خوندن داره....مرسی دوست عزیز...

گاهی صدایی از دور می‌آید
که حرمت دستانم را درهم می‌شکند
و شوقی که اندامم را به لرزه می‌اندازد
سکوت ، تنهایی ، بیم ، فردا
چه خواهد شد ؟؟؟ نمی‌دانم
گاهی جاری می‌شوم
به دنبال سرابی که واژه‌گون
از دلم رخت بر می‌بندد
و تکرار هم‌آغوشی وزن و شعر و قافیه می‌شوم
گاهی آنقدر دلتنگ روزهای رفته‌ام
که ثانیه‌های بازآمده را نمی‌بینم
می‌دانی چند وقت است که فنجانی قهوه ننوشیدم
در این اتاقهای آبی که یا پنجره ندارند
و یا پنجره‌شان به کوچه‌ای باز می‌شود
که رد نگاه‌های تو بر درخت پیر خودنمایی می‌کند
دلم حضورت را می‌خواهد ،
وجودت را ، لبخندت را ، شوقت را
و تکرار لمس تن کوچه‌ای که دیگر دوستش نداری
گاهی چشمانم ابری
و دلم اندوهناک جاده‌های بی‌خاطره می‌بارد
و بوی خیس خاک مرا مدهوش می‌رقصاند
گاهی برایم شعر می‌خواند
و من غرق می‌شوم
در زلال احساسی که گذران است
و نگاهی که تا عمق وجودم را سوراخ می‌کند
و نمی‌داند که این پیاله شرابی ندارد
لبریزم از حسی گنگ که زمستان سرد
تلخ می‌کند دهان تنهایی‌ام را
حتی عشقبازی باران هم حالم را جا نمی‌آورد

absolutely fallling....

دراز کشیدمو پتو رو کشیدم رو سرم.....سرمای کولر بیشتر میکشوندم زیر پتو....دوس داررم...حسشو

دوس دارم...وقتی بادش مستقیم میخوره بهت...وقتی خودتو جمع کنی زیر پتو....وقتی بگی هی من

میخوام بخوابم...وقتی دروغ گفته باشی....وقتی میخوام بخوابم گفتنت واسه این باشه که کسی کاری

به کارت نداشته باشه....واسه این باشه که میخوای  شنا کنی.....واسه این باشه که میخوای وایسی

لبه استخر.....اون قسمت عمیقشو میگم.....وایسی و نگاه کنی به صافیه آب....به کاشی های ریز آبی..

ته دلت هیجان پریدن داشته باشی....چشاتو ببندی..دستاتو ببری بالای سرت....یک...دو...سه....خودتو

پرت کنی وسط آب....ته دلت هری بریزه......یهو در ثانیه ای خیس شی..بیای سطح آب....رو آب بخوابی..

خیره بشی به سقف...چشاتو هالی ای از آب گرفته باشه...هی پلک بزنی که چشت صاف شه....

آب تو گوشتو پر کنه...به صداش گوش دادی تا حالا....؟؟؟؟به همون مبهمیه....فکرامو میگم....رویاهامو

منظورمه.....یه صدای بی صدا گوشمو پر میکنه...کجا بودم اصلا که به اینجا رسیدم؟؟؟!!!

آها....خودمو کشونده بودم زیر پتو....مثه همین شیرجه تو آب زدنه بود....غرق شدم تو فکرام....دراز

کشیدم رو فکرام.....گوشامو پر کردم ....چشامو بستم...اولین چیزی که اومد تو ذهنم خوشی هام بود..

مثه اون وقتا غمام نیومدن....یادتونه؟؟؟میگفتم...چشامو بستم.....دلم میخواست یکی رو خفه کنم؟؟؟!!

دیگه دلم خفه کردن نمیخواد هرچند که نبخشیدم.....یه ساعت تمام بی حرکت زیر پتو داشتم خوشیامو

میشمردم...داشتم بوشون میکردم...بوی هلوی رسیده و آبدار میدن.....دلم میخواد پر هوس گاز بزنمشون...یه جوری گازشون بزنم که آب از لب و لوچه ام سرازیر شه...که همه ی دستام هلویی شه...

خوشحال نوشت : آدم مثه ا ل ا غ حال میکنه وقتی طرف بهت خیره شه بعد برداره بگه رژت رو لبت یه جوری شده.....بعد بره برات دستمال کاغذی بیاره که درستش کنی...اصلا یه حالی میده آدم هر دفعه یه جای کارش بلنگه بعد تو همینجوری خیره خیره وایسی تا بهت بگه...بعد تو مثه ا ل ا غ کیف کنی.....

تناقض نوشت : تنتقضات رو حال میکنین....کله سحر پاچه میگیرم....غروبش مهربون میشم.....

دل نوشت : دلم کله پاچه میخواد....دلم سیرابی میخواد....دلم جیگر میخواد....اصلا دلم لات خوری میخواد...کسی حرفی داره؟؟؟؟؟!!

