robo
آدم یه موقعی میاد یقه خودشو میگیره که هو بیا درست زندگی کن.....بعد خوب...شاد....میشینه به زندگی کردن...همه چی خووووب.....بعد تو همین خوب بودنه همه چی....میبینی که یه حرفایی بهت زده میشه که دیگه حتی مجبور نیستی گریه کنی....تند تند تند زیر لب میگی هو گریه نکن...هو گریه نکن......انقدر میگی که میبینی نه داد زدی...نه اشک ریختی...نه دووود کردی....نه هیچی........میبینی فقط نگاه بودی و بس......میبینی سکوتی....سکوووت.....که دلت میلرزه ازین همه آرامش.....که میگی نکنه بی حسی کم کم داره میاد......همین جوری خیره خیره نگاه میکنی تو آینه......میبینی تو همونی که اما خیلی ساکت......هی با خودت میگی نکنه عوض شدم....بعد هی میپرسی از خودت : باید خوشحال باشم یا غمگین؟؟؟؟ هه......زندگی آدما رو تغییر نمیده....این آدما هستن که مارو تغییر میدن......
میرم لبه ی جدول تو بزرگراه ....تند تند قدم میزنم ......هی نمیرسم......نمیرسم به اونجایی که باید برسم.......هی چشام که اشکی میشه گوشیمو میگیرم تو نور افتاب اس ام اس میدم به خودم که گوه نخور گریه نکن.......دیگه حتی بوق ماشینا رو هم نمیشنوم......خیره به کفشام میرم جلوووووو......نمیرسم اما.....رامو کج میکنم میام تو کوچه....میخوام راه برم....میخوام دور دنیا رو دور بزنم....که فراموش کنم....که فراموش کنم خستگیه دلمو.....که یاد بره دلم زنده بوده..........اما نمیشه!!
خبری از دعوا هم نیس دیگه.....فعلا همه چی آرومه...آرومه مثه حلزون.....
من یه هفته است که یادم اومده 25 سالمه....که هنوز جووونم.....که خاک برسرم میشه اگهبه 30 برسمو کاری نکرده باشم.........