یعنی که هستم!!

بعد تو هی بشینی با خودت فکر کنی که اینجوری نمیشه باید یه کاری کنی.....باید یه تغییری بدی تا بشی همون قبلیه....که بشی همونی که آرامش داشت.....اینجوری هی داری خودتو میشکنی....همشم از خودت ناراحتی...همشم که اعصاب نداری....همشم که به خودت بدوبیراه میگی....هی میشینی تو تاکسی و اتوبوسو مترو زل میزنی به آدما...گوش میدی به شاهین که میگه زخم ما رشد میکند به درون......زل میزنی بهشونو خوشبختیشونو حساب کتاب میکنی.....آخر سرم به این نتیجه میرسی که تو هیچی و هیچی نیستی...چرا؟؟؟ چون عقب موندی و اینو باید بپذیری....همین الان دیگه باید بپذیری....

میای سرکارت....میشینی پشت میز...میگی...میخندی....میخندی.....حرف میزنی....یهو میری هندزفری هاتو درمیاری از تو کولتو دوباره زخم ما رشد میکند به درون........یهو مستر ب میاد شروع میکنه حرف زدن......!! تو باز هی با خودت میگی تو عقب موندی......وقتی روزی 24 مرتبه اینو به خودت یادآوری کنی دیگه به یه جایی میرسی که از خودت و هرچی خودته بدت میاد.....بعد میچسبی به هیچی...میچسبی به ثانیه هایی که رد میشن....میچسبی به روزای سرد و شبای فریاد.....میرسی به شبای معجون و گریه......میچسبی به پک های عمیق و سردرد....میچسبی به آدمای دیگه...به اونایی که بودن و نبودنشون مشخص نیست......خودتو تمامتو ول میکنی میری تو بیراهه.....میری تو خشکی.....سردت میشه اما.....!!


روزای مادر فاکری

هی هرروز صب بیدار میشم به خودم میگم که من باید امروز اجازه ندم هیچی حالمو عوض کنه....و همون روز پر میشم از بغض و اشک .....دیگه خسته شدم ازش....از این همه خسته شدنم خسته شدم.....هی هرروز به خودم میگم : میگذره....اما نمیگذره...پشت سرهم میاد و عمر منو روز به روز میگیره....جووون ترین سال های زندگیمن این روزا...و پیرترین دلو دارم تو همین روزا.....هه...