یک چیزی دلم میخواهد به او بگویم...!!

من میفهمم تو را از حرف هایت....

بعد تو هم میفهمی مرا از نگاهم....

پس بیا یک کاری کنیم...!!

تو جلوی من نقش بازی نکن که  روشنفکری...

من هم به جای نگاه یک کلام بگویمت که بس کن دیگر.!!!

 

 

هیچ 2

هی پشت سر هم بخودم وعده وعید داده بودم....به تهش که میرسم یادم میرود همشان را....دوس دارم فقط و فقط از آغاز شروع کنم....از اولش...! هی  چشمهایم را میبندم تا حسش را یادم بیاید...خوب زورکی نمیشود نه؟!! اصلا هم دیگر مهم نیست که یادم رفته باشد برایم!! فقط چند روز دلم خواسته که ببینمش ...بعد همین جا تمامش میکنیم خوب!!! همین دیگه.....زندگیه من همین جا دور میزند...میچرخد...!!ماچرخد سرش گیج و منگ میشود بعد هم مثل اینکه زیادی خورده باشد پخش زمین میشود.....!! هی پشت سر هم....هی پشت و پشت و پشت سر هم.....خوب !از یک عده ای شان بدم می آید امروز.!! یک عده ایشان را با نفرت بو میکشم....یک عده شان را هم قورت میدهم.!! حوصله شان را هم ندارم....به محض اینکه از گلویم پایین میروند همه شان بالا می آیند....!! سخت....درد....اوه هیس.!!اینجور شده...! این طور غریب....این طور الکی....این طور هیچ....از اول...آخرش ....اینجا را یک بار خواب دیده ام....نه....یکبار همین جا بوده ام...!! حس های ما قدیمی شده..کهنه گی دارد.!! این روزها مدام با خودم زمزمه میکنم: کاشکی دنیا یادش بره ما رو....!! کاشکی دنیا یادش بره من رو.....!! همین اندازه ساده...سخت هست برای دنیا؟؟؟؟یک فراموشی انقدر سخت است؟؟؟!!

من تو ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو من داری؟؟؟!!!!!

شب که میشود...شب تر که میشود....سخت تر میشود کار دنیا!! یکی یکی می آید بالای سرمان مینشیند قصه میگوید.....دست روی گوش هایم میگذارم....دلم نشنیدن میخواهد!!! حرف تازه ای نیست !!! ؟؟؟؟ نه؟؟؟؟

من هنوز موندم که زمین صافه یا نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من هنوز نفهمیدم که میشه اون طرف تو رو ببینم!!!

I just cant sleep. Beshynam gerie konam khube?bikhabo badkhabo kalafeam!eno ba mobile minvisam.:-d

هوچ!!

من امروز یک چیزی فهمیدم....

من امروز یک چیز دیگری فهمیدم....که مدام دارم به یک چیزی فکر میکنم که تهش را بارها تجربه کرده ام....بارها و بارها  ولی هنوز هم جذاب هست فکر و حس و طعمش.!!

من امروز فهمیدم که  بی ش عورانه فکر کردن بهتر از کله ی پوک هست...!

من امروز فهمیدم که وقتی خودشان به فکر این نیستند که زودتر پولشان را نقد کنند چه کاریست که من هی تلفن را بردارمو بگویم بیا پولت را بگیر...!!

من امروز فهمیدم بعضی ها را باید سوزاند.....در سر....

من امروز فهمیدم هرچقدر هم که با شخصیت و تیپ درس حسابی بیاید ته تهش پیش خدمت هست !!

من امروز فهمیدم تا پا میگذارم روی برف ها و خوش خوشانم میشود که رد بجا گذاشته ام  یک نفر می آید و مرا میکشد...!

من امروز فهمیدم که باید باید و باید زن بود!

من امروز فهمیدم مرد ها واقعا ...!!! چیز بدی نیست.....فقط یک راز هست......عقلشان در چشم های زیبایشان هست....

من امروز فهمیدم که فقط یک نفر هست که وقتی میپرسد کجا رفتی و با کی از ته دل دوس دارم جوابش را بدهم....

من امروز فهمیدم که میشود به همه دروغ گفت حتی خودت ....به راحتی مثل آب خوردن....اما یک نفر هست که نمیشود....و او ...من هستم....باز خودم...

من امروز فهمیدم که نمیخواهم به حرف کسی جز خودم گوش بدهم.....

من امروز فهمیدم که چرااااا یک نفر هست و فقط یک نفر.....گلادیاتور!

من امروز فهمیدم ع.ش.ق وجود ندارد در این دوران مدرنیسم و پست مدر......هوم؟!! قبول داری که.....

من امروز فهمیدم الان فقط باید قدم زد...خندید....کیفش را برد...هوم؟ بیخیال این همه دغدغه....

من امروز فهمیدم.....تو علاقه داری...من علاقه دارم....همین....

من امروز فهمیدم لازم است گاهی بروم جایی که قبلا تر ها خیلی انجا رفته بودم و نشسته بودم....بعد همان چیزی را هم سفارش بدهم که هیچ وقت ...!! بعد هم بشینم با امیل سرگرم کنم خودم را....!! بعد هم ....

من امروز فهمیدم هیچ دو پسری در کل از هم خوششان نمی آید وقتی پای یک زن در میان است...مگر گلادیاتور ها...که خوب این ها گلادیاتور هستند دیگر.....خاص....گرم.....و.....

من امروز فهمیدم زیاد بد نیست از خواب بیدار شوی و مثل ا ل اغ دلتنگ شوی ....

من امروز فهمیدم  همیشه دست و پاهایم یخ خواهند بود حتی با بهترین دستکش ها و جوراب ها....حتی دوتا جوراب روی هم....

من امروز فهمیدم که زیاد بد نیست.....زیادی هم بد نیست...

من امروز فهمیدم جای یک مرد خالیست اینجاها....که حرف نزند  ....که حرف نزنم....که فقط سکوت باشد.....

من امروز فهمیدم این شهر خیلی هم  فراموشم نکرده....

من امروز فهمیدم  که میشود فقط یک پک عمیق زد و دیگر بقیه اش را فراموش کرد....

من امروز فهمیدم بی معنایی را....

من امروز فهمیدم خودم و  خودم را که مدت ها ننشسته بودم....

من امروز فهمیدم  که...............من فقط یک چیزی را امروز فهمیدم...که....

که هیچ نفهمیده ام...نه نه...

هیچ نفهمیده ایم....خود را  دانای کل میدانیم اما......من فهمیدم که آدم ها کلا م...خ....ف  ترین هستند....!!اوه یادم نبود......بیخیال....ما هیچ نفهمیده ایم فقط همین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 پی اس عزیز: برف آمد برف.....میدانی چقدر من عاشق این برف هستم یا نه؟؟؟!!!!

