یلدا

یادش بخیر یک کسی بود دستی خوبی داشت....هروقت دست و دلم خالی بود.....هروقت تردید ها زیاد بودند ...اصلا بگو وقت و بی وقت .....یک اس ام اس راهی میکردم برایش که بیا و یک حافظ باز کن به نیت دلم.....بعد زنگ میزد و با لهجه ی شیرینش برایم میخواند ...دست خوبی داشت همیشه...حالا که خبری ندارم ازش....یعنی دارم منتها دیگر دستش مثل آن وقتا ها خوب نیست....میخواهم خودم حافظ بردارم....میخواهم بعد از مدت ها خودم و خودم فقط حافظ را باز کنم....نیت ام یادم نمی آید ولی....ممم...نیت فالم خودم هستم....خوب است؟؟؟!!  شما ها هم هرکدام نیتی دارید چشم هایتان را ببندید و این را بخوانید شاید جواب تان باشد هوم؟؟!!

به تیغم گر کٌشد دستش نگیرم 

و  گر تیرم زند منت پذیرم

کمان ابرویت را گو بزن تیر

که پیش دست و بازویت بمیرم

غم گیتی گر از پایم در آرد

بجز ساغر که باشد دستگیرم

بر آی ای آفتاب صبح امید

که در دست شب هجران اسیرم

به فریادم رس ای پیر خرابات

به یک جرعه جوانم کن که پیرم

بگیسوی تو خوردم دوش سوگند

که من از پای تو سر بر نگیرم

بسوز این خرقه تقوی تو حافظ

که گر آتش شوم در وی نگیرم

پی اس : این هم از حافظ....

 

یلدای 89

آمده بودم خانه....دست هایم را داشتم میشستم.....توی آینه که نگاه کردم یاد یلدای  پانزده دقیقه پیشش افتادم....چه طولانی....چه گرم...نه...چه داغ....در این هوای سرد بگو چه داغ....که شیشه ها بخار گرفته باشد...که معلوم نیست چه بودی!!..بعد ...هه....یلدا....یلدای ...یلدا و یلدا و یلدا....یلدا...یک چیزهایی وقتی با یک چیزهای دیگر مخلوط شوند بیشتر به یاد میمانند...بزار این طور بگویم برایت....یک چیزی مثل این یلدا همیشه یادت هست....بعد یک چیز دیگر که می آید در کنار اسم یلدا تا ابد در یادت می ماند....هه...امشب...ساعت های  هفت اینا را یادم می ماند همیشه....!!!!!!! یلدا بود.....

این جا نشسته ام ...من  خودم اینجا نشسته ام.....من اینجا نشسته ام ....!!

آمدم حالت را بپرسم...!!

تک و تنها توی این اتاق بی تو هستم....حالا بی تو اینجا در به در بارون میباره....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به من بگو آرههههه......

میام پیشت دوباره....

هه.....بی تو سردمه.....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی اس : یادت افتادم پسرک....بگویم پسرک ناراحت میشوی آیا؟؟؟!! آیا هنوز هم صورتت همان رنگیست؟؟!!!میدانی آن روزها...آن اول ها که رفته بودی از اینجا به چی فکر میکردم؟؟؟؟؟؟؟؟ اینکه می آیی و حتما سر میزنی بهم.....حتما خودت را در جایی نشانم خواهی داد...و حتما یکبار هم که شده هم کلام میشدی با من....هه....نیامدی !!!!!!!!!!! هیچ وقت....دیدی که من هم جز همان یکبار نیامدم پیشت...!! من از تو لجباز تر بوده ام شاید...!! هه.....حالا امشب یکهو باز آمدی توی این خانه ی شیشه ای ذهنم....میدانی یک چیزی میخواهم بدانم؟؟!! اینکه دیده ای مرا در این سال ها؟!! هه....دلتنگت شده ام یکهو.....هه....هه... ...هه...هه...هه....میدانی یک چیزی یادم آمده آخر....آن دفعه ی  اولی که دیدمت..دیدی ام....هه.....من آن بالا ها بودم و تو آن پایین....یادت هست؟؟نشسته بودی  آن پایین و دستت زیر چونه ات؟!!! هه...همین یادم مانده....دیگر هم هیچ....پسرک آن جا که هستی خوب هست آیا؟؟؟!! و یک چیز دیگر ....حالت خوب هست؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آرزو!!

ه چیزی فکر میکردم الان ؟؟؟

یک چیزی یکجا خوانده بودم ...توی یکی از همین وبلاگ ها بود به گمانم....نوشته بود که آدم های ترسو هستند که هیچ وقت از آرزوهایشان به دیگران نمیگویند.....میدانی چیست؟؟؟ من هرچه فکر کرده بودم دیده بودم یادم نمی آید آرزوهایم را....دیده بودم آرزوهیی ندارم اصلا؟؟!!! نمیدان چرایش را اما....منتها میدانی مدتی هست که بهش فکر میکنم...به یک آرزویی....بعد فقط یکی از این چند تا آرزویم این هست...میدانی به کسی نمی گفتم چون میترسیدم از گفتنش.....می ترسیدم به آرزویم نرسم آن وقت همه بنشینند و به من بخندند....بعد همین امروز عصر بود که دیدم چقدر شیرین است مزه اش وقتی میگویی آرزوهایت را......

اصلا انگار انرژی ات دو چندان میشود.....من امروز آرزویم را به سه نفر گفتم......و یک نفرشان برایم آرزوی رسیدن به آرزویم را با گفتن انشاالله چند برابر کرد و دو نفر دیگر هم بعدش.....

میدانی اصلا مهم نیست که ملت چه بگویند و چه نظری داشته باشند....من آرزوهایم شاید زیاد هم بزرگ نباشد....شاید خیلی عادی باشد.....اما آرزو هست برایم.......

میدانی من آرزو دارم....آرزو دارم که همین ارشد لعنتی را قبول شوم.....خیلی هم آرزو دارم......خیلی بیشتر از آنکه فکرش را کنی....حالا تا بیا بگو هه ارشد هم شد آرزو...؟؟!!

راستی شما چه آرزویی دارید؟؟؟!!!

پی اس : من عاشق پول هم هستم....!!!!!!!!!!!!!

اینجا را هم دیده ای؟؟؟؟!!

