یلدای 89
آمده بودم خانه....دست هایم را داشتم میشستم.....توی آینه که نگاه کردم یاد یلدای پانزده دقیقه پیشش افتادم....چه طولانی....چه گرم...نه...چه داغ....در این هوای سرد بگو چه داغ....که شیشه ها بخار گرفته باشد...که معلوم نیست چه بودی!!..بعد ...هه....یلدا....یلدای ...یلدا و یلدا و یلدا....یلدا...یک چیزهایی وقتی با یک چیزهای دیگر مخلوط شوند بیشتر به یاد میمانند...بزار این طور بگویم برایت....یک چیزی مثل این یلدا همیشه یادت هست....بعد یک چیز دیگر که می آید در کنار اسم یلدا تا ابد در یادت می ماند....هه...امشب...ساعت های هفت اینا را یادم می ماند همیشه....!!!!!!! یلدا بود.....
این جا نشسته ام ...من خودم اینجا نشسته ام.....من اینجا نشسته ام ....!!
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۲۰ ب.ظ توسط بهار
|
زندگی شاید همین لبخند های گاه و بی گاه من باشد که زود می آید و زود میرود......