 

 

غرغراسیونیسم و استرسیزاسیونیم.!!!!!

من امروز کلا یک استرس ته دلم داشته ام از صبح از خواب بیدار شده ام...این استرس ها خیلی مزخرف هستند اصلا...من هی امروز هر نیم ساعت چشمهایم را بستم....بعد به خودم گفت اوهو پاشو خودتو جم کن بسه...بعد باز نیم ساعت بعد همین تکرار...!بعد برای خودم پشت کتاب تستم نوشتم یک چیزهایی...یک کمی آرام شدم بعد باز دوباره....!! ...یک چند دقیقه ای  گوشی موبایل را برداشتمو صدای خودم را ضبط کردمو با خودم حرف زدم....باز !!!!من هروقت صدای خودم را ضبط میکنمو بعدا گوشش میدهم فکر میکنم اینی که داشته حرف میزده یک کسه دیگری بوده..!!!صدایم را نمیشناسم بعضی وقتها بیشتر وقتهایش را!! بعد این کتاب های آبی رنگی که روی میزم جلوی دستم پهن هستو همش فقط و فقط سه تا هست دارند مرا میخورند به جای اینکه من بخورمشان....!خیلی هم کنکور مزخرف است اصلا....بعد دوست خارجکی ام از آن طرف دنیا به من ایمیل زده و گفته دخترکش که هم رشته ی من هست  و درسش تمام شده دارد میرود سر کار و این روزها مدام دارد کتاب میخواند و میگوید که هرچه در دوران تحصیلش نخوانده را میخواهد بخخواند و کیفش را ببرد....بعد من بخودم میگویم  بیااا اصلا این کتاب متاب ها را جم کن بیخیالووولنگ هایت را بنداز روی همو بشین هی این امیل را بخوان و زیرش خط بکش و کیف کن....بعد اصلا به این کتاب آبی ها هم نگاه نکن....بعد چهره ی خشمگینانه ی یک بنده خدایی می آید در ذهنم که میگوید مزخرف به من...بعد باز میگویم بگذار همین سی و هشت روز تمام شود آن وقت میدانم چه کنم با تو !!! اه اصلا آمدو قبول نشدم.....خوب فداش همین سرم هوم؟؟!! آقا نه.....من دوس دارم قبول بشوم.....اوه چه مسخره ای هستم من....!! یعنی کلا زندگی مندگی را تعطیل کرده ام ها...!! ...بعد من الان دارم هزار و فکر مزخرف هم میکنم....اینکه این حذف درسم به کجا رسید...چرا پس در سایت دانشگاه حذفش نمیکنند برایم...بعد اینکه چقدر مسخره هستند این مسایل  مالی و استرس هایش...!! اوه من مثل یک مرد خرج میکنمو مثل یک مرد قسط میدهمو....مثل یک مرد استرس میگیرتم وقتی ...!! بیخیال اینها مهم نیست....همیشه جور شده!!!.......بعد این مامان من نمیفهمد کلا که من دوس ندارم این در کوفتی اتاقم را بزا بگذارم حتی اگر از بوی مونوکسید کربن خفه شوم و بمیرم.....هی می آید در اتاقم را باز میکند و هی میگوید اینجا بوی گاز می آید و هی باز من در را میبندم و باز او.....نمایش باز و بسته شدن درهاست به مولا!!!!! اه این مجله موفقیت هم که دل خجسته ای دارد ....صفحه ی اولش نوشته با لبخند این متن را بخوانید و کوفت و زهر انار...!!چه مزخرف هم هست....!! افکار مثبت ...افکار ماورایی....!! حالا خوب هم هست خودم این مجله را خریده بودم دو سه هفته پیش ها!!!دی.

ابروهایم الان از مهم ترین دغدغه های این جانب هست....باید بروم آرایشگاه...حوصله اش نیست.....بعد دوس دارم الان بروم بنشینم جلوی آینه اصلا آرایش کنم در حد عروسی اصلا....مثل آن دفعه...!! بعد هم بروم همه ی صورتم را بشورم اصلا.....بعد هم بگیرم حسابی بخوابم....نه....خوابم نمی آید....اوه دارم فکر میکنم باز امشب حتما یک عده ای میخواهند بیایند اینجا که مثلا بگویند ما را در غم خود شریک بدانید و این ها....اصلا هم کار جالبی نیست.....چون من حوصله ی مهمان ندارم.....چون  من حوصله ی خانوم متشخص و لبخند به لب بودن را ندارم....اصلا هم حوصله ی جواب سوالات آن خانوم بسیار بسیار متشخص را که خیلی هم فصیح و بلیغ سخنوری میکند ندارم.....مدام هم دوس ندارم به من بگویند بهار جان....!! من امشب میخواهم در اتاقم بمانننننننم اصلا......!!اوه چه  انسان مسخره ای هستم نه؟!!!

پی اس : پاهایم گرفته است....خیلی هم دردش عالیست اصلا...!!!

پی اس اس : خدایا اگر نماز هایم را سر وقت مرتب بخوانم از اول قول میدهی که قبولم کنی در کنکور!!!؟؟ چه بی شعورم من!!!!خدایا من غلت غلط کرده ام گفته ام که تو را کشته اند....اوه اصلا تو هستی ......خیلی هم هستی....بعد آن روز هم که او از من پرسید به اسلامم مگر ایمان نداری و توی دلم گفتم نه داشتم شوخی میکردم ببینم جنبه ات چقدر است...بیا بیا مرا در این کنکور قبول کن آن هم جای باحال...بیا آ باری کلا!!!! حالا من بیشعور هستم؟!!!!

پی اس اس اس :  نه...

پی اس اس اس اس : میروم نسکافه میخورم اصلا.....کی ارشد حالیشه !!! ارشد یعنی کشک.....من میخواهم تحصیلات غیر آکادمیک ادامه بدهم....هه ...من بیجا کرده ام اصلا......

پی اس اس اس اس اس : این دختر ( خانوم برادر بنده) یعنی خسته نمیشود هر بار که شوهرش ( برادر بنده ) میخواهد برود ماموریت انقدر گریه میکند؟؟!!!!! یعنی خدایی ملت دل دارند این هوا!!!!!!

پی اس اس اس اس اس اس : یعنی یک خاله زنکی میشوم وقتایی که استرس دارم....یعنی بیا ببین...

پی اس اس اس اس اس اس اس :این را داشته باشید....!! من و مامانم شب ها مینشینیم پس ار باران را نگاه میکنیم....بعد برای هم تحلیلی هم میکنیم.....هی اتهامو ابهام هم میزنیم.....خدایا شفا!!!

پی اس اس ا............................اس : اگر اینجا باران که نمی آید هیچ....آفتاب مزخرف هم در می آید من چه دردی میکشم  دست از شوخی برمیداری....!!!!!!

