شاید که باید دوباره شروع کنم

........

آدم تو زندگیش یه جاهایی رو به دیوار میرسه......به هیچ میرسه......به گ و ه میرسه دوباره....هزار بار .....دوباره و دوبارهههه.....به گنداب میرسه.....دوباره تو میمونی و یه صفحه سفید پر از حرف....پر از هیچ.....کسیکه میتونه اشکاتو ببینه و نگات کنه باید ازش ترسید....کسی که وقتی خودت میزنی تو گوشت نمیاد دستتو بگیره باید ازش ترسید....کسیکه نگات میکنه و آب شدنتو میبینه.....کسی که نمیتونه نمیخوااااااد که آرومت کنه باید ازش ترسید......باید ترسید....باید مو به تنت سیخ شه از دیدنش......

من دوباره ترسیدم امشب.....من دوباره و هزارباره امشب ترسیدم.......خوره به جونم افتاده.....من خودمو نمیخواممممم......من گه بودنمو نمیخوامممم.....من خر بودنمو نمیخواممممم......من اشکامو نمیخواااااممممم....بی نهایت بی نهاییتتتتتت بی نهایت از خودم بدم میاد....از خودم گنداب بالا میارم......

a good idea

دیشب حرف خوبی بهم زد.....گفت : تا ساعت 9 صبح فردا قراره زندگی کنی......همین حالا تصمیم بگیر قراره چیکار کنی ؟؟؟!!! همین الان تصمیمتو بگیر.....هی فکر کردم و فکر کردم....وسط توهمات ذهنیم به خاطر قرص خوابی که خورده بودم فکر کردم که چقدر بیهوده شدم......یهو خوابم برد......حس کردم پرواز میکنم.......حس کردم دستام رو هواست.........معلقم...صب بیدار شدم......یاد شب قبلش افتادم.....حرفایی که شنیدم......یه جور بی حس و کرخت اومدم نشستم اینجا....با خودم فکر کردم....من قراره کی این زندگی رو بکشونم دنبال خودم.....کی قراره اون بیاد پشت سرمو من به راهم ادامه بدم.............هی میچرخم و میچرخم......هی دلم میخواد یه اتفاقی بیفته.....اما قبلش اینو خوب میدونم که تا من تلاش نکنم هیچی نمیشه.......اینو میدونم که زودتر از وقتش نباید چیزی رو بخوام........حس بی حسی بدتر از هر چیز دیگه ای میتونه بکشت......

میگه : هر چی بخوای در اختیارت میذارم......تو فقط بخواه....تو فقط بگو...تو فقط از ته دل درخواست کن....من؟؟؟میخوام.....اما بی حسم....اما تنبلم......و این تنبلی داره روز به روز منو میکشه.....تصمیمی که گرفتم اینه که امروز بذارمش کنار.....امروز تنبلی رو پرتاب کنم یه طرفی و خودمو بکشونم سمت راه رو .......

** کار میخوام.....که صب برم تا ظهر.....که مشغول بشم......زودتر لطفا!!!

i like myself

یه طرف سرمو تیغ زدم.......بعد از یه عالمه خستگی و یکنواختی......حسابی حسای خوبی داد بهم....اینکه خودم دوباره بعد از مدتها کاری رو انجام دادم که خودم دوس داشتم و بخاطر دیگران نبوده.........اینکه حتی اگه همه بگن خوب نشده بازم منم موهامو دوس دارم......این حس عالی به آدم میده......آدمو قدرتمند میکنه....که واسه دل خودت کارایی رو انجام بدی......


متنفرم....از وقتایی که مقصر نیستمو همه چیز افتاده گردنم.....متنفرم از خانوادم که انقدر راحت میبینن و انقدر راحت همه چیزو فراموش میکننو میگن هیچی نبود که......متنفرم از همه چی.....از همه کس......از خانوادم بیشتر....از انتظاراشون....ازینکه دست و پامو بستن از همون اول.......از خودم....که انقدر ضعیف بار اومدم........که انقدر ضعیفم کردن...........متنفرم از همه دنیا..........از خودم بیشتر......از خودم بیشتر

up in the air...up in the air

up in the air.....chasing the dream chasing the dream...............

