بودیم بهش که خوش به حالش نماز نمیخونه ...و خوش به حالش حتما چیز جالبی میتونه باشه این پریودیسم......و یاد روزی که مدرسه ام رو عوض کردم....شکیبا  هم رفت....اما نه واسه همیشه.....یاد اون دوستای جدید...یاد بیسکوییت ساقه طلایی که هر زنگ تفریح میخریدیم....یاد پفک چی توز....اون اولین چی توزا...با اون میمونه رو موتور.....میمون بود؟؟؟!!!یاد اون روزی که دخترانگی هامونو به هم پز میدادیم...اون روزی که فهیمه نشست کنارمو دستشو برد سمت  س ی ن ه هامو خندیده بودو گفته بود چه س ف ت ه  و دل بهار یه جورایی شده بود..یاد دین هزار باره ی موزیک ویدیوی lucky love  و غبطه خوردن به اون دوتایی که داشتن اتاقو رنگ میزدنو یهو شروع کردن به بوسیدن همدیگهو بهار چقدر از خودش میپرسید : یعنی چه جوری میتونه باشه؟؟؟؟خوبه حتما حسش!!!....یاد اون روزی که من شدم نماینده ی کلاسو معلم نداشتیم...و من ایده ی  ریختن پودر کپسول توی بخاری رو داده بود تا بزارن بریم تو حیاط...و چه بوی گندی راه افتاده بود.....و بعدم خشم اژدها.....یاد وقتی که نادیا میومدو از تعدد دوست پسراش تعریف میکردو ما همه مینشستیم دورشو ته دل هممون میگفتیم خوش به حالش.....یاد وقتی رفتیم دبیرستان....و آشنایی با مونا...دوستی که هنوز دنبالش میگردم....یاد اولین بهت من از دیدن مینا عاشق مریم......یاد وقتی که از مدرسه برمیگشیتم میرفتیم اون پارکه رو تاب و سرسره ها و جیغ میزدیم...یاد اون 3 تا پسرا که بهشون میگفتیم 3 تفنگدار....و قلقلکای دلمون که حتما عاشق من و من و من و من شده.....یاد نامه هایی که واسه همدیگه مینوشیتیم....یاد اون نامه ای که مونا واسم نوشته بود که باباش وقتی بچه بوده فوت شده و من چقدر گریه کردم....یاد وقتی رفتم خونه مونا و اون گربه سیاهه از زیر زمین پریده بود بیرونو من افتادم.....و مونا مدهوش از خندیدن به من...یاد موهای بلند و بور مونا که همیشه مایه حسرتم بود....یاد گفتن رازهای عجیب غریبم به مونا . یاد روزی که آرش ( اولین پسری که دوسش داشتمو اون روحشم خبر نداشت) رفت واسه همیشه و سر کلاس قران دو میز آخر و من هممون گریه میکردیم..یاد اون روزی که 6 نفری نرفتیم مدرسه و فکر کردیم هیچکس نمیفهمه و اول از همه مامان خودم بود که فهمید اونم از رفتار تابلوم....که شلوار جین زیر شلوار مدرسه پوشیدم...که رفتیم پارکو خوش گذروندیم..که وقتی برگشتم خونه غوغا به پا شد..یاد وقتایی که نشستمو نوشتم واسه مهربون....یاد روزایی که زود گذشت.....یاد همه ی این روزا میفتم وقتی اتاقمو بهم میریزم....وقتی در کمد میزمو باز میکنمو یه دنیا کاغذ و یادگاری میریزه بیرون...یاد همش میفتمو آخرش اما هیچ وقت دلم نمیخواد برگردم به اون روزا....

هی یو... اون جوری نگام نکن ....لطفا.....لطفا اون جوری یه جوری خیره نشو بهم بدون پلک زدن....اونجوری یه جوریه خوب....یه جوریه نمیتونم بگم.....بزار یادم بیاد تا بگم.....!!!!!یه جوری دیگه....خالی خیره.....خیلی خالی......پس دیگه بهم زل نزن....خوب؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

بعدتری: اگه دیدین ساعت ۷ یکی داره با شلوار سفید میدووه و سعی میکنه به هیچی نگاه کنه اون منم...اون منم تورو نمیخوااااممممم با تو حتی یه قدم از اینجا بیشتر نمیام.......

بگرد پیدام میکنی...