پی.......بروم ادامه ی تحصیلات آکادمیک بدهم باشد که در این راه موفق بشوم بعد فوق لیسانسی بگیرم.....بعد  همان جا هم کلی استرس کوفت و درد و مرض داشته باشم......بروم بابا جان....بروم.....رفتم که رفتم!!!!!هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!........یعنی دلم نمیاد اصن دیگه نگاشون کنم....!!

یک!!

صفر ...یک.....باز صفر......و باز یک......هیچ عدد دیگری این وسط نیست...یعنی یا صفر یا یک...و نه نیم....و نه بیست و پنج صدم.....و نه.....!!!

یک .....دو.....باز یک.....و باز دو.....این هم مثل همان بالاییست خوب.!!!!!!!!

من یا باید این باشم....یا آن.....وسطش نبوده ام هیچ وقت....یا باید این کار را انجام بدهم یا نه....!!یا باید با من باشی یا نه.....یا باید این را تا آخرش تا ته بشقابت بخوری یا لب هم نزنی....یا باید حسابی اشک بریزی یا نه.....یا باید بروی یا باید بمانی.....کجدار مریض ماندن و رفتن.....اوه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!صیهخیهشخهشسسشمنتسشم

کلا به نظر جالب نمیرسد......!!! اینکه خودت خودت را بغل کنی...!!! هه...بعد خودت باشی که بخودت بگویی دخترک.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یک چیزی این جا کم هست......یک چیزی هست که نیست....!!!!!!! بعد همین جالبش نمیکند....بعد من یک دردی دارم همین حالا...همین حالا که این جا نشسته ام دارد مرا اذیت میکند.....دارد درد میکند.....پاهایم....را میگویم.!!!!!!!!!!!!!!!! این ها خسته هستند.....یک کم درمانده و دردناک هم.!!!! دوست ندارند بروند جایی....که هیچ جا......دوست ندارند راه بیفتند قدم بزنند برای کار خاصی....دوست دارند هروقت دلشان خواستند قدم قدم قدم قدم قدم.......!! بعد دیروز این ها خیلی زیاد راه رفته بودند....زیاد زیاد.....بعد همش فکر هم کرده بودند به این خرده سنگها.....میخوردند به نوک این ها.....بعد دلشان خواست قدم نزنند...همان جا ایستادند.....بعد همانجا شد که کتاب ها را برداشتمو خواندمو او حرف زد.......بعد او فامیلی اش را یادم میرود من.....از او یک روح در ذهنمم میماند....بعد هر بار میگوید یک روح بگذار قبل روح میشود من......او باروح هست...واقعا!!!!بعد همیشه من دوستش داشته ام....لبخند هایش را.....حرفهایش را....نگاه هایش را که با من حرف میزنند از بوی این کتاب ها....!!!بعد من خیلی مغازه اش را دوست دارم.......او هم همیشه میگوید اینججاست که زنده اش نگه داشته......سه تا را برداشتم.....مسخ و دیگر داستان ها...امیل....نقاشی...!!! بعد باز پاهایم خواستند بروند.....هه....اینها همیشه مرا راهی میکننند و بعد هم همیشه خسته میشوند....بعد هم نمیروند.....بعد باز میروند...اینها مرا دلقک کرده اند.!!! بعدش رفتم یک جای دیگر....رفتم سیامک آقایی را خریدم دوباره......!!!کنسرتش را....میدانی پاک شده بود اشتباهیی بعد من گریه کرده بودم برایش که نیست....!! بعد رفتم از آنجا لیف هم خریدم.....با یک چیز دیگری....!!هه....تاکسی گرفتم.....توی تاکسی مردک زر زد من هم پیاده شدم به او گفتم الاغ.!!!میگفت با موبایلت حرف نزن.....بعد با من لج میکرد صدای رادیوی کوفتی اش را هم زیاد میکرد......الاغ.....بعد باز راه رفتم.....از آنجا هم رد شدم....همان جا که همیشه رد شده ام و همیشه نگاهم میکند دیوارش.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!من دیروز یک دیوانگی کرده ام.....!!!یک دیوانگی......بعد میخواستم برگردم برم آنجا.....باز ترسیدم که شاید از آن وقت ها رنگش تغییر کرده باشد....خیلی وقت است نرفته ام آنجا.....بعد خوب میترسد آدم....که بروی ببینی سسر جایش نیست...بروی ببینی تمام شده است.....بروی ببینی نیست....نیست.....نیستتتتتتتتتت.....یا باشد اما آن نباشد!!!!! من دیوانه میشوم.....من یک روز دیوانه میشوم....شاید هم همین حالا شدم..!!! بعد او میخواهد بخندد یاد ندارد....!!! من دیگر هیچ از اینجا تکان نمیخورم...چون پاهایم درد میکند.....خیلی هم.!!!!! فلج بودن بد نیست....حداقل مینشینی سرجا.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱اینها دلشان میخواهد من بشینم.....دلشان استراحت میخواهد...!!! این نواها...این روزها....این نوشته ها...این من ها.....همه و همه من هستم...!!!!من هیچ نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی اس : تعجب نخواهی کرد!!

پی اس اس : دو پست پایین را هم از دست ندهید!

عکس بازی.!

بعد ورساچه گفته از خودمان عکس بگذاریم....خوب؟!!! بعد مجلس زنونه هست!
ادامه نوشته

بازی است!!!!!

به بازی دعوت شدم از طرف ایکس بانوی عزیزم!!!

بعد باید اینجا الان بنویسم که ایده آل هایم چیست برای همسر!!!من که از وقتی به بازی دعوت شده ام نمیدانم....باورت میشود؟؟بعد دیدم اوه چه قدر خ ر هستم...!خوب فکر کنم قبلا ها یک چیزهایی بود یک چیزهایی داشتم.....بعدا که آن اتفاق افتاد و دیدم که گند خورده ام تصمیم گرفتم تغییرشان بدهم هوم؟!اصلا یادم نمی آید چه میخواسته ام!!بعد خوب الان مدتی هم هست که این کار جز آخرین کارهایم شده و برای همین چیز زیادی شاید ندانم راجع بهش.!!ولی خوب  سعی میکنم یک چیزهایی را بنویسم اینجا الان....اما شاید بعدا تغییراتی هم کند...خوب؟؟؟؟!!

1.ایشان باید بسیار بسیار اهل کتاب و فیلم باشند....البته کتاب در اولویت هست....بعد هم باید علاقه مند باشند که بنشیشنیم با یکدیگر راجع به این کتب و فیلم ها حرف بزنیم...!!!! کلا این کار کار جالبیست.!!

2.ایشان باید  فقط و فقط یک انسان کامل باشد من شهروند کامل نمیخواهم اصلا و ابدا....!!انسان کامل...!