میدانی دوس دارم سرک بکشم به خلوت آدم ها...آدم هایی که فقط بیرونشان را دیده ام....آدم هایی که یک صورت هستند و فقط یک صورت....دوس دارم به خلوتشان  بروم...بودن و نبودنشان را یکسره نفس بکشم....همین....خیلی هم خوشایند شاید نباشد...شاید خیلی چیزها ببینی که خوشت نیاید یا شایدهم خیلی چیزها  را بشنوی....اما خوب است تهش....چون همه ی آنچه هست را میبینی...همه ی  همه ی آدم ها را.....اینجوری بهتر نیست؟؟!! حالا هرچقدر هم که به مزاجت سازگار نیاید همه ی موجودیتش را دیدن!! بعد میدانی با خودم فکر میکنم یک نفر اگر یکروزی....یکروزی که من نبودم....بیاید و فقط اتاقم را نفس بکشد....و فقط یک سرکی به این بهار همین که اینجا نشسته استو در کمد را با پایش باز و بسته میکند بزند....چه میشود؟؟!! فکر میکنم که کافیست یک نفر بیاید اینجا و یک روز کامل را بی بهار سر کند...خوب سرک بکشد و یواشکی های  بهار را از این کمد بکشد بیرون....همین تیکه تیکه کاغذ ها را...همین ها که گوشه های بعضی شان پاره پاره است...بیاید یک گوشه چشمی بندازد ....بعد یکهو آن جعبه ی ته کمد را ببیند که تویش چهار تا گل گنده ی رز سیاه و دو تا ریز تر آبی است که خشک کشده است را ببیند...بعد درش را که باز کند عطرش دیوانه اش کند...با خودش چه فکر میکند...هه...حتما میگوید این گل ها را یک کسی که خاص بوده داده....که نه بابا این خبرا نیس....یا یک سرک بکشد آن طرف تر آن صابون کوچک سبز رنگ را ببیند....یا فقط همان دفترچه را باز کند و بخواند بعضی صفحاتش را...چه میشود؟؟!! بهار برایش یک جور ناخوشایند میشود آیا.!!!؟؟ یا ؟؟؟

یا مثلا هربار که در این اتاق نیمه تاریک مینشینم و میروم یک جاهایی فکر میکنم اگر الان یک کسی با دوربینش بهار را  هدف بگیرد.....چه میبیند؟؟! بهار از منظرش چه شکلیست؟؟؟خیلی وقتها خودم را که از آن بالا بالا ها میبینم که روی تخت ولو شده ام هیچ حسی ندارم....فقط میبینمش همین.....بی هیچ حسی.....بی هیچ حرکتی...هرچه هست توی آن چشم ها هست...یا شاید عمیق تر....

بعد میدانی  بهار این روزها وقتی در اتاقش هست همش حواسش به همانی هست که دوربین به دست از آن طرف پنجره ها دارد نگاهش میکند....!! اول هایش دست و پایش بسته بود که....یک چند روز که گذشت خودمانی شد کم کم.....بعد هم دیگر بهار خود خود خودش بودن با همه ی وجود خود بودن را یاد گرفت...همین...بهمین سادگی....حالا هی بیا با دوربینت مرا دید بزند...بیا کل کشو و کمد میزم را بردار از اول تا آخر را بخوان...دیگر چه مهم است؟؟؟!!من همین هستم که میبینی...میدانی من همین هستم که شاید هم خوشایندت نیست..همینی که خیلی وقت ها یاد ندارد خوب داد بزند سرت....بیا....بیا با چشمهای حریصت مرا ببین...از اول تا آخر بهارم را ببین....من همین...همین  و همین....دیگر هم هیچ جز این ندارم......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هومممممممممممممممممممممممممممممممم...عالیست....

هه....میدانی چقدر خس خوبیست وقتی  این موقع از شبت که میرسد یک نفس عمیق بکشی و بخودت بگویی هومممم روز خوبی بود!!! حالا هی بیا و فکر کن که چرا؟؟؟!! هی بیا و بگو دلیلش چیست آیا؟؟؟ندارد...عزیز من دلیلی ندارد...فقط امروز یک جریان خوبی دو رو بر من جاری بود...!! یک آرامش خاصی....یک حس عالی....حالا هرچقدر هم که بروی توی آینه نگاه کنی ببینی زیر چشمانت کم کم گود می افتد بخاطر زنانگی ات...یا دو تا روی چانه ات یکی روی گونه ات و چندتایی این طرف آن طرف صورتت جوش زده ....از آنهایی که پوستت را میخاراند و بدذات است....!! میدانی هیچ کدام از اینها روزم را خراب نکرد امروز......امروز من فقط خندیدم...فقط لذت بردم...فقط صدای خودم را شنیدم....خیلی خیلی هم خوب است.....هه..میدانی اصلا آن پیرمرد کتابخانه چی هم که بعضی وقت ها ازش میترسی و بنظرت بداخلاق هست هم امروز عالی بود....دوستش هم داشتی امروز.....

نمیدانی !!اصلا هم نمیدانی دیشب چقدر دیشب با بهار باهم دیگر سرمان را چسباندیم به شیشه ی ماشین و کل مسیر جاده را فکر کرده ایم . به نتایج خوب رسیده ایم...که بهار فهمیده است تکلیفش را!!!

پی اس : پس از باران را یادتان هست؟؟؟ همان که آهنگش روانی کننده بود؟؟؟که آدم را پر از یک حسی میکرد؟؟؟!! یک شبکه ای دارد میگذاردش...عاشقش هستم...!!

یک چندتا دوتا!!!

انقدر دلم میخواهد یک  نفر بشیند بلند بلند برایم زیارت عاشورا برایم بخواند امشب....میدانی داز کدام ها؟؟!! از این ها که پر سوز میخوانند از ته دل...نه اینها  که ادای  پر سوز و گدازی در می آورند بعد یک لحظه هم شور حسینی  برشان میدارد.....حالا شاید هم از اول تا آخر هیچ نفهمم ها.....منتها میدانی همان ریتمش تولید حس های خوب میکند برایم....حالا برای من که سالی یکبار جوش میگیردم عالیست....!! حالا همین حالا دلمم میخواهد که چادر نماز سرم کنم بشینم رو به رویش همینجوری مثل خیلی وقتها که الکی مینشینمو زل میزنم نمیدانم به چی؟؟!!! بعد نه حرفی بینمان رد و بدل میشود و نه هیچ چیز دیگری.....!!! همین طور همه چیز در سکوت انجام میشود....نه صدایی نه حرکتی...فقط و فقط مینشینم و زل میزنم!!! بعد امشب بعد از مدت ها من این حس برم داشته!!نمیدانم دیگر.!!!!

