خواب
حتی دست هایم هم خوابشان گرفتهههه
ماشین + پولللل
با میم رفتیم واسه اینجا خریدامونو بگیریم....خیلی هم عجله داشتیم....وقتی برگشتیم که سوار ماشین بشیم دیدیم ماشین نیست.....ماشینو برده بودن پارکینگ .....بگذریم که چقدر عصبانی بودیمو چقدر به همه چی فحش دادیم........(یه عده آدم هستن کلا واسه این اومدن تو زندگیمون که بگن من که گفته بودم...من که گفته بودم )...وقتی داشتیم برمیگشتیم مدام یا من یا میم میگفتیم اوههه اگه قرار باشه 200 تا بدیم واسه در آوردن ماشین که شنبه رو چی کار کنیم....(شنبه یه چک گندالو داره) ....اوه از آخر زدیم به بیخیالی که ماشینو چند روز دیگه در بیاریم.....بعد با این اوضاع اومدیم اینجا....کهههه دینگ دینگ دینگ یه ایمیل خیلی خیلی محترمانه از آقای وکیل اومد که بلهههههههه شوما فایل نامبرتون اومدهههه....به مدت هفت روز باید 1800 تا دیگه پول بدین به ما.....این دیگه نوبر بود....از یه طرف خوشحاللییی واسه اومدن فایل نامبر عزیززززززمون....از یه طرففف فکر جور کردن دلاریییی که روز به روز گرونتر میشه...و باز من گفتم تو روحت زندگی.....و باز نشستیم حساب کتاب کردیم...که آخرش به نتیجه رسیدیم باید وام گرفت واااامممم......
دیروز روز پر استرس و خوشحال کننده ای بود....دیروز به میم میگم من و تو خیلی خیلی مردیم با این حساب کتاباییی گنداللووو....یا از آخر منو میبرن زندان تو باید کمپوت بیاری یا تو رو ...دی....
من + درگیری های ذهنم
میشینمو توی اتاق روی زمین ....چشم میفته به یه عالمه کتاب نخونده اعم از کتابای موردعلاقه ی ادبیات و کتابای کلاسای آیلتس نصفه نیمه رفته و دیگه نرفته......چشمم میفته به ماژیکای استدلر و جعبه مداد رنگی....چشم میفته به طرح های نزده.....چشم میفته به کتاب آموزش موسیقی که امین داده بود بهم....یک سال و نیمی پیش....یاد سنتورم افتادم....که دلم واسش تنگه.....از اتاق زدم بیرونو رفتم توی آشپزخونه من شدم مینا و هرچی اون گفت تکرار کردم......جلوی تلویزیون دراز کشیدم عشق ممنوع آبکی دیدمو فکرم هزار جا رفت.....رفتم بالا سر میم و خوالستم بیدارش کنم...تا دستم خواست روی تنش کشیده بشه دلم نیومد...گفتم بذار بخوابه...حالا که انقدر آروم خوابیده.......یاد عکسای یکی توی فیس.ب افتادم....ازونجایی که گفتم ذهن ملامتگرم داره اذیتم میکنه ....بعد افتادم به جون خودم....که تو کم به خودت میرسی...که تو خوب نیستی...که تو فلان و بهمانی.....بعد طی یک عملیات خیلی سریع همون بعد از ظهرش رنگ موهامو عوض کردم.....در حالیکه هنوز یه ماه نشده از رنگ موهام.....بعد این طرف ذهنم که منطقی تره میگفت که هی مگه تو میخوای آدم سطحی باشی....هه....فکر کن....! یه چیزی رو خوووب فهمیدم.....به شدت تحت تاثیر کسی هستم کهدیگه زیاد باهاش ارتباطی ندارم ....یه دوره توی زندگیم بوده که خیلی خیلی حت تاثیر کاراش و رفتارش بودم...انگار که الگوم بوده.....الانم هست گویا...مدام توی کارام...توی رفتارم ....توی آرایش کردنم مخصوصا ازش الگوبرداری میکنم....(چه جالب رهمین الان 3 نفر اومدن توی فروشگاهمون و ازم خواستن به برگه های نظرسنجی مربوط به آرایش و غیره جواب بدم)دقیقا مبحثی بود که درگیرشم........
داشتم میگفتم...اینکه خیلی به خودم گیر دادم....به همه چیم.....میدونی.....موضوع اینه که من آدم ایدا آلیستی هستم....میخووام همه چی رو کامل داشته باشم....همه چی.......
پی اس : واسه تمام این درگیری های ذهنیم یه راهکار پیدا کردم....
پی اس : یه وبلاگ هست....با خوندنش هر لحظه بیشتر دچار این میشم که چرا وقتی توی دانشگاه بود باهاش ارتباط نداشتم.........!!!
زندگی شاید همین لبخند های گاه و بی گاه من باشد که زود می آید و زود میرود......