3.اوممممممممم ایشان باید ابراز علاقه و دلتنگی شان به روش الاغی باشد...یادتان هست ؟؟گفتم وقتی کسی الاغی ابراز دلتنگی میکند مثل آن بنده خدا بعد دلم قلقلک میشود!!!!

4.کلا نگوید دوستم دارد زیاد....بیشتر لمسی باشد....!!!

5.کلا همین زبان انگلیسی را بتواند یک کمی حرف بزند و کتاب بخواند حالا یک زبان دیگر پیش کش....یعنی باز یک کلمه دید فکر نکنه من دیکشنری ام...خوب؟؟؟!!

6.بعد بعضی وقت ها بفهمد لطفا که میخواهم فقط و فقط تنها باشم....همین....

7.حق دارد به مساافرت برود تنهایی وقتی که نیاز دارد خلوت کند با خودش.....پس من هم حقش را دارم..

8.بعد اگر دروغ بگوید من هم بلدم...(تهدید)

9.بعد بد چشم و بشرف نباشد....

10.با دوستانم و دوستانش برویم بیرون....یعنی خجالتی و کم اعتماد بنفس نباشد...

11.وقتی با من هست با قلبش باشد نه با منطق  مردانه اش.

12.مدام مرا چک نکند...

13.از آزادی هایی که بهش میدهم سواستفاده نکند اگر مقدور هست.

14.انقدر چارچوب های مسخره نداشته باشد.

15.یک وقت هایی گیر بدهد حالم را جا بیاورد...اوی آقا یک وقت هایی

16.چاق تنبل نباشد اما لاغر مردنی و زپرتی هم نباشد....نمیگویم مثل کی باشد دلتان آب شود!!!!

17.من را همینجوری که زن هستم فقط کمی مردتر بپذیزد...

18.بعد وسواسی نباشد.

19.بعد تلخ زبان نباشد.

20.دلقک نباشد

21.اوه نمیشود این یکی را بگویم ....اینجا نامحرم هم هست.!!!

22.گربه دوست نداشته باشد.

23.وقتی غذا میخورد صدای دهانش را نشنوم....یعنی بشنوم بشقاب میره تو صورتش

24.اوه خروپف نکند....میترسم.

25.دیدی یک عده باید خودشونو تیکه کنند تا لبخند بزنند...؟اینجوری نباشد.

26.اهل فکر کردن باشد....خوب؟!

27.بچه دوس نداشته باشد..یعنی حسور به من میگن.دی

28.چیک و چیک بیاد باهم عکس بگیریم.....خدااااااا چه جوادبازی

29.شب ها زرتی نگیرد بخوابد....فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟

30.اوه چه همه شد.

31.مرد باشد بگوید من کم آورده ام.

32.بدذات نباشد.

33.ایرادگیر نباشد...

34.درمورد سیگار و مشروبات محترم الکلی ....من هم هستم آقا!!!!!!! یعنی بیشعور به من میگن..... خرخوری و خرکشی ممنوع.خوب؟؟؟؟!! ( این گزینه در دست تحقیق است البته این نظر الان هست)

35. آها....وقتی در سیکل هستم برایم جگر و پسته بخرد....!!!یعنی باید یادش باشد ها!!!

36........................همینا فعلا.....

آنهایی که مهمترین هستند را پررنگ میکنم ....

پی اس : کلا مردی بدوین صورت پیدا نمیشود معمولا ولی اگر پیدا شد بنده باید عرض کنم که آقایون خانوما اصرار نکنید من قصد ازدواج ندارم....میخواهم ادامه تحصیل بدهم....

دروغ نگفتم!!!!

 

 

 

 

 

                                                              

خالی و خالی!

نمیدانم......حس کرده ای خالی بودن را؟؟؟

اینکه یکهو دوروبرت هیچ شود را...یکهو یکروزی...از خواب بیدار شوی...چای بعد از صبحانه ات را که لیوانی هم هست را داری میخوری....یک اس ام اسی میفرستی صبح بخیر بگویی...بعد داری پیاز پوست میکنی ....دیشبش توی تلویزیون یکی از همین بفرمایید شام ها بود...پسرک میگفت پیاز که پوست میکنی با دهان نفس بکش تا چشمهایت اذیت نشود...جواب صبح بخیر می آید که....بعد هم یکی دو تا حرف دیگر..بعد چاقو بدست مانده ای....مانده ای....تو خالی شدی....اینجا الان هیچ کسی نیست...!!بعد میمانی که باید غمگین بود یا نه!...آخر میدانی قبلا ها گریه میشدی که....پس کو؟!!! بعد یاد ورون افتادم....میگفت و میگوید...یکجاهایی یک روزهایی بوده اند اینجا برای ما...برای من...که نشسته بودم حسابی گریه کرده بودم...داد زده بودم...بعد پشتم خم شده بوده....که این جا سمت چپ سینه ام خیلی غم گین بوده...بعدش بعد از روزهایی یکهو خوب شده ام....یکهو یکهو...بعد خوب تا آخر راه را رفته بودم دیگر....دیگر چیزی هم مانده بود مگر؟!! این جور وقت ها تو تا ته میروی....تا ته تهش....تا آخر گند بالا آوردن...تا اخر به خودت گند زدن...تا آخرش....خوب؟؟؟؟ بعد بعد از مدتی میبینی چیزهایی که ضربه شان از این ته را کمتر است که درد هم ندارند دیگر....دیگر این کوفته گی ها درد نمیشناسند که....تازه میشوند لذت گاهی....یا شاید عادت...این زخم ها را میگویم.....بعد من خالی شده ام....گریه نکرده ام....گریه ندارد دخترجان....گریه هم اصلا ندارد...خوب هیچی دیگر این روز ادامه دارد...حالا چه مهم که تمام روز بشینی ملت را بخوانی از پشت این میز.....حالا چه مهم که هشت لیوان چای....دو لیوان نسکافه و یک شیر و چای سرکشیده باشی.....چه مهم هست که  دور کتابهایت را خط کشیده ای کلا امروز....چه مهم هست که از شدت نمیدانم چه چیزی....نمیدانم بخدا اسمش را نمیدانم...شدت ناراحتی...شدت خالی بودن...شدت خشم...شدت چیست..اها داشتم میگفتم از شدت همان...چه مهم که از همان شدت دو دفعه...یکبار قبل از خواب و یکبار بعد از خواب خودت را به بی خیالی بزنی و بعد بخندیوووو آخرش  سرت گیج برود...!!هوم؟؟؟مهم هست؟؟چه مهم که تمام مدتی ه نشسته ای اینجا از خودت سوال بپرسی بلند بلند بعد خودت به خودت جواب بدهی.....مهم نیست این ها....مهم اینست که تو الان....همین الان یعنی همین امروز یک نه شنیده ای گنده...بعد خودت یک نه گفته ای گنده تر....بعد نشسته ای زل زده ای به دیوار سفید.....بعد تنها دغدغه ات هم این بوده که  یک آهنگی را سی و شش بار گوش بدهی همین حالا...!!هوم؟ بیا....بیا باهم بخندیم...!من دیگر گریه ندارم...دیگر آه هایم بی صدا هست...دیگر چشم هایم خیس نمیشود...دیگر چشم هایم غم هم که داشته باشد کسی نمیفهمد...دیگر خودم خودم را قبول کرده ام....دیگر به خودم گفته ام این مهم هست که من هستم....!!!!بپس من یکبار این راه را رفته ام یادت باشد....یکبار خوب رفته ام هر سنگی هم که به پایم خورده نشستم حسابی گریه کرده ام....حالا یک کمی که دلم  را آشفته شود باز به آن نمیرسد..خودم راهش را بلدم....راه سر و کله زدن با دلم را....با این چیزی که توی  کله ام هست را.....بگذار بگویند سیب زمینی اصلا....من میگویم ضد ضربه.!!

