1.آرام از جایم بلند شدم و به نبودن ها و همین چند لحظه پیش که این جا این دوروبر ها نبودم خنده ام گرفت....که چه راحت میتوان گریزی زد به آن جایی که نه اینجاست و نه آنجاست....که جاییست که فقط خودت را میبینی و خودت.....شاید اگر حست یاری دهد چشم باز کنی و او را هم ببینی...همان اویی که همه مان داشته ایمش...گاه دیر...گاه کمی زودتر.....
بعد از جایم که برخاستم خودم را دیدم که دیگر آن پیشین بهار نبودم....که بهار را وحشی ندیده ام در آینه ها....سخت است ...نه یکجوریست...نمیشود کامل دیدش.....
پشت کردمو با گردن کج نگاه کردم به چنگ هایی که روی پشتم نشسته بود....عمیق...قرمز...دردناک..متورم....و البته لذت بخش....!!!!! اولین بار بود میدیدمشان که....ندیده بودم تا بحال شاید...اما نه همین حالا اولین بار بود....میدانی از خودم پرسیدم خوب!!!!؟؟؟ دیگر چه چیزی مانده که بخواهی....این همه درد و لذت در کنار هم...خوب نشسته روی پوستت...می آید سفیدی که...زردی هم نه...سبزگی هم نه...می آید به همین رنگی که هست....!!! اصلا باید شانه هایم را زخمی ببینم تا بفهمم عمق لذتش را....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد مینشینی و جرعه جرعه مینوشی ترش و شیرینیه آب پرتغالت را....بعد هم یک حال عجیبی می آید...خوابی که دلت میخواهد بیداری باشد...
بعد هم که میشوی بهار.... میبینی هوس است هوس...!!!!!!!!! هم بهار قبل از برخاستن هم رد چنگ ها....
2.گفت اگر روشت را عوض نکنی دوباره و دوباره و دوباره برایت اتفاق می افتد.....با خودم گفتم خره چطور خودت به این نتیجه نرسیده بودی؟؟!!!
3.دیده ای یک وقتی منتظر یک تلنگری؟؟!! همین الان گرفتمش....
4.وقتی مردش داشت بالا می آورد کنارش ایستاده بود و شانه هایش را میمالید....من که خیلی آنطرف تر بودمو فقط صدای عق زدنهایش را میشنیدم ناخودآگاه اخم هایم در هم رفت و گفتم اوه خدایا بس است..!! بعد آمدم نشستم اینجا گزینه هایی را که دوس داشتم و دارم را کنار هم گذاشتم و از خودم پرسیدم اگر داشت بالا می آورد میرفتی بایستی کنارش در کمترین فاصله؟؟؟!! بعد دیدم نه....بعد گفتم کاش بشود این همه یک کسی را دوس داشت؟؟!!! میدانم که آن کسی که داشت بالا می آورد دردش فقط مال خودش بود اما بودن آن یکی در کنارش آرامبخش بود نه؟؟!!!!!!!!!!!!! چه چییزی این همه باعث میشود؟؟ وقتی خودم که بالا می آورم به خودم یک شیت گنده میگویم..!!!!!؟؟ چطور میشود؟؟؟؟؟در نظرم عشق آمد....!!!!
5.امیدم نا امید شد طرف زن که دارد هیچ...بچه هم دارد!!!! همان دکتر جان را میگویم...همان دانشجوی بی جنبه!!!!!دی..
6.اینجوری که سر درد از پشت گردنم شروع میشود حالم بهم میخورد....!!!!
7.دارم سفارش هایم را مینویسم که برایت پست کنم خدا جان.....تعجب نکنی از زیاد بودنشان...!!!
8....اوه الان دیدم که یکسال است دارم مینویسم.....چقدر تغییر کردم....!!!!!!!!