این بود حالات بنده....

خنده دار نیست آیا که هم دلم بخواد روزه بگیرم هم وقتی سحر بیدار میشم و دارم غذا میخورم احساس  خ ر بودن مفرط بهم دست بده ....و مدام به خودم بگم اگه الان خر رو با چوب بزنی پاش کاه بخوره یه لگد میندازه سمتت میگه برو بابا خ ر شدی ها.....یا اینکه خودت به اختیار خودت بخوای روزه بگیری بعد موقعی که از خواب بیدار میشی مثه س گ از خودت پاچه بگیری...حالا چرا از خودت؟؟؟چون تو خونه ی ما سگ شدنو پاچه گرفتن اونم وقتی از خواب بیدار شدی به هیچ عنوان پذیرفته نیست و کسی که از خواب بیدار شه با بد اخلاقی سریعا از لیست خط میخوره.....به هر حال تمام مدت به صورت پنهان داری به خودت لعنتو نفرین میفرستی که اصلا تورو چه به این غلطا  که بخوای روزه بگیری....بعد همون موقع ذهنت کیلید کنه رو صدای قاشق چنگال روی ظرف و صدای غذایی که یکی داره میجوه...اصلا این صدای غذا خوردن منو روانی میکنه...هرچقدرم یکی  آروم غذا بخوره باز من انگار موقع غذا خوردن گوشام تیز میشه و حرص میخورم...آی حرص میخورم.....انگار دارن گوشتامو میجون....س گ میشم در حد چی؟؟؟در حدی که با هر لقمه که طرف برمیداره تو ذهنم فحش نثارش میکنم....اصلا بعضی وقتا به خودمم فحش میدم......یا مثلا کافیه یکی لقمه بپره تو گلوش  و سرفه کنه....آی س گ تر میشم....

حالا فکر کن اون بنده خدایی که امشب کنار من نشسته و داشته باهام غذا میخورده بابام بوده ...حالا فکر کن بنده خدا نمیدونه که من تمام مدت انواع این احساسات س گ ی و خ ری رو داشتم بعد هی باهام حرف هم میزنه که مثلا من احساس تنهایی نکنم.....بعد من با این حسام حرف میزنم...میخندم....بعد پشت هر خنده ای به خودم فحش میدم میگم هوی بهار یادت نره باید حسابی پاچه خودتو بگیریا....مبادا بخندی بعد س گ بودن یادت بره....انگار خودم چاقو گذاشتم بیخ گردن خودم که این بداخلاقیه نصف شبی باید همرام بمونه.....حالا از اون موقع دارم فکر میکنم واقعا بداخلاق بودم یا داشتم خودمو به بداخلاقی میزدم...؟؟؟!!!! یا شایدم بازیگریم خوبه که هم بداخلاقم هم هر هر میخندم....

خودم دارم الان به سلامت عقلیم شک میکنه......احتمالا آثار روزه گرفتنه.....شایدم بی خوابی....

ضمیمه : س گ استعاره از بداخلاقی  ولی بنده یکی  اش را داشتم بداخلاق که نبود هیچ خیلیم خندان بود.....

 س گ ی نوشت : اصلا هم حوصله نداشتم  فاصله بزارم بین خطوط  .....خاک بر سر ش ی ر ا ز ی اصلا...

معذرت نوشت : جان من کاه و خر و روزه رو به همه ربط ندین....ولی جدی واسم سواله چرا باید نصف شب بیدار شیم ؟؟!!!!!!اااا

یکی بیاد منو بزنه الان...من چرا نمیرم بخوابم آخه.....

بیا بخون فری فضولههههههههه......

چشامو بسته بودم....داشتم یکریز حرف میزدم...اصلا یهو دیدم دارم نق نق میکنم....دیدم دارم دل دردامو میگم........یهو چشام باز شد.....دیدم آره این منم دارم انقدر خوب همه حرفامو میگم.....

لبخند زدم و دوباره چشامو بستم...تصورش کردم اونی که پشت خطه تو چه حالتیه....مثه من دراز کششیده؟؟؟دوس داشتم مثه من  دراز کشیده باشه..مثه وقتایی که به شکم دراز میکشه..تو ذهنم نشسته بود....نشسته بود داشت یکی یکی حرفامو تو ذهنش سبک سنگین میکرد....داشت تصور میکرد....به یه جایی خیره شده بود....یه بوی خوبی میداد.....بوی قهوه....قهوه ای که تورو میکشونه سمت خودش تا یهو برداری هورتش بکشی...که وسوسه شی ....

چشامو باز کردم....حرفامو زده بودم....به دوتا گوش مهربون...گوشی که خوب میشنوه بعد اجازه میده زبونش حرف بزنه......که وقتی پیداش شد که بهار بی اعتماد بود....نمیدونم چی شده....نمیخوامم توضیح اضافات بدم...فقط یه چیزی هست.....اینکه داره اعتمادمو برمیگردونه....خود به خود....یهو...