چه کاریه من دنبالت میگشتم؟؟؟؟هی یو دیگه دنبالت نمیگردم.....یه مدت من قایم میشم تو چشم بزار.....چطوره؟؟؟؟

نداره!!!

و باز همان آدمکانی که فقط وقتی مرگ عزیزان دستانت را خشک میکند و چشمانت را بی فروغ دورو برت میپلکند....و باز همان حس حقارت.....و باز هم من در دوراهی همدردی در گفتن تسلیتی مزخرف یا نگفتنش و فقط گرفتن دستان سردت؟؟و باز خجالت رفتن به مراسم وقتی که هیچ موقع  در سختی هایی  یکساله ای که تو کشیدی دخترک کنارت نبودم...و برایت فقط دخترک خوب بودن را خواهانم...

تعجب میکنم از این همه حماقت دورو برم....و حتی حماقت خودم.....تعجب میکنم وقتی با جملاتی که به کار میبریم و به اصطلاح همدیگرو ضایع میکنیم.....این خاص جماعت ایرانیه که از تمسخر همدیگه لذت بببریم.....ببخشید دارم جمع میبندم اما اکثریت به طور مریض گونه ای از این کار لذت میبرند...این اسمش چیه؟؟ وقتی خودمو گذاشتم جایی دختری که مامانش دو روز پیش آخرین نگاهشو به دنیا انداخته و من ناخود آگاه از میگم : سخته...خیلی سخته خونه ای که رنگ سیهای میگیره....و تو دختره ی احمقی که میدونم ضعف وجودتو زیاد در بر گرفته و میگی : نه بابا !!! چقدر فکر کردی که به این نتیجه رسیدی؟؟؟؟؟!!!

دخترک کاش انقدر جسارت داشتم که همون جا مثه خودت زبون تلخمو به کار بندازمو بهت بگم به اندازه ی تمام روزایی که تو تو در غفلت بسر میبری فکر کردم...و دخترک تو همونی هستی که هیچ وقت به خودم اجازه ندادم حرفاتو و رفتاراتو به دل بگیرم...و اما این روزا خیلی اسف بار شدی...و این روزا حوصلمو سر میبری با مزخرفاتت....و حوصلمو سر میبری با خود بزرگ بینیت...و حوصلمو سر میبری از کذب بودنت....دخترک که بهت میگم یعنی هنوز دلم نخواسته بهت بگم دختره...یعنی هنوز یه ذره اعتبار داری ....اگه بخوای میتونم مثه خیلی های دیگه که از صفحه ی زندگیم خطشون زدم تورو هم خط بزنم.....دخترک یاد بگیر بزرگ شی..من بزرگ نیستم....من هنوز تو بچگی هام گیر کردم....تو اما دخترک تو طفولیتت.....تو دخترک امروز آخرین باری بود که مزخرفاتتو با خنده های بلند جواب دادم....یادت بمونه دیگه قرار نیست بخندم.....قراره اون زبون تلخ و نیشدارم حالتو بگیره اگه که بیشتر از این رو زندگیم قدم بزنی......هی دختر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

....: تو منو یاد بوسیدن میندازی....تو با نگاه معصومت منو یاد بوسیدن میندازی....تو که معصومیت داشته باشی من دلم شیطنت میکنه و تو خیالش تو رو  با  عشق یا هوس نمیدونم...اما میبوسه...به غلظت دود قلیونی که از لبات میدادی بیرون تو فکر رفته بودمو چه خوب که فکرامو نخوندی......!!!!!

 یو هو نوشت : بعد از دو روز نخوابیدن یه رو تنها باشی و بتونی تا هروقت دلت خواست بخوابی....اوه از همه مهمتر هروقت دلت خواست نهار بخوری....و یه عالمه کافیین به خودت تزریق کنی.......روز جالبی میتونه باشه امروز.....

