؟؟
ما هر دوتامان به وقتش که میرسد لجباز میشویم و با این لجبازییی همدیگرو عذاب میدیم!!!!!ولی ته تهش یکیمون یهو اون یکی رو میگیره تو بغلشو همه چی تموم میشه!!!! به همین سادگی!!!!
خیلی فکرمو ذهنم داغون بود!!وقتی فکرشو کردم که برم دکتر اون موقع هامو ببینم احساس بدبختی کردمو زدم زیر گریه!!!وحشتناک بود حالم....فکر میکردم تنها ترین دختر روی زمین!!!!خیلی سخت بود واسم هضم قضایا!!!دیشب شبی بود که تصمثم گرفتیم هیچ وقت تکرارش نکنیم!!!!
و اما من!!!من تصمیم گرفتم خوب باشم...!!!تصمیم گرفتم لوس نباشمو..!!تصمیم گرفتم ذهنمو پاک کنم.!!!یه چیزی رو فهمیدم..اینکه ذهنم توانایی زیادی در بیمار شدن داره!!!!
یه چیز دیگه!!راجع پست قبلم هنوز روی حرفم هستم!!!و سعی میکنم دوسش داشته باشم اما وابسته اش نباشم تا به قول فرشته احساس خفگی نکنیم!!!!!
میدانی چیست...؟! دارم به یک مرحله ی گند میرسم...شاید هم رسیده ام....دچار تردید میشوم از این همه استفاده ی نا بجا!!!
دوس ندارم....وابستگی را...که من بدجور وابسته شده ام....که میدانم مرد ها زن وابسته را دوست ندارند....و این مرد ها هیچ استثنایی هم ندارند...تا بفهمند وابسته شان شدی.....کافیست...همین کافیست برای اینکه دور و دورتر شوند از تو....همسر من و تو هم ندارد...این یک قانون نانوشته بوده و هست....!!!!
دوباره میخوام شروع کنم واسه ارشدم بخونم...هرچند که هنوز نتایج انتخاب شهرم نیومده....نمیدونم!!ممکنه که غیرانتفاعی یا پیام نور قبول شم....اونم یه شهر دیگه....شوهرم که که میگه اگه شمال قبول شم میریم....الان دقیقا یادم نیس کجاهارو زدم...فقط میدونم هرچی پیام نور و غیرانتفاعی بود زدم....!!!
داشتم میگفتم که کتابامو آوردم اینجا.....هنوز هیچ کدومو باز نکردم.....یه برنامه دیگه هم داشتم اینکه لغت و اینا مرور کنم تا اول مهر برم آموزشگاه امتحان بدمو تدریس کنم.!!!حس میکنم این 4 ماه خیلی خوب بهم هم خوش گذشت و هم ذهنم راحت شد....!!!
راستش یه برنامه هایی واسه خودمون ریختیم...از همه نزدیکترش ارشد منه....و اینکه زودتر بریم خونه خودمون....که میشه گفت 90 درصد قضیه روی این میچرخه که مشهد زندگی نخواهیم کرد..!!چون هردومون از این به اصطلاح خراب شده متنفریم......دوس داریم بریم یه جای کوچیکتر....اونم واسه 6 سالی که قرتره تو این خراب شده ی بزرگتر (ایران) باشیم....!!!
یه چیزی رو باید اعتراف کنم ....!! با سختی هایی که کم و بیش بوجود میاد....با ناراحتی هایی که ممکنه بین هر دو نفری بوجود بیاد...زندگی داره بهم خوشی میده....یعنی میدونی چیه!!؟؟ خودمم دارم میگیرم ازش...یعنی خودمون....!!
دیروز داشتیم میرفتیم مهمونی افطار.....دقیقا و دقیقا 100 ثانیه پشت چراغ قرمزی بودیم که ازش متنفر بودم یه زمانی...گشتم دنبال همون محضری که وقتی پامو گذاشتم بیرون ازش گفتم خداییییااا باورم نمیشه که رها شدم !!! جالب بود دیروز دلم نگرفت....بغضم نکردم.....فقط به شوهرم گفتم از این چهارراه بدم میومده....بدم نمیاد اما حالا....!! میفهمم که حال اون موقع هام وقتی سر اون چهارراه میرسیدم واسه خاطر این بوده که تنها بودم....واسه این بود که دور خودم میچرخیدم.....هنوزم وقتی آرشیو وبلاگمو میخونم....وقتی اون روی پشت بوم رفتنا رو یادم میاد....وقتی یادم میاد که میرفتم لب پنجره...سخت میتونم درک کنم که این بهار همون بهاره یا اون اینه!!؟؟!!
راستی بچه دار شدیم....آوردیمش که بزرگش کنیم پسره مامانو...دی!!!دی.....
یه توله سگ یه ماه و هفت روزه......عاشقشیم یعنی...!!یعنی وقتی لالا میکنه میخوایم بخوریمش...!!!اسمشم هست ماکسی!!!!!! دیووونشم من شخصا!!!!!!
فقط دعا کنین که بقیه هم بتونن باهاش کنار بیان!!!!