بهار دوباره داره اعتماد میکنه....بهار پشت کرده به روزایی که گذشته......بهار.....

نمیخوام اغراق کنم....ولی بهار خیلی سرخوش میشه وقتی میبینه هنوز دل صاف و یکدست هست...هرچقدر که خود اون دل صافه بگه که انقدرا هم دلش صاف نیست...بهار اینو حس میکنه...حالا هرچقدر که دل صافه بگه زیادم اینجوری نیست......بهار اصلا دلش هوای خدا بغل کردن میکنه وقتی میبینه هنوز هست آدمی که مثه خودش چشاش اشکی شه...اصلا تو باید جای بهار باشی و ببینی این چش اشکی شدنه واسه چیه؟؟!!!تا دلت خوشش بیاد .....تا بفهمی من چی میگم.....تو باید باشی و این همه مهربونی رو حس کنی تا آب شی.....تو باید فقط جای من باشی....

میشه اینجوری توصیفش کرد: مهربون...پاک....با یه دل خیلی پاکتر....فعلا همینا......

داستان زندگیه من + ...=ما

این روزا این بالاها نشستم.....همین بالای سر خودم.....به خودم و روزام خیره میشه....به روزام....به روزم.....به شب های همین روزا.....بهش زل میزنم.....دیگه بی حس نمیشم.....دیگه کرخ نمیشم...

دیگه سردم نیست....باید بگم دیگه؟؟؟.....یا فعلا؟؟؟....میخندم به فعلا....میگم دیگه.....دیگه و دیگه اینکه....دیگه سرد نیست هوا.....جای خورشیدم اذیتم نمیکنه...بزار بتابه....مگه من نمی تابم؟؟!!!

بزار اصلا باهم بتابیم......کی حسوده؟؟!!!! بزار حسودا چششون در آد.!اگه حسودی باشه....

میشینم باز همین بالای سر خودم....یکی دیگه هم میشینه همین جاها....همین نزدیکیا....خیلی نزدیکیا.......ته  دلمون قندا خوب  آب میشه...خوب لبریز میشیم.....خوب دلمون تنگ میشه....خوب دلتنگیمون حالمونو جا میاره......خوب همه چی پیش میره.....ته دلم یه چیز خوبه....آره خوبه....

داره میشه باورم.....روزای خوب.....

 

تازگیامون...!!!

مثه وقتایی که بی پولی یقتو میگیره و میفتی به  زیر و رو کردن تمام کیفات...از کیف پول گرفته تا جا موبایلی ای که یه بارم توش موبایل نذاشتی....بعد یهو چشت میفته به پالتو زمستونیت دست میکنی تو جیبشو دو تا اسکناس نارنجی حالتو جا میاره...مثه همینه...یهو پیداش میشه....یهو میخندونت....یهو میخندی....یهو ته دلت قند آب میشه......همش یهو یهو یهو میشه....

تازگیا خورشیدو تحمل میکنم تا شب شه و پله هارو دو تا یکی برم بالا رو پشت بوم.....بشینم لب دیوار....اونجایی که آدم هر لحظه فکر میکنه قراره پرت شه پایین....همون جایی که قلبتو میچسبونه به آسمون از ترس......ولی ترسشو دوس داری....ترسشو با دست لرزیدنات دوس داری.....تازگیا این شکلی با ترس و جرات میگذره.....

بعله دیگه.....

میگن: نو که بیاد به بازار کهنه میشه دل آزار.....اینکه ننتوشتم واسه این نبود.....واسه این نبود که نو اومد....واسه این بود که خواستم ببینم ننوشتن چه رنگیه....خواستم ببینم ننویسم چی میشه؟؟!!!

سلااام.....

دلم واسه اینجا یه ذره شده بود...اینو وقتی فهمیدم که وقتی صفحم باز شد چشام اشکی شد....

دلم واسه همتون تنگ شده بود...با اینکه نه اومدم نه نوشتم نه خوندمتون ولی بعضی روزا نمیدونم چرا یهوو یادتون میفتادم....که مثلا فلانی الان چی آپ کرده......

اتفاق جدید نوشت: یه بیرنگی....یه بیرنگیه بیرنگی کم کم رنگ گرفت....یه کوچولو رنگ صورتی گرفت....

یه کمی صورتی شدم.....اینکه حس کنی یه  کسی هست خوب خوشاینده ...نه؟؟؟؟

فعلا همین......

پی نوشت: میام همتونو میخونم.......

ب ل ا گ ف ا ر ی د

شیرازی جان کلا ر.ی.د.ی با مدیریتت!!!!!!

یه هفته بلاگفا در دست تعمیره...احتمالا یه ۱۰ روزی هم کامتدونیا رو میخوان سم پاشی کنن.....

تو رو حت شیرازی......