بعد این را هم بگویم که دقیقا وقتی این حس ها را دارم بنده یک نفر باید بیاید این خلوت را بهم بزند که....این کارهایم هم مثل خیلی کارهای دیگر مال آخر شبم هست بعد همین موقع ها میبینی که یک نفر یک نفر دیگر را دعوت میکند به اتاق من....بعد من آی خودم را میخورم...آی به آن واسطه لعن میفرستم.....آی دلم میخواهد فریاد بزنم توی صورتش بگویمش که لطفا از اتاق خودت مایه بگذار....!!

میدانی شاید ته دل من هم آنقدر ها دلش این چیزها را نمیخواهد که هر دفعه اینجوری برنامه هایم بهم میخورد...هوم؟؟؟ شاید باید من همان بهار معمولی باشم!!! هوم؟؟؟ چه میدانم....والا....

بعدش  میدانی چیست؟؟؟دیشب گند شده بودم ...یک ساعت نشد که خوب شدم...میخواستم بیایم بگویم ها....حالم خوب شد....!!

بعد من امروز از صبح تا بعد از ظهر را در یک روستا( دهکده ) ای بودم.....دلم میخواست شب را آنجا میماندم میان آن دختران روستایی....میان آنها....دوستشان دارم.....مهربانند خیلی....من نمیروم خیلی آنجا ...بعد این ها هروقت من را میبینند هی میگویند عجبا و غیره و بعد همه چیزهایی که دارند را می آورند میگذارند جلویم و میگویند بفرما...بعد همش قربان صدقه ام میروند....بعد کلی من میفهمم این حس مهربانی شان را....بعد مرد روستایی را هروقت دست هایش را میبینم دلم میلرزذ...حتما دستهایش یکروزی صاف بوده اند نه؟؟؟ زیبا بوده اند...حالا زبرند...خشن هستند....بعد من دلم میخواهد بگیرمشان.....لمسشان کنم.....بعد همینجور چشمهایم را ببندم و بوی خاک را حس کنم....بعدم آن زن...زن همین مرد....که بارها و بارها برایم داستان زندگی اش را از ۵ سالگی تا همین حالا را گفته...که یکهو وسط حرف زدن یاد گاو می افتد و کاه و غذای گاو ....بعد همیشه هم ناخون هایش حنا زده است...و حتی مرد هم گاهی داردش.....بعد همیشه این مرد یک چیزی روی سرش است...یه کلاه که میگویند عرق چین خودشان و یک شال زرد دورش....انقدر هم مرتب هست که نگو.....من هم همیشه فکر میکنم مرد بدون این شال و کلاهش چه قیافه ای است....بعد هم دایما صدایم میزند بهار خونووووومممم حالت چطوره!!!؟؟؟ بعد دختران و پسرانشان.....دخترانشان که نمیدانم این همه مهربانی از کجا می آید با این همه مشکلاتشان....با این شوهر های درب داغانشان...که نه ماشینشان فلان مدل هست...نه خانه هایشان...نه لباس هایشان.....که هرکدام پر از احساسند....نقش میکشند برایت فکت می افتد....روی کاغذ روی شیشه.....خطاطی میکردند آن وقتها ....الان فقط دفترهایشان هست....مگر چه بشود و وقتی گیرشان بیاید تا ....بعد با همان چادرهای رنگی میروند و می آیند.....بعد  چه چشم ها و ابروهای مینیاتوری قشنگی دارند که....مژه های بلند....!!!بعد چپ و راست میبوسندت.....یک چند باری وقتی سلام میکنی یک چند باری هم وقت خداحافظی...!بعد خیلی این ها را دوس دارم...بعد من دوس داشتم امشب آنجا بمانم....توی خانه ی تاریک و روشنی که بوی روستا میداد بخوابم...و با آن دخترک یک عالمه حرف بزنم....که همیشه به شوخی یا جدی میگوید به تو غبطه میخورمم!!!!!!!!بعد من مدام از خودم میپرسم چرا!!!گفتم خانه شان...یک حیاط بزرگ دارد از کجا تا کجا...یک بهار خواب بزرگ هم دارد....بعد دستشویی آن ته حیاط هست...بعد  من هروقت میروم آنجا تا میتوانم خودم را نگه میدارم اما هر بار هم یک سری میزنم به آنجا...سقفش مرا میترساند آخر.....دیوارهایش گچی است...بعد الان خیلی هم مرتب است....منتها سقفش نمیدانم خس و خاشاک است و زیرش گچی است یا کلا فقط  خس و خاشاک است!!!؟؟من همیشه از دخترک میپرسم که آیا مارمولکی موشی ماری ندارد اینجا و میخندد.!!! بعد یک حوض هست گوشه ی حیاط...میروی دستهایت را آنجا میشوری.....بعد خیلی هم باحال است....نه دستشویی فرنگیست نه مایع دستشویی فلان و فلان مارک دارد اما نمیدانی چقدر میچسبد این فرایند دستشویی رفتن حتی با ترس مار و مارمولک و موش....!!!! 

من امروز روز خوبی داشته ام آنجا....هرچقدر هم که هیچی نباشد....میدانی من دوس دارم سکوت شبها و روزهایش را....دوس دارم بروم همان جا من باشم و فقط یک خط تلفن برای اینترنت و فقط لپ تاپم.....همین!!! 

