هیچی.!

!!او!!

آن او...همان که آن پایین در پست قبل نوشته ام.....عملا وجود ندارد...خیلی سه نقطه هم هست اوی الکی داشتن...!!یه توهم هست...زاییده ی خیالات نابهنگام من که گاهی فقط گاهی عشقش زیاد میشود به اویی که نیست....که شاید....فقط شاید یکروزی باشد...!اما...الان نیست....او الان وجود ندارد...او هیچ وقت نبوده...یا اگر هم فکر میکردم بوده  اشتباه بوده...یک اشتباه محض.!!!من او ندارم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز مامان داشت با تلفن حرف میزد....من رفتم روزنامه بگیرم...وقتی برگشتم با موبایلم داشتم حرف میزدمو میخندیدم.....قطع کردم....اومدم توی آشپزخونه که از پشت بغلش کنم ازون گیرایی داد که وقتی عصبی میشه و کسی نیس فقط به من میچسبه.:-دی....خوشحالم...چون دیگه عصبانی نشدم....چون صدام نرفت بالا.....چون آروم بودم....به خودم قول داده بودم  که دیگه اونقدر عصبانی نشم که احمق بشم....!!قول داده بودمو شد.!!!

بالاخره کلاس موسیقیم شروع میشه...بالاخره قراره دستای من به ساز بخوره.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!شاید یک دوست باشه...چون دارم به ساز پناه میبرم واسه پر کردن جای تک تک آدمایی که دوس دارم باشنو نیستن.!! اما اگه یه روزی کسایی که الان نیستن بیان سازمو بهشون نشون میدمو واسشون تک تک آهنگایی را میزنم که این روزا قراره یاد بگیرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بدجور....خیلی بدجور به بیپولی خورده امو منتظرم که زودتر پولدار شم باز...! میخوام برم کیف بخرمو کفش...به درک که شاید تا ماه بعدش بی پول بمونم...!!! اینم یه قوله...!!! بیشتر از اینکه واسه اینو اون بخرم واسه خودم بخرم....خودم از همه مهربونترم....بهترم.....خودخواهم!!!خودخواهی رو دوس دارم.!!!

گفته بودم از خرید عید بدم میاد؟؟؟؟!!! ازش متنفرم...و اینکه روز اول عید لباسای نوی تازه مارکش کنده شده بپوشم...!!! همیشه از وقتی که خودم واسه خودم تصمیم میگیرم....لباسای عیدم همونایی میشه که خیلی مدت پیش پوشیدم.!!!!

پی اس : حالم خوبه...خیلی!!!

dont stop me

یک وقت هایی میشود که من مینشینم از این پشت شیشه ها به تو سلام میکنم...!! که شنیده ای حتما صدایم را.!!یک وقتهایی تنها تنها تنها تنها امیدم میشوی تو!!بگذار من بگویم اینها را تا یادم بماند که نوشتمشان یکجایی!!!من یک وقتهایی  خنده ام میگیرد که مدام داشته ام به تو فکر میکرده ام و اصلا هم نمیدانستم!!یک وقت هایی مثل آن شب میشود!!میدانم مثل امشب که من یک کمی دلم دارد برایت یک طورهایی میشود میدانم که نشسته ای داری میخندی آرام آرام!!!ته تهش هم معلوم هست که بی جواب نمیمانم!!این شکلی هست که تو را قبول کرده ام.!!!حالا هی بیایند آدمک ها مرا موعظه کنند!!من تو را این شکلی قبول دارم که میخندی و بعدش هم حسابی مرا میخندانی!!!خیلی زیاد زیاد میدونم که هستیی پیشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هی!!!!دیدی مچتو گرفتم باز!!!-دی

6wo

1.من وقتی استرس دارم فلج میشوم....یعنی کلا هیچ حرکتی نمیکنم...مینشینم و مدام آهنگ گوش میدهمو...راستش دارم فکر میکنم که اصلا هم برای این کنکور لعنتی آماده نیستم....!!! ولی من این کار را انجام میدهم و تمامش میکنم...!!هرچقدر هم سخت باشد...!!نه؟!