پی اس : فردا  فردا وقت دکتر هست باز....چه زود!!!!؟!!

پی اس اس : من توانستم!

..

چای تلخ

تلخ منم،

همچون چای سرد

که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشيده باشی.

تلخ منم؛

چای يخ

که هيچکس ندارد هوسش را.

 

علی صالحی!

 

 

1

بیا هیس شویم....بیا.!بیا این دهن های گشادمان را ببندیم و هیچ وقت حرف نزنیم...!!

ما یاد نداریم....ما هیچی یاد نداریم جز یک مشت اراجیف....بیا بیا با هم انقدر خودمان را گنده نکنیم...اصلا بیا فکر کنیم لالیم...بهتر از چرندیات گفتن است!!!!

 

گریه هامو بزار اول...خنده هاتو بزار آخر؟؟؟!!!!

من بی تفاوت بودن را دوست دارم....ببین من واقعا بی تفاوت بودن را دوست دارم ها....منتها یک چیزی هست یک چیزی هست...اینکه خود را به بی تفاوتی بزنی...آن هم برای من....من که یک چندسالی جلوی تو ...جلوی او....جلوی همه جز خودم و بهار فیلم بازی کرده ام...!! من نقش بازی کرده ام زیاد....دیالوگ هایم را هم از بر هستم.....اما تو!!!! خوب نمی آید به تو...!!! مرا ببخش خوب....!!

بیا سعی نکن...بیا تلاش نکن و خود را به نفهمی نزن...خوب؟؟!!

۲.ما اینجا داشتیم خود را مینوشیتم...ما اینجا داریم خود را مینویسیم اما یک چیزی کم است....تو!!!!!ما اینجا زیادی من من کرده ایم.!!

۳.خسته که میشود....نه...خسته نه....اینجوری که میرود نیست....اینجوری که حرف نمیزند...خوب!!بیا حرفش را نزنیم اصلا....اینجوری که حرفش را بزنم طوری میشود که خوب نیست کمی....یعنی میدانی از همان حالت معمولی میرود به سمت!!!!!....مهم نیست !

۴.میگفت بیا این یک دانه را نگه دار.....میگفت ببین این یک قلم خوب است بوی خوبی هم میدهد....راس میگفت...راس میگوید....منتها من دماغم گرفته !!

۵.من شاید خودشیفته شوم حتی اما تهش یادم نمیرود که تو هم هستی!!

۶.زیادی بیخود شد یکهو.!

پی اس : اینجا جز شماره ی ۱ هیچکدام مخاطب خاص ندارد!!!!

اوه  یادم آمد شده ام علت!!!!!چه بد!!

روانشناسانه....

پنجشنبه!!

همین طور ذهنم مانده بود از کجایش ر ا باید شروع کند و بگوید....از اول اولش که بارها و بارها گفته یا ؟؟یا همینجایی که الان هست...رفتم دم درش وایستادم....یک چند ثانیه زل زدم از خودم پرسیدم مطمئنی بهار؟!! رفتم....هه یک چیدمان عجیبی داشت....ساده ی ساده اما دقیقا سبک و سیاق اروپایی....و البته روش کاری اش هم...مهم نیست حالا...!! آنجا نمایش باز و بسته شدن درب ها بود...مثل همانی که فکر کنم توی کتاب دلقک خوانده بودم..!! مهم نیست باز هم..همین طور منتظر نشسته بودم و نگاهم روی زنی بود که از اتاق آمد بیرون و سیگاری از همین زنانه ها لای انگشتانش بود...بعد هر چند ثانیه یک نفر از یکی از آن چند اتاق می آمد و میرفت توی دیگری اتاق...!! یک دختر...یکی از این جوان ها حدود ۲۵ ساله آمد و با لبخند اسمم را صدا زد و رفتیم توی  اتاق...همان اتاقی که رفتیم خودش دو تا اتاق بود!!فکر کن...!!رفتم نشستم رو به رویش  با تعجب زل زدم بهش....هی از خودم پرسیدم آیا آقای دکتر ایشون هستند؟؟؟!!! بعد همین را پرسیدمو  گفت که اینجا یکجورای دیگریست..!!بماند....ازش پرسیدم که از کجایش را بگویم برایش آیا...؟؟ آن چیزی که هفته ی پیش دیوانه ام کرده بود یا کلا از اول ..شروع کردم پراکنده از ذهنم....یکی از آن اول گفتم....میدانی از آن اول که گفتم شاید چیزی حدود ۷ دقیقه بود کلا آن اول...همان اول...خوب دیگر یادم نیست....موضوع اول مهم نیست اصلا دیگر.....که چی ....من یک جمله گفتم او هم همش روی برگه اش اسم نوشت...از این شجره نامه هها کشید...اوه چه همه...!!بعد رسیدیم به یک نفری....بعد هم نفر بعدی...یعنی دو نفر...دخترک فکر کردم نمیفهمد حرف هایم را...فکر کردم گیج شده....نمیدانم ....اما مهم دخترک نبود...دخترک فقط و فقط باید گوش میداد که.....بعد از نیم ساعت چهل دقیقه یک تنفس ۱۰ دقیقه ای بهم داد...خودش رفت پیش دکتر....!باز آمد چندتایی سوال پرسید...شد ۲۰ دقیقه....بعد هم ۵ دقیقه ی دیگر استراحت....همین..!!  بعد رفتم آن اتاق دیگر....منتظر ماندم...لب هایم را جویدم....دست هایم را حسابی ماساژ دادم....صد بار موهایم را درست کردم....۱۵ بار گوشی ام زنگ خورد و ریجکت کردم....!!آمد ...دکتر را میگویم...!!اوه لالا ...نمیدانی ....جنتلمن بود...مرد جا افتاده حدودا شاید ۴۰ ...یک لباس ساده و شیکی هم تنش بود....کمی ته ریش داشت....بماند...نشست رو به رویم ...گفت بهاررر همه چیز رو به راهه که...!! فقط یک کمی بهم ریخته شده هوم؟!! مثل خودم حرف میزند...هی میگوید هوم!!یک  جمله گفت اشکم سرازیر شد....بعد میدانی من خیلی دوس ندارم این شرایطی را که زن ها با یک جمله یا یک کلمه خیس میشوند.....گفت ...یعنی میدانی تحلیل کرد بیشتر از حرف های خودم....روش کاری اش هم دیرت نبود...همان کلاینت سنتر...!! یعنی من حرف بزنم....او گوش بدهد از حرف های خودم به من مشورت بدهد...هوم!! بعد یک حرفی زد به من...یعنی یک چیز هایی...از بهار...حالا میدانی من دوس ندارم باور کنم ...ولی حرف هایی که زد بهار را عالی کرده بود....یکیش این بود تو مولتی مقتدر هستی....مثل یک مرد!! اینجوری که این گفت مرد دیگر ناراحت نشدم....بعد راستی دخترک همان دخترک ۲۵ ساله دوباره آمد باز...نشست کنارم....وقتی یا دکتر حرف میزدیم او هم بود....و مینوشت...!! مرا مینوشت .!!ابه من گفت بیا این شکلی اش را هم ببین...تو یکسر داری آن طرف را میبینی...دیدیم  راس میگوید که این شکلی اش بهار بهتر هست ها.!!بعد در آخر آن دخترک هم یک تست از من گرفت...از این تست های بلی خیر....بعد هم این هفته که باز میروم.!! وقتی آمدم بیرون تمام مدت داشتم فکر میکردم به مرد بودنم!!!هه شاید !!