سر کلاس های دکتر  جون نشسته بودم و مبهوت تو لهجه ی بریتیشش شده بودمو داشتم تو ذهنم میگفتم : چی میشه من یه کم بیشتر از تو سر دربیارم....و همچنین در حال قربون صدقه رفتن ایشان بودم که اتفاقا داشت نظریات مختلف راجع به هوش ذهنی و هوش هیجانی رو بررسی میکرد و منم در حال فدای ایشان شدن و نوشتن جزوه بودمو در همان حال پاسخ لبخند های دکتر جون را دادن.....که یهو آخر بحثش گفت : بله..تو نیازی نیست حرفی بزنی و رفتار خاصی داشته باشی...چشم ها خودشون همه چیز رو میگن....و من این شکلی شدم و بعد این شکلی و بعد این شکلی

این دکتر جون رو باید خدمتتون معرفی کنم ....فکر کنید روزی که رفته بودم واسه ثبت نام کلی خانوم مشاوره برداشت تعریف کرد که بله آقای دکتر حرف اولو میزننو ایشون خیلی کارشون درسته و ایشون فلانو ایشون بهمان...ایشون اولین حرف رو در این رشته میزننو ایناها...بعد وقتی رفتم سر کلاسش نشستم انتظار دیدن یه پیر عصا بدست و کسل کننده رو داشتم که دیدم بله و اینا......البته بنده بیشتر شیفته ی بریتیش سخنوری کردن ایشان شدم....و البته اعتماد بنفس و ایناها هم خوب بله باعث میشه مجذوب شویم.....میگم استاد این جوری هم بله به آدم انگیزه میده ها.......دارم جزوه هاشو یکی یکی قورت میدم....

فکر بد نکنین ما به ایشان نظری نداریم جز یک عدد استاد ....

..

یه کم آب سرد یه کم آب گرم....نشستم زیر دوش...چشامو بستم....به ذهنم گفتم اینجا لطفا هیس....اینجا دیگه بسه...کم بود...گرمای آب کم بود...داغم نکرد...با یه فشار دست رفتم سمت داغی...داغٍ داغ....سوختم....پوستم سوخت....سرمو گذاشتم رو پاهامو یه تیکه ی قدیمی از ذهنمو سوزوندم....به همین سادگی...به همین سختی....و داغی آب سرد شد واسم.....

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

پارادوکس های من.

صبح ها از خواب که بیدار میشم میرم از پشت مامانمو بغل میکنم...چشامو میبندم....بچه میشم واسش..مثه بچه ها باهاش حرف میزنم....نمیدونم چرا یهویی اینجوری شدم من...حالا قبلا هم از این لوس بازیا میکردما اما چندروزیه که به محض از خواب بیدار شدن انگار که واجبه قبل از صبحانه مامانمو بغل کنم....این روزا دلم خیلی بغل میخواد شاید!!!!و این روزا دلم خیلی بیشتر بغل مامانمو میخواد...این روزا مثه یه بچه خودمو میچسبونم بهش....که نکنه گم شم....میدونم چراا.....من خودمو میشناسم....من مثه چسبم.....مثه یه چسب قوی....خاصیت چسبندگیم زیاده.....من چسبنده ام.....کی چسب دوس داره؟؟؟؟؟من از اون چسبایی ام که هیچ وقت نمیتونی از خودت جداش کنی مگه با آب داغ.....با آب جوش..ولی یه چیزی هست...من از اون چسبام که فقط بهت میچسبه اما آزاری بهت نمیرسونه...کاری به کارت نداره.....من میچسبم چون خاصیتمه...من میچسبم چون با چسبیدن آروم میشم.....یه مدت خواستم نچسبم.. حس میکردم خاصیت گندیه که من دارم....نچسبیدمم...اما حالا باز دارم میچسبم...دوباره دلم چسبیدن میخواد.....

یه چیزی اما عجیبه....من هم چسبندگی رو دوس دارم هم رهایی.....دو نقطه مقابل هم...هیچ وقت سر در نیاوردم چرا این جوریم....هم خیلی خوب روحم به دیگران میچسبه و هم خیلی خوب رو پای خودم وایمیستم......همیشه فکر میکرم کسایی که به دیگران میچسبن خودشون هیچ کاری رو به تنهایی از پیش نمیبرن....اما با کشف این موضوع در خودم نظرم عوض شد....ولی هیچ وقت چراشو نمیفهمم...مگه میشه هم وابسته بود هم غیر وابسته بود...مگه این دوتا میشه کنار هم قرار بگیره...؟؟؟؟!!!!

یه چیزی هم هست اما....یه کمی یه کوچولویه کوجولو این اوخر از چسبیدن میترسم!!!!!

بعدتری:

من:پاشو بیا خونمون عزیزم...این همه من اومدم این دفعه تو بیا....

اون:من خونتون معذبم !!!!!!!!!!!!! ( مثه اینکه من تو اتاق تو معذب نیستم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

اون:اگه بیای خونمون.............(در حال دادن رشوه به من...مثه رفتار با بچه ها)

من(تو ذهنم):عر عر ...من کودنم نه ؟؟؟آره دوست عزیزم من کودنم از نظر تو.....