پی اس : یاد خاطرات بچگی ام می افتم هروقت آنجا میروم....که دختران و پسرانشان مارا میبردند باغ هایشان....برایم از بالای درخت ازآن بالای بالا زردآلو و سیب و آلو میچیدند و می آوردند میگذاشتند در دستان کوچکم.....یا یک چیزهایی بود میچسبید به آن بالای درخت اسمش هست زنج؟؟؟ضنج؟؟؟یک چیزی توی این مایه ها....از آن بالا از تنه ی درخت میکندند می آوردند می گذاشتند در دهانم...که هنوز مزه اش یاد هست....!!! یا آلبالوهایی که میکندند میگذاشتند ری گوشهایم میگفتند گوشواره داری حالا...!!!!!!!!!!!!! هوووووووووووووووم....یک نفس خاطره  ی رنگی!!!!!!!!!!!!!!!

just a piec of shit to my fucking life and mind

من دلم میخواهد بشینم همینجا....یک بیل و کلنگ بردارم و بیفتم به جان این درخت ها....میخواهم از ریشه درشان بیاورم....میخواهم که خودم همشان را بی ریشه کنم...میخواهم خودم تبر بزنم بر تنه شان....اما میدانی عادت کردم ...عادت کردن به این همه درخت نفرت انگیز....نمیشود که ...هوم؟؟؟میخواهم تنها باشم...میخواهم همه را بندازم....میخواهم بایستمو به این همه آشفتگی خوب خیره شوم....بعد سی گ ا ری آتش بزنمو خوب بخندم....بعد وقتی دیدم که همه درخت هایم افتاده اند ...با همان کبریت بیفتم به جانشان و آتش بزنم روزهایم را....بعد هم به این خاکسترها آب بپاشم...میخواهم همشان را یک جا بدست باد بسپارم...میخواهم آنقدر نباشند که اصلا یادم برود که بوده اند....میخواهم انقدر  بال و پر بهشان ندهم....میخواهم یک نه گنده بگویم به خودم....میخواهم از روزهایم جدا شوم پناه ببرم به خودش....!!!! چه خوب است تا کش به کشمش میرسد تا میبینی دیگر هیچی نیست پناه میبری!!! این هم یک وهم است شاید.....من خسته بوده ام....من خوب شده ام....اما حالا دارم میترسم....از خودم از این ذهنی که هر روز دارد عجیب تر میخندد به من....میخواهم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگر نمیدانم باید چگونه نگاه کنم...!!!

آه که چقدر لقمه را میپیچانمو حرفم را نمیزنم...میدانی.....من نمیتوانم بخندم .!!!!!!!!!! من از هیچی راضی نیستم.....از هیچیییییییییییییییییییییییییییی.......بعد میخواهم که همش با خودم کنار بیایم و بگویم که هی دختر بهتر از این هم میشود اصلا؟؟؟؟بعد باز دوروز بعد میگویم که هویییی خودت را زدی به خری.....ببین!!!!

از خودم هم عصبانی ام میدانی.....میدانی یک چیزهایی از خودم میدانم که پر از مزخرفات است اصلا....اصلا گور بابای هرکس که بیاید و مرا توبیخ کند....یا اصلا گور بابای هرکسی  که.....من این ر وزها خودم را اینگونه دیدم...: بی اراده....دروغ گو ....تنبل....افسرده....روانی....کسی که تکلیفش با خودش هم مشخص نیست...فقط میخندد ....مثل یک دلقک...مثل یک دلقک؟؟؟ نه خود دلقک هستم من....اصلا و اصلا خودم را دوس ندارمم......باور کن همین الان که دارم این ها را مینویسم خودم را دوست ندارم....من چند بار یک تصمیمی بگیرمو بزنم زیرش؟؟؟!!!! آخ چقدر حالم گند است الان......من از خیلی ها بدم می آید و هر روزهم تکرار میکنم با خودم....هر روز هم به خودم میگویم....

آیا این تکرار جملات مثبت و این چیزهایی که راجع بهش حرف میزنند ملت درست است؟؟؟؟میگویند آدم وقتی کم می آورد رو میبرد به توهم؟؟!!

همش دارم از خودم میپرسم که چه؟؟؟؟ تو چی هستی اصلا دختر؟؟؟!! بعد باز پشت سرش هزار تا اسم قطار میشود توی ذهنم.....که ازشان متنفررم.......آه چقدر گ و ه هست این حس.....نمیدانم از خودم بگویم یا از اینهایی که مدام دارم ازشان پیش خودم بد میگویم.....انقدر ازشان بدم می آید که نگو....بزار ببینم چند نفر هستند....یکی....دو تا ....سه تا هستند....نفر سوم را به اندازه ی نفر اول و دوم متنفر نیستم....آن دوتای اول را میخواهم سر به تنشان نباشد...

من رسما میخوواهم شکایت کنم از خودم...همین حالا...بروم دکتر؟؟؟؟

پی اس : من خوب نیستم باز!!!

 پی اس اس : تمام این ها از وقتی از خواب بیدار شده ام امده سراغم....شاید پس مانده های روزهای قبل است!!!

....

میدانی چطور میشود خود را به فراموشی سپرد؟؟؟؟؟ یادم می آید ....خیلی چیزها یادم می آید.....میشود  خوره....میشود زخم...میشود درد....درمان هم ندارد انگار....میشود فکرهای عجیب...ترسناک.....آه اگر میشد  که اینقدر ابلهانه نخندید....!!!

میخواهم خودم را پرت کنم به آن گوشه ی دیگر دنیا امشب.!!!!!!!!

کنکوری جماعت..

میروند آن جلوی جلوی کلاس توی حلق استاد مینشینند...بعد تا میبینن تو را ازت میپرسند که خوب تا حالا چندتا کلمه کار کردی...کدام یکی کتاب را میخوانی برای گرامر....و هزار کوفت و زهر مار دیگر...بعد فکرکن  یک مبحثی هست که نمیفهمی اش....میروی از همان نفر اولی که آن جلو توی حلق نشسته خواهش میکنی برای توضیح دهد با من و من میگوید که اواااا این واسه منم مشکله....نفر بعدی دوستش صدایش میزند همان موقع...نفر بعدی میگوید که ااا این از کجا اومده اصن مگه همچین چیزی داریم...بعدی میگه واااااا اینا مال غیر از جزوه ی استاده منم جز جزوه ی استاد هیچی نمیخوانم...بعد تو هی میگویی به پیر به پیغمبر هست توی جزوه ها....بعد شاهد برایت می آورد دو تا که نهههههه نیستتت...آن دوتا هم مثه خر صر تکان میدهند و تایید میکنند...بعد جزوه را نشانشان میدهی که بابا هست ایناهش...بعد ۳تایی باهم میگویند که ای بابا این نمیبینی کمرنگ است این اصلا مهم نیست که....بعد تو در دلت می ری نی به این اهن و اوهونشان...به این توی حلق نشستن و این قدر کلاس درس خواندنشان.....بعد هم می آیی به خودت میگوید با دم خودت گرم که حداقل  اگر هم نخوانی  چ س کلاس نمیگذاری.......اینست نمای  کلاس.....بنگر لذت ببر ....!!!

