این روزها مدام و بی جهت توی دفترچه یادداشتم مینویسم.....مدام تصاویر گذشته رو روی کاغذ میارمو حسرت میخورم.......انگار روزامون یخ زده...انگار دو تایی تو حسرت موندیم.......و هردو مدام از خودمون سوال میپرسیم که چرا؟؟؟!!

من آرزوهای بزرگی دارم.....آرزوهای خیلی خیلی بزرگ.....یادمه یه موقعی هیچ آرزویی نداشتم....واقعا جالب بود که فکر کردن به اینکه آرزوهام چیه واسم مسخره بود.....ولی حالا پرم....لبریزم ازز یه دنیا آرزو.....و البته لبریزم از تنی که خسته است و به خودش هیچ حرکتی نمیده........هیچ......

من تصمیمات بزرگی دارم میگیرم که هر روز فقط ازشون مینویسمو بهشون فکر میکنم اما تلاشی در کار نیست.....واسشون تلاش نمیکنم....انگار توی یه قلعه یخی گیر کردم......