۱۵ دقیقه بعد اون: امروز خیلی احساس تنهایی کردم از خواب که بیدار شدم گریه کردم....

من:هوم!!!

اون در حال تعریف همون چیزای همیشگی...

من:هوم....آها...هوم...اوه....نمیدونم بخدا....

اون:برو عزیزم مزاحمت شدم....خداحافظ...

من : خواهش میکنم...بدون خداحافظی...و بوق بوق بوق.....

احساس الانم: من ابزار مناسبی هستم برای گوش دادن...(نظر بیشتر اوقات کسایی که ازشون انتظار ندارم)....نمیگن ها...اما رفتارشون اینجوریه....

مثال: وقتی کسی دورو برش شلوغه حتی یه زنگ هم نمیزنه و درگیر کارای خودشو........است و به محض اینکه باز همه میرنو تنها میشه من میشم بت زندگیش.....حقم نیست که این احساس رو داشته باشم؟؟؟؟!!!بخدا بعضی وقتا اانقدر این احساس پررنگ میشه که مثه الان یخ میزنم....انتظار ندارم این خوب گوش دادنام و اینکه سعی میکنم دوست خوبی باشم و اینکه انقدر واسه بعضیا تلاش میکنم واسشون اینو تداعی کنه که من یه کودنم.....اما خیلی وقتا من از نظر بعضیا و تو ناخودآگاهشون کودنم...واسه همینه که خیلی وقتا من میشم آدم بده....من میشم اونی که دیگرانو ایگنور میکنه......من میشم اونی که تو خودشه...من میشم اونی که حرف نمیزنه....من میشم اونی که ترجیح میده اینجا حرفاشو بنویسه اما تو دنیای واقعی کسی رو لایق ندونه.....اینه دلیل این همه بد بودنای زیادم.....

خشونت نوشت: آره بهار احمق تو احمقی....تو احمقی که ناراحتت میکنن اما دم نمیزنی....احمقی که یاد نداری یکبار سر این جور آدما داد بزنی و بگی خفه شو من احمق نیستم من میفهمم تو داری منو کودن فرض میکنی.......بهار بشین یه فکری به حال خودت کن.....

الان دلم میخواد خودمو بزنمواسه که اجازه میدم اینجوری باهام رفتار شه....

خیلی بعد:

به یکی اس ام اس دادم:سلام پیشاپیش روزت مبارک دوست عزیز....

جواب داده:فدای تو بشم من...به چند نفر دیگه این اس ام اس رو دادی؟؟؟؟

من به خودم باز فحش دادم......باز به خودم گفتم خاک بر سرت.....

12345667........؟؟؟؟؟

خوابیده بودم خوابِ خواب بودم....عمیق و آروم نفس میکشیدمو دستی خورد به صورتم...آروم پوستمو لمس میکرد...آروم با پشت دست....با یه ریتم خاص...ذهنم یاریم نمیکرد چشامو باز کنم...حتی یاری نمیکرد تا بفهمم کجا بودم که به خواب رفتم...فقط داشت از اون حس نوازش شدن لذت میبرد...لذت میبرد از لمس شدن....و خودشو بیشتر به خواب میزد ذهنم...بیشتر خودشو خوابوند و بیشتر بی حس شد.....لمس شدمو لمس شدن را با همین سادگی خواستم....بی هیچ چیز اضافی ...

بیدار که شدم سردی بر تنم نشست و کاش بیداری به سراغم نمیامدو از ندیدن دست لذت بیشتری میبردم....کاش آن دستی که بر خیالم دست انداخته بود را میدیدم.....و باز هم کاش.....کاش...کاش؟؟؟!!!!!!!...

دلم میخواست این روزا که خوب خوبم....این روزا که داره عالی میگذره...این روزا که همه چیز سر جای خودشه ...یه کسی میبود و میدید که همیشه  شاد بودنای من ربطی به گذر از مرحله ی زنانگیم نداره....و میدید که من حتی تو روزای نزدیک به این زنانگیم هم شادی تو زندگیم جریان داره....

خوردن هلو بعد از یه سال انتظار واسش حس خوبی میتونه داشته باشه...تنها میوه ای که میتونه سرشارم کنه از لبخندهای کودکانه......

 

 

....