هه : یعنی ضایع تر از این میشه ؟؟؟یکی داره حرف میزنه بعد تو داری تو ذهنت یه فکرایی میکنی راجع بهش بعد طرف یهو زل بزنه و با نگاهش بهت بگه هی یارو فهمدیم فکرتو...من شخصا آب بشم بهتره....

ورساچه نوشت : یادت می آید مانتوها را؟؟؟؟یک اپل های گنده ای داشت ملت میپوشیدند میشدند چوپان؟؟!!

آن قدیم ها......

داشتم یک چیزهای قدیمی را نگاه میکردم....مال سال ۸۵ بود...آن وقت ها که الان فکر میکنم عجب اوسکولی بودم....شاید هم چند سال دیگر بگویم الان عجب اوسکولی هستم....اما خوب نه هرچه که فکر میکنم میبینم که هرچقدر الان اوس باشم به آن سال ۸۵ این ها نمیرسد که...یک دختر خجسته و خوشحال...که فقط داشته برای خودش و یک خری عشقولانه بازی در می آورده...بعد داشتم نوشته های آن زمان را میخواندم میبینم عجب خر عاشقی بودم ها......عاشق؟؟؟ نه بابا ک س خ ول بگو.....عشق و عاشقی کیلویی چند؟؟!! اما خدایی آن وقتها فکر میکردم که عاشق بوده ام.....همه ی نوشته هایم را که خواندم کلی بعد خندیدم...شما هم همین طور هستید؟؟؟؟؟گذشته تان خنده دار است؟؟؟؟!!! مال من که یک کمدی تمام معناست بعضی جاهایش.....البته فقط بعضی جاهایش...!!!!!!!!!!!!!!!!

 مخاطب خاص است : عجب روزگاریست...یکروز میشویم خر کثافت بی شعور.....یک روز دیگر میشویم گلشان...!! میشود ما همان خر باشیم که شما را سواری بدهیم و هروقت دلمان خواست یک لگدی چیزی نثار شما  و هیکلت کنیم؟؟!! بعد هم که افتادی زیر لنگمان ب ر ی ن ی م  به هیکلت ؟؟؟!!!لطفا!!!

...

میروید اینجا  را میخوانید بعد می آیید اینجا پیش خودم جواب هایتان را مینویسید....

یک چیزی تو مایه های ؟؟!!!

با صدای بی صدااا مثه یه کوه بلند....مثه یه خواب کوتاه....یه مرد بود یه مرد......

با دستای فقیر با چشمای محروم....با پاهای خسته...

یه مرد بود یه مرد.....

شب با تابوت سیاه...نشست توی چشماش...خاموش شد ستاره....افتاد روی خاک......

سایه اش هم نمیموند...هرگز پشت سرش....

غمگین بود و خسته...

تنهای تنها........................

با لب های تشنه....به عکس یه چشمه...نرسید تا ببینه قطره ...قطره...قطره ی آب....قطره ی آب...

در شب بی تپش....این طرف ...اون طرف.....میفتاد تا بشنفه صدا....صدا...صدای پا...صدای پا......!!!!!!

همینجوری مستقیم یه خط و میگیری و میری میشینی رو اون  نیمکته....سمت راست یه گروه ۶ نفره....چپ سه نفره...اون طرف یه۴ تا...دستاتو میکنی تو جیبای سویشرتتو خیره میشی به اون باریکه....که شاید یه آشنایی چیزی ببینی..دریغ از یه دونه.....حالا همچین تفاوتی هم نداره که......منتها یه جور دلخوشیه دیگه.....بعد شروع میکنی به شمردن....یکی...دو تا...سه تا....تا ....یادم نیست چندتا شد....!!! بعد میشینی با خودت فکر میکنی عجبب!!!!!!!!!!! عجب !!!!!!!! دفترچه رو از تو کیفت درمیاری و شروع میکنی خطای ریز ریز عمودی کنار هم کشیدن......ریز ریز ریز ریز چسبیده به هم....بعدم افقی ...ریز ریز ریز ...روی عمودیا....میشه حصار.....یه حصار که مورچه هم ازش رد نمیشه.........از ۷ سال پیش بود....با مینا مینشستی دوتایی از اینا میکشیدین تند تند تند و ریز ریز حرف میزدین..حالی معنیشم نفهمیدی چیه ها منتها دستت عادت کرده بهش.....همینجوری توش مینویسی بهار.........!!!!!!!!!!!!!

بعدم پامیشی میری تو سالن و میشینی رو اولین صندلی....۱۵ دقیقه بعد کیفتو برمیداری و از پله ها میای پایین......مثل اول...نه سلامی...نه خداحافظی....انگار این دیوارا هم یادشون رفته تو رو چه برسه به .!

خونه....میری جی میلتو باز میکنی میبینی یه مجله الکترونیکه ویستا که همیشه بدون خوندن دیلیت میشه اومده واست...این دفعه میگی بزار بازش کنم ببینم دردش چیه...بعد همینجوری که داری میخونی نوشته ۸ روش برای دوستی یه چیزی تو این مایه ها...کلیک میکنی....لبخند بزنو از این مزخرفات....!!!!

دلمون دوست میخواد...دوست...!!!!!!!!!دوستی که وقتی ازش حرف میزنیم اسم کوچیکشو بیاریم.....!!!همین اندازه دوست........!!!!!!!!!!!!!!

میبینی ؟؟؟؟! این من بودم....

1.آرام از جایم بلند شدم و به نبودن ها و همین چند لحظه پیش که این جا این دوروبر ها نبودم خنده ام گرفت....که چه راحت میتوان گریزی زد به آن جایی که نه اینجاست و نه آنجاست....که جاییست که فقط خودت را میبینی و خودت.....شاید  اگر حست یاری دهد چشم باز کنی و او را هم ببینی...همان اویی که همه مان داشته ایمش...گاه دیر...گاه کمی زودتر.....

بعد از جایم که برخاستم خودم را دیدم که دیگر آن پیشین بهار نبودم....که بهار را وحشی ندیده ام در آینه ها....سخت است ...نه یکجوریست...نمیشود کامل دیدش.....

