........
آدم تو زندگیش یه جاهایی رو به دیوار میرسه......به هیچ میرسه......به گ و ه میرسه دوباره....هزار بار .....دوباره و دوبارهههه.....به گنداب میرسه.....دوباره تو میمونی و یه صفحه سفید پر از حرف....پر از هیچ.....کسیکه میتونه اشکاتو ببینه و نگات کنه باید ازش ترسید....کسی که وقتی خودت میزنی تو گوشت نمیاد دستتو بگیره باید ازش ترسید....کسیکه نگات میکنه و آب شدنتو میبینه.....کسی که نمیتونه نمیخوااااااد که آرومت کنه باید ازش ترسید......باید ترسید....باید مو به تنت سیخ شه از دیدنش......
من دوباره ترسیدم امشب.....من دوباره و هزارباره امشب ترسیدم.......خوره به جونم افتاده.....من خودمو نمیخواممممم......من گه بودنمو نمیخوامممم.....من خر بودنمو نمیخواممممم......من اشکامو نمیخواااااممممم....بی نهایت بی نهاییتتتتتت بی نهایت از خودم بدم میاد....از خودم گنداب بالا میارم......
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۵ ب.ظ توسط بهار
|
زندگی شاید همین لبخند های گاه و بی گاه من باشد که زود می آید و زود میرود......