89

اینم از این آخریش!!!

یه چیزی اما هست...!! ۸۹ با تمام اتفاقاش این روزای آخرش حسابی سورپرایزم کرده و دوسش دارم..!!

۸۹ سال خوبی بود....برای من عالی بود..!!!

 

....!!!!

یک طوری شده ام که دیگر حتی نمیتوانم نقاب های مختلف بر صورتم بگذارم.میدانی دیشب که داشتم قلیون میکشیدمو او حرف میزد  با خودم فکر میکردم که چقدر و چقدر همین زندگی و فرایندهای به ظاهر پیچیده اش به طرز مسخره ای ساده است....این زندگی و اتفاقهایی که او مدام ازشان حرف میزد و میپرسید که چرا و چرا و چرا...به نظرم پیچیدگی ای ندارد...داشتم فکر میکردم....همه چیز که نه...اما هرآنچه لازم بوده بدانم راجع به زندگی و بازی های مسخره اش که آخرش هم نتیجه اش مشخص است را دانسته ام...که داشتم فکر میکردم که من تک تک این اتفاقات را بو کشیده ام...که نقش هر کسی را بازی کرده ام...که گاهی قربانی کرده ام...و گاهی قربانی شده ام...که من گاهی بوده در این زندگی که چندین نقش را همزمان پذیرفته ام...که من گاهی دوست بوده ام...فقط دوست...گاهی دختر بوده ام...گاهی زن بوده ام...گاهی مرد بوده ام...گاهی پدر بوده ام....داشتم فکر میکردم که زندگی ام یک جور عجیب غریبی آرام شده....نه زندگی ام نه...که خودم یک جور عجیب غریبی آرام شده ام...که دیگر مثل گذشته ها نگرانی و استرس چگونگی تمام شدن این بازی های به ظاهر سخت زندگی را ندارم...زندگی شما را نمیدانم....اما مال من خیلی زودتر از چیزی که بشود تصورش کرد خودش را برای من فاش میکند...که درست وقتی که فکر میکرده ام دنیا به پایان رسیده برای من تازه زندگی ام بهم خنده ی دلقکانه ای زده و فهمیده ام که اینها همش شیطنت های یک بچه ی لوس ناز نازو هست....من مدام  داشته ام یک روزهایی فکر میکردم که اوه اینها چیست که برایم اتفاق می افتد...!! اما حالا...حالا دیگر همه چیز برایم آرام هست...من مینشینم این طرف رو به سن...نگاه میکنم...نگاه میکنمو دانه دانه تخمه میشکنم....که لذتش به همین نگاه کردنش هست....میدانی دیگر مهم نیست که میخواهد چه اتفاقی بیفتد....همیشه برای من تهش خوب بوده...حتی اگر اولش گند زده بوده باشد زندگی ام بر زندگی ام....!!هوم؟!!

یک  خیالات ذهنی ای هست یک مدتی مدام توی ذهنم می آید وقتی که دارم آهنگهای گوشی ام را گوش میدهم....و تند تند تند قدم میزنم.....میدانی...!خودم را میبینم که دارم همین آهنگی که خیلی زیاد دوستش داررم را گوش میدهم...دارم از این بلوار رد میشوم که !! که یک ماشین با سرعت بالا به سمتم می آید و پرت میشوم سمت آسمان.....و درست همان لحظه که برمیگردم سمت زمین...درست همانم لحظه است که که سرم در کمترین با زمین هست میبینمش...!! بعد هم تمام....!نه که فکر کنی افکار خود-کش-ی باشدها....نه....فقط نمیدانم چرا این تصویر ذهنی که خیلی هم ناخوشایند هست بجز قسمت دیدنش به ذهنم می آید...!!! و دقیقا هم توی همین بلوار....!!!هه....شاید قرار هست که در همین بلوار ببینمش!!!هه!

یک چیز دیگر....کلا آدمی هستم که وسواس فکری هایم را میکشم....اما قبل از کشتنشان خوب تا آخرش را میبینم...!!هه....یک وسواس فکری عجیبی از مرگم را مدام مرور میکنم این دو روز....امشب...همین امشب وسواسش کشته میشود....خفه اش میکنم...!!!

پی اس : ((او)) در پاراگراف اول دختر است!!!

امروز .....با اینکه از صبح روزم روز سگی بود....با اینکه از ساعتی که چشم هایم را باز کردم با خودم گفتم اوه خدااا باز یک روز دیگه...!!با اینکه رفتم دانشگاه و آن نامه ی کذایی را گرفتم که مربوط به پوشش نامناسبم بود...مانده ام من که مثل روستایی ها میروم دانشگاه آن وقت؟؟؟!!!اینجا همش سر همین چیزها گند میزنند به حالت...این مملکت را میگویم....آها داشتم میگفتم که با اینکه امروز این شکلی بود...با اینکه مجبورم بخاطر کار کردنم بروم پیش استادها و نه بشنوم که حتما باید سر این کلاس ها را بروم بنشینم.....با تمام این ها این بعد از ظهر...بعد از ظهر خوبی بود....رفته ام بیرون....رفته ام توی این مجتمع تجاری نزدیک خانه مان گشته ام...بعد رفته ام شمع خریده ام باز...سه تا....با اینکه مرد فروشنده گفت که مدل های جدیدترش توی  این هفته می آید....دوتایش گوی هست...که برای کسی خریده ام....که خیلی شمع دوست دارد مثل من....یک استوانه ی گنده هم خریده ام برای خودم....مال خودم مشکی است....دو تا بادکنک هم خریده ام....من از باد کردن بادکنک میترسیده ام همیشه...که مبادا بترکد....همین الان هم ترکید یکیش...جرات هم ندارم یکی دیگرش را باد کنم....گذاشتمش روی همان دو تا شمع که برای یک کسی خریده ام....بعد رفتم آن مغازه پیش آن زن و شوهری که خیلی دوستشان دارم....هر دوتاشان باهم کار میکنند.....میشود ساده فهمید که رابطه ی گرم و پر محبتی دارند....من عاشق احترامی هستم که بینشان هست.....رفتم برای خودم کلیپس خریدم..از این گنده هایش....که زیر مقنعه سرت گنده میشود...-دی.....

من همیشه همین قدر ساده خوشحال میشوم....خیلی ساده...خیلی خیلی ساده تر از چیزی که بشود فکرش را کرد...انقدر ساده که حیرت زده شوی...من همیشه  با یک اشاره میخندمو خوشحالی میکنم....لذت هایم ساده هستند...خیلی ساده....

این مدت که ننوشتم گیر کرده بودم...در هیچ...هیچی نداشتم...هیچی ...

شبها دراز کشیده ام روی تختمو لپ تاپ گذاشته ام روی پاهایم و مدام آهنگ گوش داده ام....و اخیرا...اخیرا هم سعی کرده ام زود بخوابم....یک چند روزی میشود که میروم سر کار...اولش خوب معلوم هست که خیلی خوشحالم....که حس جالبی دارد برایم...شاید یکروزی برسد که خسته شوم...اما الان نیستم.....

و یک اتفاق..!

ادامه نوشته