پشت کردمو با گردن کج  نگاه کردم به چنگ هایی که  روی پشتم نشسته بود....عمیق...قرمز...دردناک..متورم....و البته لذت بخش....!!!!! اولین بار بود میدیدمشان که....ندیده بودم تا بحال شاید...اما نه همین حالا اولین بار بود....میدانی از خودم پرسیدم خوب!!!!؟؟؟ دیگر چه چیزی مانده که بخواهی....این همه درد و لذت در کنار هم...خوب نشسته روی پوستت...می آید سفیدی که...زردی هم نه...سبزگی هم نه...می آید به همین رنگی که هست....!!! اصلا باید شانه هایم را زخمی ببینم تا بفهمم عمق لذتش را....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد مینشینی و جرعه جرعه مینوشی ترش و شیرینیه آب پرتغالت را....بعد هم یک حال عجیبی می آید...خوابی که دلت میخواهد بیداری باشد...

بعد هم که میشوی بهار....  میبینی هوس است هوس...!!!!!!!!! هم بهار قبل از برخاستن هم رد چنگ ها....

 2.گفت اگر روشت را عوض نکنی دوباره و دوباره و دوباره برایت اتفاق می افتد.....با خودم گفتم خره چطور خودت به این نتیجه نرسیده بودی؟؟!!!

3.دیده ای یک وقتی منتظر یک تلنگری؟؟!! همین الان  گرفتمش....

4.وقتی مردش داشت بالا می آورد کنارش ایستاده بود و شانه هایش را میمالید....من که  خیلی آنطرف تر بودمو فقط صدای عق زدنهایش را میشنیدم ناخودآگاه اخم هایم در هم رفت و گفتم اوه خدایا بس است..!! بعد آمدم نشستم اینجا گزینه هایی را که دوس داشتم و دارم را کنار هم گذاشتم و از خودم پرسیدم  اگر داشت بالا می آورد میرفتی بایستی کنارش در کمترین فاصله؟؟؟!! بعد دیدم نه....بعد گفتم کاش بشود این همه یک کسی را دوس داشت؟؟!!! میدانم که آن کسی که داشت بالا می آورد دردش فقط مال خودش بود اما بودن آن یکی در کنارش آرامبخش بود نه؟؟!!!!!!!!!!!!! چه چییزی این همه باعث میشود؟؟ وقتی خودم که بالا می آورم به خودم یک شیت گنده میگویم..!!!!!؟؟ چطور میشود؟؟؟؟؟در نظرم عشق آمد....!!!!

5.امیدم نا امید شد طرف زن که دارد هیچ...بچه هم دارد!!!! همان دکتر جان را میگویم...همان دانشجوی بی جنبه!!!!!دی..

6.اینجوری که سر درد از پشت گردنم شروع میشود  حالم بهم میخورد....!!!!

7.دارم سفارش هایم را مینویسم که برایت پست کنم خدا جان.....تعجب نکنی از زیاد بودنشان...!!!

8....اوه الان دیدم که یکسال است دارم مینویسم.....چقدر تغییر کردم....!!!!!!!!

از اینجا تا آغوشت!!!

مثل اینست که زیر باران نشسته باشی.....باران بهاری را میگویم....همان که یکهو می آید یکهو روز آفتابی ات را ابرهای خوشرنگ میگیرد و هنوز چشمت را بهم نزده ای بارانش میبارد.....که تند میبارد نه آرام آرام....که انگار کسی  آن بالا نشسته است و برای این پایینی ها میگرید...که انگار پا بر زمین میکوبد و  خواستن سر میدهد......مثل اینست که یکهو خیس شوی که نه کم کم....مثل اینست که  به هوای یک روز آفتابی  خودت را در خانه حبس کرده باشی و آنوقت تا چشمهایت رویهم  میروند صدای قطراتش را بشنوی که میخورند به شیشه....و دلت آب شود آب....و تا بیایی و  کفش وکلاه کنی که بروی قدم بزنی بارشش میایستد....دیده ای...؟؟؟ اول خوب خیست میکند وقتی بیشتر میخواهیش  تمام میشود......دلتنگی هایش این شکلیست.....نمیگوید دلتنگ شدم که....تو داری حرف میزنی میبینی یکهو کلمه ای را سریع و بی توقف گفت و بعد هم خداحافظ.....بعد تو ته دلت آب میشود که آیا درست شنیده ای؟؟؟!!بعد توی همین افکار هستی که یک بارش سریع تو را خیس میکند و هنوز تا می آیی بیشتر لذت ببری و بخواهیش تمام میشود....چه غریب دلتنگ میشود....که لذتش به همین عجیب و غریب بودنش است.....که یک جمله برایت بنویسد  ای میسس یو ریلی تو ماچ....حالا چه مهم است که گرامرش غلط غولوط است....بعد تا میایی بیشتر دلتنگی اش را بشناسی میبینی نوشته هو گود نایت....یعنی شبت بخیر ادامه هم نده....!! یعنی همین قدر بفهم که خیلی دلتنگت شدم این روزها هرچند که اصلا نگفتم.....که یعنی بهار دارم بهت میگم دلتنگتم  منتها خودتو ولو نکن.....اصن اینجوریه مدلش که یه جایی یه وقتی یه جمله ای رو میگه دلتنگه و اونوقت میزارت تو خوشی و خماریش....!!! بعد اجازه هم نداری که  خودت را لوس کنی و بروی توی رمانتیک بازی..آخ چقدر حس خوبیست....نه؟؟!!! بعد تو میدانی که  دقیقا دو جمله بیشتر حق نداری بنویسی برایش که...که اگر بیشتر بشود مزه ندارد برایش....چقدر اینجوری  که مثل الاغ ابراز دلتنگی میکند خوشایند است....مثل وقت هایی که تا می آیی دهان باز کنی بگویی سلام میبینی  لبهایش روی لبهایت است....!!!!! آدمها الاغ که میشوند دوست داشتنی ترند....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی اس : پاسخی ندارم برایش.....

پی اس اس : عجب پست رمانتیکی شد!!!!!

پی اس اس اس :  من تا کی باید از دست این  آکادمیه گوگوش از خنده  غلت بزنم رو زمین؟؟؟!!!

پی اس اس اس اس :  خدایا میدانی که خوشمان نمی آید پوستمان شل  شود...سفتش کن......!!!!

پی اس اس اس اس اس : نه....خوبه وقتی داری درس میدی پاشم بیام یه ماچ گندت کنم بفهمی چقدر مثه خر دوست دارم دکتر جان!!!!!؟؟؟؟؟؟ دانشجوی بیشعور و بی جنبه به من میگویند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سادیسمی نوشت : هفتاد و پنج روز مانده به ارشد....خداااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!

