shut up life
روز گندی بود.....و هست....
روز گندی بود.....و هست....
هی چشامو میبندمو باز میکنمو...هی دوباره میبینم هیچی نیست که بشه بهش خندید.....من یه موقعیی عاشق خوشی های کوچیک زندگیم بودم....الانم هستم....ولی خوب نیستن انگار...این روزا کمرنگ شدن.....ترجیح میدم سکوت کنمو فکر کنم....فکری که نتیجه نداره...که پوچه....
خسته از خوندن خوشی دیگران.....که خودم فعلا خوشی ندارم...!!! یعنی که حال خوشی ندارم....!!
پی اس : نظراتتون تو پست قبلو غیرفعال کردم که فقط خودم بتونم بخونمشون...!!
و من همیشه و همیشه از همان موقع که مدرسه میرفتم ...از تاریخ متنفر بودمو حالا میفهمم دلیلش را...
و چه تلخ است که تاریخ را نمیشود گاهی عوض کرد......
و چه تلخ است وقتیکه تکرار تاریخ تو را ضد ضربه میکند و تاریخ باعث میشود...این تاریخ لعنتی باعث میشود که تو حتی اشک هم نداشته باشی.....که تو حتی دستانت هم نلرزد...که تو حتی چشمانت هم خیس نشود...که تو باشی و تو و تو.....و من خسته ام.....خسته.....!
و امروز باز هم برای من تکرار شد...و امروز من بیشتر به این قانون نانوشته ایمان پیدا کردم که تاریخ تکراریست...!!!
چشمانم را میبندمو فکر میکنم خواب بوده ام....و اما این حقه است...حقه!!!
میدانید....عشق یک جوری کرده مرا.....مثل دیوانه ها...مثل خول ها.....هی خول خول بازی در می آورم....هی میپیچم به دست و بالش...هی خودم را جا میکنم روی پاهایش....خودم را میبرم زیر پتویش ...همیشه و همه جا خواسته ام که باشم....که باهم باشیم.....اسمش عشق است؟؟!!! یا جنون پس از نداشتنش؟؟؟که انقدر نداشته امش که حالا که دارمش دیوانه بازی در می آورم....داشتم به هما میگفتم ...عاشق شدم رفت.....داشتم بهش میگفتم که نمیدانم که چطور میشود به محض اینکه در خلوتش فرو میرود خودم را جلویش میبینم.....که خندید...که گفت من هم داشته ام از اینها......که بهم گفت اسمش شیفتگیست....راست گفت....شیفته شده ام...اما.....اما.....این شیفته گی شاید که خوب نباشد زیاد....او میگوید که نه...عاشق شیفتگی ام هست...که دوس دارد...اما من....گاهیییی...گاهییی آنطور که میخواهم جواب نمیگیرم....که گاهی فکر میکنم که او هم باید بیایید و خودش را جا کند هر جایی....که خوب او مرد است دیگر ...نه؟؟؟درس فکر میکنم؟؟؟؟آیا؟
مدام هر از گاهی گریه میکنم....فریاد میزنم....و توی ذهنم خودم را عذاب میدهم....ذهنم اذیتم میکند....گاهی اینکه ببینییی همه کست شده است یک نفر ترسناک است...گاهیی حس میکنی اگر و اگر همین همه کست برود چی؟؟؟آنوقت هیچی نداری که....آدم را ترس برمیدارد.....
بعضی وقتها هیچی نیست...هیچ اتفاقی نیفتاده که.....اما چون نمیتوانم حرفم را بزنم حس میکنم تنهام.....بعضی وقتها چون حرف هایم تکراریست......چون وقت حرف زدنمان یکهو داغ میکنمو اشک از چشمانم سرازیر میشود...و او....و او...ناراحت میشود...خیلی....و بعد هم عصبانی....که فکر میکند دارم اذیتش میکنم....که من اذیت نمیکنم....من فقط بچه شده ام ان لحظه.....و دوست ندارم بچه باشم.....دوست دارم قوی باشم.....
چقدر درهم و برهم شد این پست....من اینجور فکر میکنم یا واقعا؟؟؟
پی اس: میخواهم قوی باشم....میخواهم راضی باشم....