دزدی
هی ترس از دیده شدن و خوانده شدن نمیذاره بنویسم.....دیگه جسارت نوشتنمو از دست دادم.....جسارت زندگی کردنمو از دست دادم....روز به روز تو یه لجن فرو میرمو میشینم خودمو که داره دست و پا میزنه نگاه میکنم.......تنهایی مو ازم گرفتن.....عالی بود.....تنهاییم عاشقم بود.....بغلم میکرد....هروقت گریه میکردم اشکامو پاک میکردو لبخند مینشوند روی لب هام........تنهایی مو با تمام وجود ازم دزدیدن......بهم گل نشون دادن.....آبنبات چوبی خوشمزه جلوم گرفتنو من هی گفتم نمیخواممممم.....اما مگه گذاشتن.....گرفتن ازم و بعدشم آبنباتا تموم شدن......من موندمو خیال روزایی که آبنبات تو دستم میگرفتم و کیفور میشدم......من موندم و دوباره اشک ....اما دیگه تنهاایی هم نبود که دستمو بگیره.....اونو برده بودنو خاکش کرده بودن......من موندم و هیچی....یک هیچیٍٍٍٍِ گنده که روز به روز بیشتر میشه........باید دور بشم از اونایی که گرفتنش ازم....باید تنهاییمو پیدا کنم.........این همه هیچی دیوونه کننده است.....هیچی از تنهایی هم بدتره.......
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۵۴ ب.ظ توسط بهار
|
زندگی شاید همین لبخند های گاه و بی گاه من باشد که زود می آید و زود میرود......