بعد هم که رفتم سر قرار نهار....با چند نفری...یک چهار پنج تایی...!! عالی بود...!!

بعد هم فکر کردم  اینجا را دوس دارم....اینجایی که نشسته ام....!! هوم..

****میگوید: تو اتفاقا برد میکنی چون این ها...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من هم دیدم هه راس میگوید.!!!

پی اس : دوستشان دارم....هم خودش هم مطبش هم دخترک هم آن زن سیگار بدست که همسرش هست.!!!

 هوم: بعضی ها میشوند متن....بعضی ها حاشیه...من چسبیده ام  به خطوط!!

نکته!!!

چند نکته ****

1.مامان بزرگم یعنی مامان بابام  رفت!!!!!!

2.هیچ چیزی اشکم را در نمی آورد جز دیدن اشک های شوهر مامان بزرگم که میشود همان بابابزرگم...!!بعدش میدانی این دوتا عاشق بودند....!!خیلی هم عاشق ....هنوز هم شبها توی یک تشک بغل در بغل میخوابیدندها....!!بعد پیرمرد خیلی آرام آرام اشک میریزد و حرفی نمیزند که.....بعد دیشب تا صبح را گریه کرده بود همش....

3.از مراسم تعزیه متنفرم چون یکهفته ملت اسیر هستند....چون مرده پرستی است...چون باید مشکی بپوشی و مدام تظاهر کنی که دنیا به آخر رسیده.!!

4.اوه چشمم به جمال منحوس عمه ی بی صفت و دروغ گویم و آن شوهرش هم نورانی شد...میدانی با تنفر تمام برای عرض تسلیت به اجبار دستمان را گرفتند بردند انداختنمان در بغل زنک..!!! بعد چند ثانیه داشتم خفه میشدم از این هم بو..!!!

5.اوه اشتباه نکنید ما از این بحث های فامیل بابا فامیل مامان نداریم ها در خانه مان....این عمه همان هست که اسم پسرش یک چند هفته ای روی شانه هایم سنگینی میکرد...میدانی که..!!لازم نیست بگویم...

6.پسرک را هم ندیده ام....یعنی ایشون دنبال عیاشی هستند هنوز!!!

7.من عمو ها و عمه هایم را دوس دارم منهای همین یک نفر میدانی که!!

8.ما امروز وحشی بوده ایم....وحشی....و طبیعی.....!!

9.لباس مشکی  آدم را زشت می کند....!!!

10.ماجرای دکتر و نهار دیروز هم عالی بود....و دکتر در پست بعدی حتما راجع بهش نوشته خواهد شد.!!!

11.زود تر از آنچه فکرش را بکنی می آیم...خیلی خیلی زودتر.

12.امشب مامانبزرگم را به خانه اش می آورند و تا صبح یک نفری یا چند نفری مینشینند بالای سرش و برایش قرآن میخوانند....من میترسم!!!

13.حرف های این دخترک را نمیفهمم....مدام میخواهد مرا به راه راست هدایت کند...!!!

14.تمام!!!

15.باورم نمیشود که از اینجا رفته مامان بزرگم.!!!!!تازه میخواستم بروم دیدنش امروز!!!!

16.تسلیت و غم آخر را بگذارید کنار....حالتان چطور است؟؟؟

 

!

اوه  خیلی بد هست این حس!! این حس نگرانی....!! من توان هرچیزی...هر بیماری فکری ای را دارم جز این یک قلم...یعنی تو بگو بیا دو هفته کامل افسرده باش....نگو یک ثانیه نگرانی....اوه مدام ذهن آدم درگیز میشود...مدام هیچ کاری نمیتوانی انجام بدهی....!!خیلی دوس ندارمش.بعدش میدانی که این نگرانی باعث بوجود آوردن وسواس فکری هم میشود...بعد برای من فراموشی هم بهمراه می آورد....مثلا مدام همه چیز را فراموش میکنم.....الان فراموش کرده ام یک شماره ی چهار رقمی را...!! میدانی رفتم زیر دوش نشستم....مثل همیشه ها.....آب را داغ داغ هم کردم...اما نسوختند فکرهایم. که بیشتر منجکمد هم شدند شاید....خیلی بد هست اصلا...!!بعد هی شمردم شمردم شمردم شمردم از  یک تا ...نمیدانم تا چند شمردم اما مدام نگران بودم....بعد وقتی شب هست انگار بدتر هم میشود...ها؟؟یا شاید هم اصلا فرقی ندارد در کل قضیه...!! من دوس دارم زودتر فردا شود....هم وقت دکترم هست هم اینکه همین نیم ساعت پیش دعوت به نهار شدم آن هم یک نهار خوشمزه....ممممممم...بعد با یک سری دوست باحال....یک سری که نه یعنی چهارتا....در کل جالب خواهد بود....اما این فکرهای الان را چه کنم....!! بعدش هم یک چیز دیگر...چه خوب است که میشود یک حرفهایی را به پدرت بگویی که خیلی ها جرات گفتنش را هم ندارند نه؟؟!! اوه من باهاشان دوست هستم خیلی.....!!اوه دیدی دارم چقدر چرت و پرت میگویم....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ممممممممممممممممممم.....بگذار ببینم چه بگویم دیگر؟؟!!!! مممم...

