robo

یه روزایی هست تو زندگیه آدم که چشاشو باز میکنه و دیگه هیچی نمیگه....میره میچسبه به تمیزکاری...مثه یه روباتی که باید وظیفشو انجام بده...امروز ازون روزا بود که وقتی بعد از ظهر از خواب بیدار شدم بجای اینکه بشینم ‍‍مطالعه کنم رفتم سراغ شستن توالت و حموم...هه....وسط کار خندم گرفته بود از خودم که مثه یه کلفت دارم میشورمو میسابونم....دستام و مغزم نیاز داشت تا به شدت کار کنه تا حالش سرد شه...هیچ چیز بدی هم اتفاق نیفتاده بودا...فقط میخواستم به هیچی فکر کنم.......رفتم نشستم تو حیاط کنار گلدونا و خودمو دود کردم و با خودم حرف زدم تند تند....هی به خودم گفتم : بهار....خوبی؟؟؟؟بهارر خودتو دوس داری؟؟؟؟بهاررر؟؟؟؟ این روزا به شدت آرومم....یاد گرفتم آرامشو بگیرم تو دستمو نذارم که در بره......نذارم که اوسکولم کنه ناراحتی......!!‌هه....روتو دارم کم میکنم روی سگ بهار......!!

سفید


آدم یه موقعی میاد یقه خودشو میگیره که هو بیا درست زندگی کن.....بعد خوب...شاد....میشینه به زندگی کردن...همه چی خووووب.....بعد تو همین خوب بودنه همه چی....میبینی که یه حرفایی بهت زده میشه که دیگه حتی مجبور نیستی گریه کنی....تند تند تند زیر لب میگی هو گریه نکن...هو گریه نکن......انقدر میگی که میبینی نه داد زدی...نه اشک ریختی...نه دووود کردی....نه هیچی........میبینی فقط نگاه بودی و بس......میبینی سکوتی....سکوووت.....که دلت میلرزه ازین همه آرامش.....که میگی نکنه بی حسی کم کم داره میاد......همین جوری خیره خیره نگاه میکنی تو آینه......میبینی تو همونی که اما خیلی ساکت......هی با خودت میگی نکنه عوض شدم....بعد هی میپرسی از خودت : باید خوشحال باشم یا غمگین؟؟؟؟ هه......زندگی آدما رو تغییر نمیده....این آدما هستن که مارو تغییر میدن......

مستی و مستی

میرم توی حیاط لب پله میشینمو خودمو میسپرم به چای و دود.....به ابرا نگاه میکنمو مست میشم از شکلشون........حال خوبی دارم......انقدر خوووب که حتی به هیچی هم فکر نمیکنم......و حتی آهنگای رندومی که پخش میشه هم به نظرم عالیه....یه جوراییی مثه اون موقع ها که تنهاییی بهم حس خوبی میداد.....حس خوب.....یک درس مهم گرفتم.....میتونم تنهایی هه رو داشته باشم.....میتونم عالی زندگی کنم....اگه خودم بخوامم.....که همه ی چیزایی که ازشون مینالیدم دست خودم بوده.......حال خوبیه.....حس خوبیه.....


هی راه میروم...هی تند تر قدم برمیدارم...هی صدای آهنگ توی گوشم قلبمو میلرزونه.....پای روضه ی خودت گریه نکن............

میرم لبه ی جدول تو بزرگراه ....تند تند قدم میزنم ......هی نمیرسم......نمیرسم به اونجایی که باید برسم.......هی چشام که اشکی میشه گوشیمو میگیرم تو نور افتاب اس ام اس میدم به خودم که گوه نخور گریه نکن.......دیگه حتی بوق ماشینا رو هم نمیشنوم......خیره به کفشام میرم جلوووووو......نمیرسم اما.....رامو کج میکنم میام تو کوچه....میخوام راه برم....میخوام دور دنیا رو دور بزنم....که فراموش کنم....که فراموش کنم خستگیه دلمو.....که یاد بره دلم زنده بوده..........اما نمیشه!!

تیر

امروز اولین روز از تابستون...اولین روز از تیر...مه هردوشونم شنبه هست......امروز بلاخره شروع کردم...کارایی رو که میخواستم....خیلی وقت بود......اما تونستم تا حدی شروع کنم.......انقدر که این مدت هی گفتم چقدر حالم خوبه و بعدش ر ی ده شده تو حالم....دیگه میترسم بگم همه چی خوبه......شوما فک کنین همون بده;-)

خبری از دعوا هم نیس دیگه.....فعلا همه چی آرومه...آرومه مثه حلزون.....

من یه هفته است که یادم اومده 25 سالمه....که هنوز جووونم.....که خاک برسرم میشه اگهبه 30 برسمو کاری نکرده باشم.........