 

ما دخترا بعضی وقتا حسود میشیم....ما دخترا بعضی وقتا دلمون میخواد همدیگرو تیکه کنیم....

هوی دختره که دیروز داشتی از حسادت میمردی....حسادت کن واست خوبه.....اگه بخوای بیشتر بهت کمک میکنم که تیکه تیکه شی.....من موندم من چی دارم که حسادت برانگیز باشه.....؟؟؟!!!!

یه چیزیی که هست حسادت رو زودتر از بقیه چیزا حتی از چشمای طرف حس میکنم....و جالبه واکنشم وقتی که میفهمم یکی داره بی دلیل و واسه  چرت حسادت میکنه...واسه چیزایی که هیچ وقت نفهمیدم....اونوقته که خبیث میشم...کاری میکنم که طرف بمیره از حسادت....میگم حالا که میخوای حسادت کنی بزار حداقل الکی حرص نخورده باشی....بزار واسه یه چیز خوب حسادت کرده باشی....بمیر با حسادت های احمقانت دختره........(مخاطب خاص)

 

از امروز کلاسام شروع میشه....یقین دارم راهی که واردش شدم راه درسیه....هیچ استرس هم ندارم....بیخیال تر از هروقت دیگه ای.....دوباره.....مثل همون سالای کنکور.....این دفعه هم تنها....این دفعه هم کسی نیست که موقع درس خوندن حواسمو پرت کنه.....ولی چرا...یه کسی هست که هر از گاهی بشه روش حساب کرد......ولی موجودیت نداره ....

دیرزو با سین نشسته بودیم رو تاب.....خیره شده بودم به آسمون....نه ...خیره شده بودیم به آسمون...این جور وقتا خودمو زود رو میکنم....حرفا بی انتخاب و با حسم میاد بیرون.....مثه اون وقتا که سین واسم سنتور میزد و همیشه وسطش ازش میپرسیدم:به نظرت چند وقت دیگه طول میکشه جداشدنم؟؟؟؟؟؟ و همیشه هم آغوش جوابم بود.....

و این دفعه اما رو تاب وقتی داره ذهنم چرخ میخوره و چرخ میخوره...وقتی سرم داره گیج میره  نمیپرسم  که با یقین میگم: من دیگه نمیخوام از خواسته هام بزنم ....

میدونی خیلی وقتا از خواسته هام کم میکردم...خیلی وقتا خودمو به کم راضی میکردم....به خودم میگفتم حالا طرفم این خوبی ها رو هم داره نمیشه که همه چیز اکی باشه که.....بعد جالبه این همه چیز اکی بودن که اکی هم نبود تو مسایل کلی و اصلی بود....اما از وقتی تو مهم ترین تصمیم زندگیم گند زدم همه چی فرق کرده...دیگه قرار نیست خودم و خواسته  هامو بزارم کنار....

یه چیز دیگه هم هست....از وقتی که این جا شروع کردم به نوشتن و کم کم نقابامو از رو صورتم برداشتم تو دنیای وقعی هم دارم همین جوری میشم....دارم بی نقاب میشم...دیگه واسم مهم نیست که کی چی میگه و چی فکر میکنه....این شده خط فکریم که هرکس منو میخواد همین جوری بی نقاب باید بخواد....دیروز به سین گفتم با هرکس نقاب گذاشته باشم رو صورتم اما دیگه با طرف مقابلم نقاب نخواهم داشت....اگه تابشو داشت که بی نقاب بودنمو هم یه حسن میدونه اگه هم نه بهتر که تا آخر عمرم تنها بمونم......

سین میگه:داری نجومی رشد میکنی.....اما من هنوز خودمو باور ندارم اینجوری....

بعدا: یعنی چی؟؟؟؟؟؟یکی الان از پشت تلفن چشاشو بسته بود و داشت بهم میگفت: تو مردی....تو منشت مردانه و مرد پسنده....ها؟؟؟؟!!!!

پس کلی مبهوت ماندن نوشت: فکر کنم منظور دوستمان این بوده که من مردم...من منشم مردانست....و من زن پسندم.....ولی بازم جای ههاااااااا؟؟؟؟گفتن داره ...من واقعا دخترم....من واقعا زنم...یعنی شبیه به مردام؟؟؟؟؟حالا خدایا ما بعضی وقتا به دلایل شوم و کثیفی که خودت میدونی میگیم کاش مرد باشیم اما دلیل نمیشه دیگه بوق و کرنا را بندازی....