کاش یک فیلم خوبی پیدا کنم که سرم را گرم کند.....هوم....اگر فان باشد که خیلی بهتر است....!!

من کنار یک کسی نشستم امروز یک دختری که نمیدانی چه طور رانندگی میکرد.....فقط صلواتی بود که برای خودم فرستادم تا جان سالم بدر ببرم.....!!!!!!!!!!!!!!!

مممم من بروم ادامه ی نگرانی ام را بگیرم مبادا امشب چشم آرام بر هم بگذارم....!!!!!!!

پی اس: زود فردا شو زود...

that was not the way

۱.اولش فکر کردم شاید باید در اینجا را تخته کنم...!!بعد دیدم نمیشود که...دیدم اینجا بوده که یک وقتهایی با خودم ورق زده بودم از اول تا آخرش را که.!! هوم؟؟اصلا مگر میشود؟؟؟هوم؟

۲.هه انقدر حرف زده ام امروز...چقدر از این روزهای این شکلی پراکنده خوشم نمی آید...!!!! یک جوری اوضاعت را قاطی پاتی میکنند که فقط چشمهایت را روی هم میگذاری و هی میگویی بخواب....!! از هر کسی یک جمله ای هم توی ذهنت بماند...بعد بخواهی اینها همه را کنار هم بگذاری...!که نمیوشد که آخر.....بعد خسته باشی فقط.....خسته...بعد این سکوت اتاقت هم که برایت پر از سر و صصداست..!!

۳.نشسته بود آنجا...روی  همان قصر یخی!!!

۳.داشتم با خودم فکر میکردم یعنی این همان هست؟!! یا شاید هم نیست ؟؟روزهایی که میگذرد و تو بیشتر و بیشتر میخواهی هیچ بودنش را دریابی.....و واقعا هیچی هم نیست....اینجا هیچی نیست....اینجا....همین جا هیچی ندارد!!!

پی اس : باز هم همان جا ایستاده ام...فردا فردا شاید بهتر باشد وقتی حرفش را بزنیم.!!

پی اس اس : من چه طور این مشکل را حل کنم که :

تنهایی گریه کنم آن هم یک عالمه...بعد ولی پیش دیگران صدایم هم درنیاید؟؟؟چطور میشود....

اوه خسته ام !!!داشتم فراموش میکردمش.!!!

ورون: هی دخترک میدانی چقدر این آهنگت را دوس دارم...؟؟؟که نمیدانییییی!!!!

کار میکنم....حرف میزنم...تغییر چندانی نکرده ام...

نگراااااانم.....

چگونه  رو در روی این همه شب ایستاده ام؟!!!

...................................

یک  دو سه؟؟!!

اینجوری میشود که آدم گاهی ...فقط گاهی....شاید اصلا توی تمام عمرت یک بار دوبار حداکثر سه بار این طوری مخت هنگ کند...و تو چشمهایت را ببندی و یک حرفایی را بزنی که در حالت عادی فکرش را میکنی که اوه نباید اصلا و اصلا بگویی....که باید این حرفا بماند در دلت برای خود خودت!!بعدش هم وقتی از آن حال از  آن حالی که خودت را داری فاش میکنی در آمدی به خودت یک خر گنده میگویی....به خودت میگویی مگر قرار نشد عزیزکم بهارکم که نگویی.!!!!!!! چه میدانم والا یک وقتی اینجوری میشود دیگر دنیا....یک وقتی حرفت میشود قلبت....!! یک وقتی این جوری ناجور!!یک وقتی اصلا نمیدانی دلیلش را هم....منتها سرت را که میگذاری روی سینه ی یک نفر اشکت خیست میکند...حالا هی از خودت میپرسی که هی دختر چت شده؟؟هی بس کن....این اداها چیست؟!! نمیفهمی که...!! بعد هی فکر میکنی که آیا سرت را جای درستی گذاشته ای؟؟؟؟سرت را روی سینه ی درستی گذاشته ای؟؟که این اشکها آیا درست است یا عوضی است؟؟یا این اشک ها مانده های دلت هست؟؟اما میدانی هرچقدر هم که بخواهی کنترلش کنی هرچقدر هم که بخواهی با این سوال ها رام کنی دل لامصبت را باز نمیشود..چه میدانم !! شاید یک جنون باشد آن هم از نوع گذرا...شاید اجبار به اینکه حس کنی عاشق شده ای....یا شاید هم واقعیت....چه میدانم....من واقعا چه دانسته ام؟!!!یکهودلت میخواهد گم و گور شوی....دلت میخواهد بگویی که اوه من همه حرف هایم دروغ بوده است.!!همه و همه اش و لطفا فراموش کن....!! میدانی دیگر....من خودم هم با خودم کنار نیامده ام یک جاهایی...یک جاهای زیادی شاید....نمیدانم دیگر....هر روز بهارم جدید میشود..!!اوه اوه اوه...!!من که میگویم بیا فراموش کنیم....دارم خجالت میکشم.....از چشمهایت....از نگاه خیره ات....از یکجوری آن جوری نگاه کردنشان....دیگر بیا بگوییم یک دو سه فراموش فراموش.!! میشود؟؟؟اما میدانی چیست ؟؟ لذتش برایم فراموش نشدنیست...چون چشمهایم را بسته بودم....چون خودم بود...چون بهار خودخواه نبودم آن موقع....فقط آن موقع....میدانی من خیلی وقت ها نقابم را بد میکنم....بد نشان میدهم بهار را...تا که دیگرانی فکر نکنند مهربانم...تا که دیگرانی فکر نکنند اهل دل و احساسم....اما آنجا که چشمهایم بسته بود...آنجا که اشکم خیسم کرده بود...آنجا فکر نمیکنم اطمینان دارم خودم بوده ام....یاد سالهای دور افتادم...آن وقتی که دلم که دلم...!!!! اوه بیخیال...!!خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بگو این وسط هوس عکس یادگاری داشتنم چه بود دیگر ها؟؟!! هه....منتها خیلی وقت بود میخواستمش....عکس....چه بی هراس ..!!

داشتم فکر میکردم !! داشتم فکر نمیکردم با خودم....داشتم بی فکری میکردم شاید....

بیا بیا بگوییم یک دو ................................تا چند بشماریم فراموشت میشود!!فراموشم میشود اصلا؟؟؟؟؟؟...که نمیشود به خیالم...!!

اوم!!