هی توی گوشم میخونه و هی زمزمه میکنم today today today............................

میشه بشینی مدت ها احساس فلاکت کنی....میتونی بشینی به نداشته هات فکر کنی........اما کافیه یک لحظه فقط یک لحظه چشماتو ببندی و با خودت روراست باشی........یادت میاد یه عالمه داری و همیشه گفتی ندارم......همه اونایی که از یاد برده بودیشون یکی یکی میان جلوت صف میکشن..........تو فقط درگیر روزا بودی که ندیدیشون........

دیشب تا نیمه های شب که بیدار بودم داشتم به این فکر میکردم که چقدر نیاز بود همه این اتفاقات بیفته واسم....تا بتونم روزامو درس کنم....روزای زخمی و سرد ..........

کتاب خوندنو شروع کردم.........و همین طور  دوباره خوندن زبان........ازش دور بودم فرسنگ ها......ازش دور بودم چون میخواستم که دور باشم.....

دیشب که با س حرف میزدم فهمیدم که عمل کردن صد در صد جواب میده.....حتی اگه تو خودتو گول بزنی بگی ای بابا هیچی نشد که........!!!

من واسه خودم یه deadline گذاشتم.........و اگه خودمو بهش برسونم یعنی اینکه میتونم همراه با حرف عمل کنم.....


miss u too much?!!

دلم برای خودم تنگ شده بود....که دیشب تا صبح خودم را محکم بغل کرده بودم........محکم بالشم را چسباندم به صورتم...من از آن چراغ آبی رنگی که شبها توی راه رو روشن است ترس دارم......همیشه توهم دارم که مبادا صورتی را از پشت آن نور ببینم.......دیشب خودم را حسابی بوسیدم.......دیشب تا چشم بر هم گذاشتم خوابم برد ......توی خواب یه غول دیدم که داشت بهم نزدیک میشد........جیغ زدمو پریدم روی بازوش.......تا چشم رو هم گذاشتم خواب دیدم دارم با بابا دعوا میکنم....ازوناش........از بچگی تا همین حالا غیر از یک یا دوبار با بابا بحثم نشده......هروقتم بحثم شده روزای سختی رو گذروندم........میخوام بگم که یاد گرفتم جلوی بابا وانستم چون منطقیه....چون بخوای تو روش وایسی از سردیش میسوزی و میشکنی.......میخوام بگم چقدر تو خواب گریه کردم از اینکه پشت کرد بهم........باز پریدم زیر پتوشو محکم چشامو بستم.........صب که بیدار شدم دیدم چقدر دلم براش تنگ شده .....چقدر زیاد...........که تا صب دستش له شد زیر سرم شاید....شایدم پام که روی شکمش بود خفش کرد.....ولی من دلم تنگ شده بود که مهربون باشم........که بهار باشم..........

من دیروز زندگی کردم...و این واسه آدمی که داشته میمرده عالیه.......

***اگه پستام درهم برهمه شاید واسه اینه که دارم تمرین میکنم دوباره شروع کردنو......

finish

غم داشتم.....یه عالمه....همش روزای گریه داشتم....تا میگفت پخ اشکم سرازیر میشد....پر بودم از خشم....از درد.....از فریاد....پر از عصرایی که تنهایی دود کردمو دود شدم.....تا دیروز....تا دیروز عصر...تصمیم گرفتم....به خودم قول دادم که نذارم هیچی باعث شه داد بزنم سرش.......اگه من داد نزنمهمه چی زود تموم میشه....اما این روزا تٌون صدام عجیب میرفت بالا........قول دادم که خشمگین نباشم که خیلی واسه دوتامو افتضاح شده بود اوضاع....حرف که زدیم نتیجه این شد که اگه دو روز فقط دو روز آتش بس کنیم دیگه همه چی به حالت نرمال و خوب برمیگرده......

دیشب داشتم مصاحبه ی شهره آغ داشلو و همسرشو میدیدم......من عاشق این رابطه شدم........اصلنم حوصله ندارم بگم چرا....فقط عاشق شدم.......!!!!

فیلمی که امشب قراره ببینیم شاید amour باشه......دیگه فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه که بنویسم.....زمان لازم دارم تا بتونم مثه گذشته خوب بنویسم......