خونه
بعد از اینکه یه ماه و نیم میگذره ازینکه خونه خودمون اومدیم تونستم کتابامو بیارم.......صبا بخاطر اینکه هیچ کاری ندارم معمولا خونه ام......البته این روزا مغازه میام بیشتر......روزایی که خونه ام فقط کار و کار........دیشب که دراز کشیده بودم رو تخت و داشتم آسمونو نگا میکردم با خودم فک کردم پس کی میخوام شروع کنم کتابامو؟؟از اون روزا بهونم اومدن سر خونمون بود...حالا چی؟؟؟؟حالا؟دارم شروع میکنم......اولین صفحه رو هم از امروز عصر که خونه ام شروع میکنم........از وقتی اومدیم خونمون.....هزار بار تصمیم گرفتم صبا برم پارک رو به رومون بدوام اما خواب نذاشته.....بعضی وقتا به میم حسودیم میشه که صب زود بیدار میشه و میره باشگاه.......این مدت احساسم همش خور و خواب و......بود......
دلم خیلی واسه زندگیه شخصیم تنگ شده......زندگی مشترک خوبه.....واقعا خوبه....توش دعوا داره.....قهر داره.....تردید داره.....اما خوبه......ولی زندگی شخصی واقعا چیز دیگس.....من مثه خیلی از خانوما زود گذاشتمش کنار اما خیلی زود دارم برش میگردونم..........دلم واسش تنگه.........
میشه همیشه این حس الانو داشته باشم یعنی؟؟؟؟؟
زندگی شاید همین لبخند های گاه و بی گاه من باشد که زود می آید و زود میرود......