میشوی یک وقت هایی مثل دیشب من!! فقط اگر کمی فکر کنی که از تو فقط زنانگی ات دیده شده است.!! سخت است ؟؟

هه بعد  میدانی من مدتیست که  جمع گریز شده ام...مدتیست محدود شده ام به چند نفر خاص...بعد میامدم ناله میکردم که هی من تنها هستم...هیچ دوستی ندارم....بعد داشتم کم کم از پوسته ام در می آمدم...داشتم دنبال دوس میگشتم کمی....بعد باز چندیدن اتفاق پشت سر هم افتاد که همه را به یک چوب راندم...همه و همه را....من جامعه را دوست ندارم میدانی!!من از اینکه در میانشان باشم و حس کنم تنها هستم بیزارم....از اینکه همه شان تو و فقط تو  و فقط اسمت و جسمت و همین ها را از تو میدانند و میشناسند...بعد اینها هیچ کدام اسم ذهنت را نمیدانند حتی...بعد کافیست فقط یک روزی گذرشان بیفتد اینجا...همین جا که  مینویسیم...میدانی می آیند می گویند که ای دختر این تو هستی؟؟؟!! و تو فقط یک سوال داری....من همه ی این مدت این بوده ام تو نفهمیدی؟؟؟!! همین ها تو را جاری میکند فقط...همین ها همین آدم هاییی که چشمهاشان ظاهر قضیه را میبیند...که این ها نمیفهمند !! میدانی اینها همان هایی هستند که تو حتی بی نقاب هم که باشی باز هم نمیفهمند ....دلم میخواهد همه شان را با یک چوب برانم اصلا....من تنها هستم .....خودم و خودم...و چند آدم محدود مثل خودم دارم....همین ها کافی هستند....بگذار تنها بمانم وقتی دیگر یاد ندارم مثل دوران جاهلیت هایم قهقهه سر بدهم برایت و بخندم....و تو احمق تر از دوران جاهلیت هایم فکر کنی اوه بهار خوشحال است....نه...!! من خیلی وقت است که خندیدن هایم کم است کم....که دیگر خیلی کم پیش آمده مثل این عکسم لبخند بزنم و دندانهایم را نشانت بدهم....من خیلی کوتاه خندیدن را بیشتر دوس دارم....تو قهقهه بززن...روده بر شو....این آدم ها این ها اینها که بیشتر دنیا را تشکیل داده اند...اینها همه برایم نمایش هستند....میروم مینشینم روی صندلی های چفت در چفت  تخمه میشکنم نگاهشان میکنم بعد هم وقتی خوب بی فکری کردم برمیگردم به همین اتاقک....به همین صندلی ...به همین وبلاگ...به همین خودم.....بهتر است که اینجا توی این اتاق کسی را ندارم که با حرف هایش ببراندم....به من گفته اند این اواخر که حساس هستی تو دختر....خیلی ها...خیلی ها که انتظارش را نداشته ام....حالا میخواهم این را بگویم آری....من ...منِ بهار حساس هستم...واقعا حساس هستم...میدانی چون دلم زند ه است هنوز....چون اگر دلم بمیرد دیگر ضربه هاتان را حس نمیکند....اما هنوز نفس میکشم هنوز هستم....من حساس هستم....اما میدانی هر بار که میشکنم خودم خورده شیشه هایم را جمع میکنم..و خودم همه را دوباره میچسبانم....من دلم آینه است...هر بار بشکند...تو که بیایی و خودت را تویش نگاه کنی خودت را هزار هزار میبینی....من نقش تو را هزار میکنم....من خودم با همین دست هایم...با همین دست هایم خشکم  خودم را بارها نوازش کرده ام شب ها.....خودم بارها اشک هایم را پاک کرده ام و از شنبه دوباره شروع کرده ام....من همه کارهایم را خودم کرده ام...حتی آن کار به آن سختی را تا آخر رساندم.....تمامش کردم...همان کاری که خیلی ها گفتند خوب نیست....من خودم روی این دو پا ایستاده ام....هنوز هم به عصا نیازی ندارم.....بفهم این ها را...!! خیلی طلب کمک کرده ام...خیلی طلب کرده بودم....میدانی جنس من کمک خواستن نیست...من ناجی بوده ام...اما حالا...حالا...نه کمک می خواهم...نه کمک میکنم...من خودم به خودم و فقط خودم یاری میدهم....این بار دوباره...این بار محکم تر.....!! پس یک کاری کن....فقط بشنو گاهی....و هیس شو...و هیچ...اگر خیلی ناجی گری  ات هم گل کرد دست هایت را بزن به سینه و فقط نگاهم کن که من این زندگی را به زمین زده ام....این آدم ها را ...این خیلی ها را...این اینهایی که خاله هستند.....خاله....!! خاله خرسه!!!!

من  خدای بی نیاز هستم....اینجا....دنیایم هست....بخواهی خرابش کنی بخواهی به گند بکشانی اش میروی قعر جهنمم.....من یک جهنم دارم آن هم چاه توالت...بعد هم کشیدن سیفون و تمام....پس بنده ی من بفهم چه میکنی.....اینجا یک قانون دارد...ببین بفهم....هیچ تبصره ای هم ندارد...!! من خدای خود خواهی هستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی اس : لازم بود دیشب!!

فحاشی....خیلی با ادبی مجبور نیستی بخونی!!

ادامه نوشته

من باز دچار شدم به  حرف الکی زدن و  حرف هایم را نزدن....!! به خوردنشان....من  امروز به خودم میگفتم هیس...هیسسسس...میگفتم لطفا حرفش را هم نزن....میگوید بگو....میگوید ببین...میگویم نه...!! من خیلی هم تنها نیستم امروز که فکر کردم....!! من امروز یک کمی هم فکر کرده بودم...به آن روز...به آن روزی که هنوز نیامده.!!!!

من داشتم به خودش میگفتم که به او بگوید که خ ر هست وقتی نمیداند که چی را کی و چگونه بگوید...اما مثل اینکه نگفت...

من زیر کتری روی بخاری ام سیاه شده است نمیدانم چرا...بعد انگشتم را کشیدم روی سیاهی اش و مالیدم روی گونه ام....شکل خودم شده بودم.!!!!نه شکل خود او...همان او...!!

من انقدرسردم بوده که وقتی به گرما رسیده ام سرماخورده شدم...!!

بعدش می آید به من زنگ میزند کلی خبر خوب میدهد یک کسی که  قرار است چهر روز اینجا باشد....اینجا یعنی در همین شهری که من هستمم...بعد چهار روز یعنی زیاد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فکر کنم خوب باشد زیاد..

 

دریوری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از خواب بیدار شدم....همون حالتای قبل از خواب.....چونم لرزید صورتم خیس شد....!!! همین اندازه ساده....

 

 

ادامه نوشته

my mind is sick

هیچی نمیتونم بنویسم....هیچی.....ذهنم ترسناکه....ازش میترسم.............خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی..