....
رفت!
رفت!
وقتی اومدم بیرون درگیر بودم با برگه های سیاه و سفید توی دستام....انقدر عصبی بودم که همون جا جلوی در ماشین همش از دستم ریخت رو زمین برشون نداشتمو زیر لب گفتم دنیا دیگه به هیچ جا نیس ( هیچ جا نگفتم یه چی دیگه گفتم)....وقتی نشستم تو ماشین ازم پرسید چی شد؟ گفتم هیچی گرمه گرم....بریم خونه.....هیچی نگفتم....اونم هیچی نگفت....رسیدیم خونه رنگم پریده بود...موهام و گردنم عرق کرده بود....از مقنعه و مانتوم متنفر بودم....از خودم بیزار.....لباسامو یکی یکی در آوردم و پرت کردم وسط اتاق....بعدم ولو شدم همون وسط...گل سرمو با حرص از موهام کندمو زدم به دیوار.....اون...؟ واستاده بود نگام میکرد....گفت : پاشو برو دوش بگیر...گفتم نه....گفت میرم پکیجو زیاد میکنم میندازمت تو حموم....من دستمو گذاشتم رو چشامو اشک چشامو داغ کرد....اون اومد گفت پاشو دیگه تو خوب نشی منم بد میشم...من : نه....اون گفت پاشو وگرنه با لباس میندازمت زیر دوش...پاشو من الان میرم یه چیز خوشمزه هم درست میکنم....منو برد تو حموم....لباسامو از تنم درآورد و هولم داد تو حموم.....دوش آبو باز کردمو اشکام سرازیر شد.....تو آینه نگاه کردمو به خودم گفتم اه.....به خودم منظورم بود...!! تو تحیرم....آب چه میکنه با آدم که درداتو یادت میره....!!
اومدم بیرون دیدم جلوی گاز وایستاده داره پیاز تفت میده....مثه مغز من که شر تفت میده....مثه خودم اصلن....مثه س گ هار گفتم گشنمه....اون گفت بیا اینارو ببر بذار سر میز الان حاضر میشه....من داشتم با خودم فکر میکردم چرا داره غذا درست میکنه وقتیکه غذا داریم؟؟؟ !! اون گفت : انقدر دلم میخواد از گاز خودمون استفاده کنم...من گفتم هوم.....نشستیم سر میز و گفتم بهترم....خوردیم.....رفتیم تو اتاق مامان بابا خوابیدیم.....بهش گفتم نرو....بذار خوابم ببره بعدش برو....پرسیدم ازش : تا بحال شده دلت بخوادبخوابی به یه خواب عمیق بری وقتی بیدار شده باشی این دوره گذشته باشه؟؟؟؟ گفت : نه!
بیدار که شدم بلند صداش زدم...نبود....من تنها بودم......خطم یه طرفه شده بود...تلفن خونه هم یه طرفه....نشستم پای تی وی ....چرخ زدم....آب پرتغال خوردم....چای خوردم...نه ...نوشیدم!!! تا اینکه زنگ زد....گفت چی شده بودی...یه کم بهش گفتم...یه دنیا حرف برام زد...از خودش گفت....از فکراش...قطع کردیم...شب اومد.....شام خورد...من نشستم نگاش کردم....خندید و ازش فیلم گرفتم....روش زوم کردم.....باهاش خندیدم و خوب شدم....
خواستیم بخوابیم دستشو باز کرد...یعنی بیا بغلم....تا سرمو گذاشتم رو بازوش....غمام یادم اومد...گفتم براش...گفتم که امروز بدترین روز...بدترین روز زندگیم بود...گفتم که از خودم بدم اومده...گفتم که به خودم گفتم خنگ و کم هوش....گفتم که به خودم گفتم حق ندارم بخندم...گوش داد...گوش داد....واسم حرف زد....بهم گفت : صب که بیدار میشی دیگه نباید این باشی....باید را جدیدی که بهت گفتمو شروع کنی....بهم گفت فکر کن مرده فکرات.....آدم به مرده ها مگه فکر میکنه؟؟؟
پشت کردیم بهم و شب بخیر گفتیم.....چشام باز بود و داشتم خدارو شکر میگفتم...که حالم خوبه!!!!
پی نوشت : هی خدا ....دیروز خوب زدی محکم تو دهنم با اون جمله هه که خوندم!!!