پاشو خودتو جمع کن نه که حالا خیلی هم استرس دارمممم!!!!

اینم از این ....!!!!!!!!!!!

lovely life

من این روزهایی را که در خانه تنها هستم را دوست دارم خیلی.....اینکه برای خودم روی اپن  را بچینم....بعد کنار ظرف غذایم کلی چاشنی و دسر بگذارم و نوشیدنی ام را توی آن لیوان هایی بریزم که مامانم فقط برای مهمان های خاص می آورد....من که سرم در نمی آید از مارک و چی و چی این وسایل خانه و آشپزخانه....فقط میدانم که این لیوان ها یک جور خوشگلی خوش تراش هستنند..بعدش میروم میشنشینم روی اپن و غذایم را نوش جان میکنم.......بعد هم که غذایم را خوردم زیر کتری را روشن کنم تا هر چقدر دلم خواست تا شب که تنها هستم محصولات کافیین دار بخورم.....این قلقل کتری هم کلی خوشحالم کند.....بعد هم مامانم چپ و راست برایم به جای این چیزها میوه نیاورد....میوه مال وقتیست که بیایم روی تختم دراز بکشم.....!!! بعد این روزهایی که تنها هستم خیلی باحال است.....دوس دارم تمام نشود....بعد هرچقدر دلم بخواهد صدای آهنگ را زیاد کنمو هدست روی گوشم بگذارم...و دیگر نگران این نباشم که شاید کسی بصدایم بزند.....بعد بیایم وسط هال دراز بکشمو بلند بلند برای خودم کتاب بخوانم....گفته بودم؟؟!! دوس دارم یا کسی بلند بلند برایم بخواند یا که خودم برای خودم بلند بخوانم...این جوری انگار همه ی کلمات را میخورم....بعدم هروقت  غروب شد هیچ چراغی را روشن نکنم....و تازه خوابم بیاید....واقعا که روز خوبیست....!!!!

باز هم باید این جمله ی همیشگی را بگویم که عاشق تنها زندگی کردنم......فقط برای چند سال....!!!!

من عاشق استقلالم....استقلال ...آزادی.....جمهوری بهاری....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دی...

پی اس : هرچند که الان هم استقلال دارم در اتاقم اما یک خانه و تنها تو...جالب نیس؟؟؟!!!

یه قاشق غر غر !!!

موضوع اینه که من نمیتونم از خودم حرف بزنم...موضوع اینه که نمیتونم سرمو بگیرم بالا و پشت چشم نازک کنم....صدامو بالا و پایین ببرم....از اصطلاحات خاص  استفاده کنم....موضوع اینه که اعتماد به نفسم بالاست اما کاذب نیست....مثل تویی که میشینی جلومو نا خود آگاه شیطنتت میگیره ....که نمیدونم این چه روشیه...اصن اسمش چیه...موضوع اینه که این کار تو فرهنگ لغت زندگیم نبوده تا حالا....موضوع اینه که نمیدونم این کاذب بودن اعتماد به نفس رو میشه از کجا گیر آورد یا میشه از کجا خریدش....ما هر روز به یکی دو تا از این آدمای عقده ی برمیخوریم...آدمایی که آدم بودن واسشون زیادیه...آدمایی که با زر های مفتشون فقط  رو تو و اعصابت پیاده روی میکنن.....بعد من خیلی دوس دارم یه آینه بگیرم جلوش بگم آره  راس میگی من هیچی نبودم اما یه ذره به خودت نگاه کن....ببین خودتو...به من نگی هم کافیه فقط ببین اینی که میگی هستی.....!!! روز به روز میگذره و بیشتر این مزخرفاتو میبینم....بعد میدونی از این میترسم که این یک نُرم شه...که من خودمم  اینجوری شم....بابا به پیر به پیغمبر آدمایی رو دیدم که خدای  تخصصشونن....که خدای دانش وا طلاعاتن...که خدای موفقیتن...که خدای پولن....که تو فکر کن خدای هر چیزی که هر کسی آرزوشو داره هست.....یک بار نشنیدم دهن باز کننو از خودشون و کاراشون کوچکترین حرفی رو بزنن....نه منظورم خود کم بینی نیس....که اگه خودکم بینی بود  که.........ولی موندم....در عجبم از این زر و ور ور این آدمای پوچ.....میدونم درست نیست که دارم روشون برچسب پوچ بودنو میچسبونم...ولی واقعا یه  مدرک کارشناسی مگه چقدر جای حرف داره...من که احساس یک آدم بیسوادو دارم...بعد آخه مگه حقوق ماهیانه سیصد و پنجاه تا خیلی بالا بالاس؟؟؟!! ای خدا یا من آدم ک و س خول زیاد دوروبرمه یا ملت یه کاریشون میشه یا  خودم ک و س  خوللم....خداوندا.....ما را ببخش....!!!

بزار یه کم دیگه غر غر کنم.....طرف اومده  نشسته کنارم میگه : سر کار نمیری...میگم نه...میگه تدریس؟؟میگم نه...میگه ااااااااا  تو خجالت نمیکشی؟؟؟؟ میگم نه....میگه من الان 4 تا شغل دارم....میگم خوب به سلامتی.....موفق باشی....چیا هستن....بماند چی بودن....نمیخوام به هیچ شغلی توهین شه.....بعد باز دوباره برگشته خونه اول که  یعنی تو از پس تدریس بر نمیای.....بعد میگم نه....بعد تو دلم میگم این بچه های مردم چه گناهی کردن بیان زیر دسته من دانشجو آخه....منی که هنوز هیچی از روش تدریس نمیفهمم....برم  تو هفت سال مهمه زندگیه یه بچه  و ب ر ی ن م به زندگیش...!!!  آقا من بی عرضه من هیچی ندون....میشه از من بکشین بیرون؟؟؟؟!!!!! میشه رو قبر این جانب که هنوز توش مرده نیست انقدر زار نزنی....!!! والا بخدا.....همینجور روز به روز تعداد کسایی که دلم میخواد دهنشونو ج  ر بدم بیشتر میشه....

آخیش چقدر خالی شدم....آخیش........چقدر خوبه !!!!!

پی اس : جمله معروف دافی نگار که میگه  باید بارون بیاد آشغالامونو بشوره ببره.....اینجا صدق میکنه....!!!!

