چشما همیشه عجیبن...و حرفایی که تو لحظات خاص زده میشن عجیب تر...رفته بودم یه جاهایی....
داشتم همونی که میگن فکرت تمرکز نداره رو هیچی رو تجربه میکردم....عجیب بود نگاهم رو یه چیزی
گره خورد....افتادم...نگاهش یه جوری بود....باید میدیدی تا میفهمیدی...من که زل زدن لذت بردنمه
تاب نیاوردم...نه که فکر کنی دل لرزدینو اینا باشه ها....کلا قبل از اینکه نگاهم بیفته به یه چیز عجیب دلم
داشت شیطنت میکرد...ولی وقتی نگاه کردم یهووووو پرتاب شدم....افتادم به دستو پای بهار که زل بزن تو
اون دوتایی که الان خیلی چیزارو میتونی ازش بفهمی.....به بهار گفتم هی دختر بجنب بینم خیره شو...
انقدر بی شرمانه و با جسارت بهش خیره شو تا رازشو در بیاری....ولی تا بهار خواست خیره شه نگاهه
یه طوریش کرد...یه جور عجیب....یه جوری که به بهار میگفت نگام نکن....اگه نگام کنی میخورمت....مثه
همین الان که دارم ذره ذره مزتو میچشم.....بهار نترسید که فقط نتونست....یه جوری بودددددد..
وه از این دوتا چاه تو صورت آدما.....جذبت میکنه...دفعت میکنه.....نمیخوام بگم چیزی مثه عشق...
اصلا عشقو مشق سرش گرده تو این قضیه.....عشق نیست...اسم نداره....چرا اسم داره من نمیخوام
بگم.....ولی یه چیزی هست وقتی انقدر با خودت به یکی نگاه کنی....خوب معلومه یه چیزایی میبینی..
از اینکه با قدرت کسه دیگه تاب بخورم لذت میبرم....توش قدرت بود...خیلی.....خیلیی زیاد....یه قدرت
عجیب......یه جوری ..انقدر یه جور قدرتمندی بهت نگاه میکنه که تو خودتو بزنی به موش مردگی...بگی
هی پسر من قوی نیستم...اصلا تو الان فکر کن من ضعیفه ام...ها!!!لذت میبرم وقتی قدرت توش بیداد
کنه......ولی میدونی که وقتی قدرتو حس کنم وقتی قدرتو ببینم خوب اولش ضعیفه ام...دومش ضعیفه ام
ولی خوب میدونی که...دلم قدرت نمایی هامو میاره وسط.....کی زن قدرتمند دوس نداره؟؟؟؟؟؟
یه وقتایی خوبه نه؟؟؟؟یه وقتایی دوس داری...دوس داری دیگه....بازیه فوق العاده ایه وقتی هردومون
قدرتمونو به رخ میکشیم.....وقتی زنم....وقتی زنم....زنم....زنم..و یهو فقط در آنی انقدر بهم قدرت میدی
که میشم زنی که توش یه مرده شاید.....دیوونه کنندست....فوق العاده است این بازی....بارها روش قمار
میکنم....
بعد:نمیدونی دیگه....نمیدونی موندن یه حرفایی تو ذهنم ...اون حرفایی که یه وقتی تو همون لحظه های خاص میشنوم تا ابد از ذهنم نمیره بیرون.....نمیدونی دیگه...وگرنه مثه یه وقتایی که بهت میگم خفه شو عزیزم...میبستی دهنتو.....جالبه دلمم نمیخواد دهنتو ببندی وگرنه بهت میگفتم....هم دوس دارم بشنوم هم دوس دارم یادم نمونه....تناقض.....
خشن نوشت: از دست خودم عصبانی شدم که نزدم تو دهن یه مریض امروز....
وقتی تو تاکسی نشستمو اون مرتیکه احمق که کنارم نشسته بود تا تونست بهم سقلمه زد...
تا تونست رونای کثیفشو چسبوند بهم..و وقتی دید به جایی نمیرسه دستشو گذاشت زیر کیف سامسونتش....
نگین چرا خودتو نکشوندی اون طرف که باید عرض کنم زن چادر بسر کناریم بیچاره رفته بود تو شیشه....انقدرم ماشاالله در سیر خیابونا بود که حواسش به من نبود...
تنها کاریم که از دستم بر اومد این بود که وقتی پیاده شدم تا جایی که تونستم پامو رو کفشش فشار دادم جوری که صورتش قرمز شدو چقدر لذت بردم...
آخ کاش میشد بچسبونمش یه دیوار دستمو بندازم دور گردنش خفش کنم...تو دستام جون بده...آخ چقد دوس داشتم یه مشت میکوبوندم تو اون دهن بوگندوش...
آخه مرتیکه خر آخه مرتیکه لش واسم سوواله این همه لنگاتو میزدی بهم به ارگاسم رسیدی؟؟؟!!!!!!!!!!!!!