من و روزای خوب
من قبل از اینکه ازدواج کنم هیچ آرزویی نداشتم....هیچی.....دلیلش این بود که ناخودآگاه تو راهی بودم که باید باشم.....وقتی که ازدواج کردم همه چی عالی بود....محمد جای خودشو تو زندگیم پررنگ کرد......دیگه به هیچی فکر نکردم جز اون و آینده ی خوبی که میتونیم داشته باشیم......یک سال گذشت...و یک سال و خوردی گذشت..........دو یا شایدم سه ماهی میشه که جای خالیه آرزوهامو حس میکنم.....نشستم نوشتم همه چیزایی که باید باشنو تو این چند ساله نبودن......نشستم ازشون با محمد حرف زدم....حالا دارم واسشون تلاش میکنم.....هنوز اونقدرام راه نیفتادم اما همینی که تو مسیرش افتادم خوشحالم میکنه......امروز داشتم با خودم فکر میکردم تو این چند ساله خیلی چیزا رو از دست دادم.....اما الان؟؟؟؟ خودمو اینجور آروم میکنم که ارزششو داشته.....دستام سخت شدنو تجربم زیاد شد......دلم میخواد اون روز نرسه که برگردم و بگم ازدواج باعث شد عقب بیفتم........چیزی که خیلی زیاد میبینمش.......چیزی که زیاد میشنومش.....این واسه هر کس ممکنه اتفاق بیفته ......من میخوام همین حالا جلوشو بگیرم......
2.یه مدتی که نمیشه گفت.....خیلی خیلی مدته که جای دوست توی زندگیم کمرنگه....اصلا نیست.....هیچ دوستی ندارم......این موضوع اذیتم میکنه خیلی.....خیلی وقتا توی گوشیم دنبال اسم کسی میگردم که باهاش حرف بزنم اما نیست......واسه این موضوع ناراحت نیستم اما خیلی خیلی دلم دوست میخواد...دوس و دوست.......
زندگی شاید همین لبخند های گاه و بی گاه من باشد که زود می آید و زود میرود......