 

امروز

اومدم آپ کنم....هی نوشتم هی پاک کردم...

ته تهش این مونده تو ذهنم....

یک روز همراه با اضطراب و التهاب و زیبایی....همین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من موهای خودمو میخوام.....!!!

صبح که بیدار شدم پکیج رو زیاد کردم...یه کاسه پر از ماست + یه تخم مرغ برداشتم رفتم توی حمام...آب داغ و باز کردمو جلوی آینه وایستادم....دست کشیدم روی موهام ...دارن کم پشت میشن...یه مدتی اصن تحویلشون نگرفتم.....همینجوری داشتم نگاشون میکردم که یاد اومد از کی بوده که بهشون کم توجهی کردم....!!!! هوم یادم اومد....یه روز از حمام اومده بودمو یه کسی بهم زنگ زده بود و گفته بود سریع حاضر شم بریم یه جایی..وقت نداشتم خشکشون کنم.....همون جوری که موهام خیس بود دستمو پر از موس کردمو بردم لای موهام.....سرمو آوردم بالا و نگاه کردم تو آینه دیدم عجب فر خوشگلی شده...دیدم اصلا لازم نیست برم کلی هزینه کنم واسه که موهامو فر کنم....دیدم همینجوری حلقه حلقه شد موهام.....بعد از همون روز خوشم اومد.....همش موهامو همین مدلی کردم....بعد دیگه  لازم نبود وقتی از حمام میام موهامو شونه بکشم ....کل کاری که میکردم موس + سشوار درهم برهم بود.....بعد کلی ملت میومدن میگفتن چه خوشگله و کجا رفتی فر کردی ....بعد من نوک بینی میگرفتم بالا و میگفتم هه موهای خودمه....دیدی آدم یه چیز خوشگل که داره چقدر بهش مینازه...این جوریا بود اوضاع.....!!!

از همون روز یه بارم شونه نزدم موهای پریشونمو.....چرا؟!! چون  همون اولین نفری که اومد دنبالم اون روز و موهای خیسمو فر فری کردم از عجله گفت اوه عجب س س ک ی.....!!!!!!!

اما حالا داره موهام کم پشت میشه....میخوام یه شونه ی اساسی بکشم به این موهای پریشون ....دیگه مهم نیستم که س س کی نیستم...

آینه بخار گرفته بود...یه لب خندون کشیدم روش و زرده ی تخم مرغ انداختم توی ماست...سفیدشم با آبلیمو مخلوط کردم....

نشستمو حسابی پریشونیامو شونه زدم....صاف صاف شدم حالا.....

...: من موهای پرپشتمو میخوام که دستات توش گم میشد......!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی اس : احتمالا پریشون حالی بعضی وقتام یه دلیلش موهام بوده.....

پی اس بعدی : ....موهامو ریختم دورم یه دسته از موهامو با کش بالای سرم بستمو جلومم چتری ریختم...بعد الان دارم کلی از صبح قربون خودم میرم.....

پی اس اس اس : چقدر خوبه یکی خودش خودشو لو بده و تو هیچیم ندونی ولی هی طوری رفتار کنی که فکر کنه میدونی......

بعد چقدر خوبتره یکی ۳ بار بهت زنگ بزنه هر ۳ بارم چیزایی رو بگه که از خنده بمیری....!!!!

بیب نوشت : من خوشحالم....!!!!خیلیم خوشحال!!!!دلیلیم نداره جز زندگی....

 

بازی + مسابقه....

نامه ای برای بهار است  ......... برای مسابقه ی عاشقانه نویسی خودشیفته عزیز....

 

بهارم.....

آمدم چند خطی برایت بنویسم......که این دلم برایت تنگ است این روزها.....مثل هر وقت دیگری که برایت مینویسم....و...و هیچ وقت به سر انگشتانت نرسیده ام....بهارم میدانی این روزها به چه فکر میکنم؟این روزها که دور شده ام فرسنگ ها از تو...فکر میکنم که چه  گذشت بر ما....؟؟ که چطور بهار این دختر بهاری  رفتن را برگزید ؟؟؟ که تو اهل ماندن بودی...که تو برای ایستادن آمده بودی...مگر جز اینست؟؟ و این روزها  ردی از آن بهار نیست.....و تو رد پایت را با مشتی خاک پوشاندی....

میدانی این روزها  نگاهت که میکنم یک شیشه ی خالی را میبینم....هیچ...من در تو هیچ میبینمو این هیچی را تحملم نیست.....میدانی دلم یک روزهایی میخواهد بنشینمو یک چند کلمه به جای نوشتن حرف بزنم با تو...که میدانی کلام شیرین تر است...که بهتر از دل می آید....و هربار که جسارت میکنمو سخن بر زبان می آورم آن نگاهت همان که چند وقتیست  بی حس شده...همان نگاهت مرا میترساند....دهانم را میبندد....و دیگر هیچ یادم نمی آید....که این نگاه ما تو نبود...میدانی مال بهاری ام نبود....که نمیدانم از کجا آمد و ککنج چشمانت نشست....که تو دنیا را پشت آن نگاه چه جور میبینی مگر؟؟!!!

و آن سکوتت...!!! همان که سرم را به درد می آورد....همان که نمیشود فهمید از سر چیست...دوستش ندارم....حس میکنم  حرف زدن را فراموش کرده ای......میدانم بهار میدانم  سخت شده است....سخت شده است برایت از درون گفتن....ولی بیا و یکبار دیگر تمرین کن حرف زدن را...که نه این جور مبهم....که من دوس دارم تو واضح و شفاف مثل همان روزها بگویی برایم....بیا و از اول برایم همه چیز را بگو....که شاید من گوش هایم خوب بشنود ......!!!!!!

با عشق....

برای بهارم....!!!

پی اس : ورونیک...سفید برفی...ایکس بانو و ورساچه و شاسکول خان دعوتین...و البته هر کس دیگه که دوس داشت.....

پی اس بعدی: بابا جان اون لینک قرمزو یه فشار بدی میری تو بلاگ خودشیففته....

my fucking tears

 

پی اس برای تو که آن بالا نشسته ای خ.د.ااااااا:

now i will tell you what i've done for you

fifteen thousand tears i've cried

screaming

decieving and bleeding for you

and you still wont hear me

 

 

 

ادامه نوشته