!صیهخیهشخهشسسشمنتسشم
کلا به نظر جالب نمیرسد......!!! اینکه خودت خودت را بغل کنی...!!! هه...بعد خودت باشی که بخودت بگویی دخترک.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یک چیزی این جا کم هست......یک چیزی هست که نیست....!!!!!!! بعد همین جالبش نمیکند....بعد من یک دردی دارم همین حالا...همین حالا که این جا نشسته ام دارد مرا اذیت میکند.....دارد درد میکند.....پاهایم....را میگویم.!!!!!!!!!!!!!!!! این ها خسته هستند.....یک کم درمانده و دردناک هم.!!!! دوست ندارند بروند جایی....که هیچ جا......دوست ندارند راه بیفتند قدم بزنند برای کار خاصی....دوست دارند هروقت دلشان خواستند قدم قدم قدم قدم قدم.......!! بعد دیروز این ها خیلی زیاد راه رفته بودند....زیاد زیاد.....بعد همش فکر هم کرده بودند به این خرده سنگها.....میخوردند به نوک این ها.....بعد دلشان خواست قدم نزنند...همان جا ایستادند.....بعد همانجا شد که کتاب ها را برداشتمو خواندمو او حرف زد.......بعد او فامیلی اش را یادم میرود من.....از او یک روح در ذهنمم میماند....بعد هر بار میگوید یک روح بگذار قبل روح میشود من......او باروح هست...واقعا!!!!بعد همیشه من دوستش داشته ام....لبخند هایش را.....حرفهایش را....نگاه هایش را که با من حرف میزنند از بوی این کتاب ها....!!!بعد من خیلی مغازه اش را دوست دارم.......او هم همیشه میگوید اینججاست که زنده اش نگه داشته......سه تا را برداشتم.....مسخ و دیگر داستان ها...امیل....نقاشی...!!! بعد باز پاهایم خواستند بروند.....هه....اینها همیشه مرا راهی میکننند و بعد هم همیشه خسته میشوند....بعد هم نمیروند.....بعد باز میروند...اینها مرا دلقک کرده اند.!!! بعدش رفتم یک جای دیگر....رفتم سیامک آقایی را خریدم دوباره......!!!کنسرتش را....میدانی پاک شده بود اشتباهیی بعد من گریه کرده بودم برایش که نیست....!! بعد رفتم از آنجا لیف هم خریدم.....با یک چیز دیگری....!!هه....تاکسی گرفتم.....توی تاکسی مردک زر زد من هم پیاده شدم به او گفتم الاغ.!!!میگفت با موبایلت حرف نزن.....بعد با من لج میکرد صدای رادیوی کوفتی اش را هم زیاد میکرد......الاغ.....بعد باز راه رفتم.....از آنجا هم رد شدم....همان جا که همیشه رد شده ام و همیشه نگاهم میکند دیوارش.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!من دیروز یک دیوانگی کرده ام.....!!!یک دیوانگی......بعد میخواستم برگردم برم آنجا.....باز ترسیدم که شاید از آن وقت ها رنگش تغییر کرده باشد....خیلی وقت است نرفته ام آنجا.....بعد خوب میترسد آدم....که بروی ببینی سسر جایش نیست...بروی ببینی تمام شده است.....بروی ببینی نیست....نیست.....نیستتتتتتتتتت.....یا باشد اما آن نباشد!!!!! من دیوانه میشوم.....من یک روز دیوانه میشوم....شاید هم همین حالا شدم..!!! بعد او میخواهد بخندد یاد ندارد....!!! من دیگر هیچ از اینجا تکان نمیخورم...چون پاهایم درد میکند.....خیلی هم.!!!!! فلج بودن بد نیست....حداقل مینشینی سرجا.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱اینها دلشان میخواهد من بشینم.....دلشان استراحت میخواهد...!!! این نواها...این روزها....این نوشته ها...این من ها.....همه و همه من هستم...!!!!من هیچ نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پی اس : تعجب نخواهی کرد!!
پی اس اس : دو پست پایین را هم از دست ندهید!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۹ ساعت ۳:۲۹ ب.ظ توسط بهار
|
زندگی شاید همین لبخند های گاه و بی گاه من باشد که زود می آید و زود میرود......