من باید برای اینکه زر زر های او درست از آب در نیاید قبول شوم....حالا نه اینکه خودم دوس نداشته باشم...منتها میدانی کلا چیزی که ...کسی که باعث شد اولین قدم را بردارم برای این لعنتی همین بی خرد بود....!!خوب من تصمیم گرفتم که حسابی حالش را بگیرم...!

اوه همش پاهایم یخ است....هرچقدر هم جوراب بپوشم باز هم یخ است..!!

 But I don’t care what they say…I’m in love with you!!!!!

2.دارم با دخترک سالهای خیلی دور چت میکنم....!! خیلی دوسش داشته ام....عاشق آن مژه های در هم گره خورده اش...که واقعا هم در هم گره میخوردند...بودم...هستم....اولین بار که اسمش را توی فیس بوک سرچ کردم و توی هیچ کدام از نام ها نبود گفتم اوه چقدر خری که نیستی....بعد دفعه ی بعد دیدم که من فامیلی اش را اشتباه زدم...بعد عکسش را که دیدم...که دارد با همان مژه ها پایین را نگاه میکند دلم تنگش شد....خیلی....!!آها داشتم میگفتم که داشتم با او چت میکردم....از خودش گفت....که ازدواج کرده...که شوهر ماه و مهربانی دارد...!! بعد قرار است بروم به دیدنش...!!حالا من دارم فکر میکنم که او همان که میگوید حافظه اش خسته است....دارم فکر میکنم بروم ببینمش هم هنوز مثل آن موقع ها دوستش خواهم داشت یا مثلا تا دستش را بگیرم دلم میخواهد بگویم خدا حا فظ!!!!!!!!!!

3.من دیروز داشتم به هوس نوشیدنش دامن میزدم...!! که هی نگاهش کردم...هی گفتم باشد برای بعد...باشد برای یه لحظه ی دیگر...بعد تا چشم برداشتم نبود.!!

4.این روزها...!! دختر بدقول و غیر محترمی شده ام...مدام تماس های بعضی ها را ریجکت میکنم...یا جواب نمیدهم...بعد بازی میدهمشان...بد میگویم که اوی یادم رفت.!!!امروز داشتم فکر میکردم چطور میشود موبایلم را خاموش کنم دیگر.!! دیگر که نه...فقط یک چند روز...!!بعد باز دیدم که یکی دو تا تماس هست که من منتظرشان هستم مدام...هه..!!! یعنی غیر محترم بودن را پیشه میکنم پس.!!!

5.دراز کشیده بودیم !!بعد  یک نفر داشت نمیدانم یک آهنگی را میخواند...خیره شده بودم...خیره شده بود!!داشتم فکر میکردم این مژه های صاف ولی بلند اگر کمی انعطاف داشتند مثل صاحبش چقدر زیباتر میبودند.!!بعد یک جرقه ای زد توی سرم...پرسیدم دوسال میشود؟؟!! که گفت اولش اری!! بعد حساب که کردیم...از روی تابستان هایش....که اوه یک تابستان گذشته...تابستان قبلش هم که او از اینجا رفت آنجا...تابستان قبلش بود که  خندیدیم..!!هه...بعد دیدیم که شده نزدیک به سه!!اوه...!!چه همه.!!!همین حالا هم باورم نمیشود.!!هه...او میگوید که سه سال است که دارد مرا تحمل میکند.!!!! باز ذهنم جرقه زد به همان تابستان اولی...!! به آن روز اولی...به آن جای شلوغ  بهم ریخته.....به آنجوری خ ر ی نگاه کردن هایمان..!! به مدام حرف زدن های من...به مدام گوش دادن های او...به یکباره آنجور شدن !!!چه همه!!! بعد باز داشتم با خودم فکر میکردم که او هم یادش مانده انقدر ریز آن روز را.!!! همینجاها بودم یکهودستی سرم را برد به دنیای بی نهایت.!! که تمامی ندارد...که ناتمامی هم ندارد.!!!من رفتم آنجا و دیگر یادم نیست کجاها را دیده ام.!!!بعدمن راجع به این آدم همیشه دهانم بسته میماند..!! که بگویم خیلی زیاد همیشه د. و .س .ت. ش .د .ا .ش .ت. ه.  ا .م.!!!!!!!

 

 

کشف!!

دایم داشته ام به این فکر میکردم که یکروزی....یک روز صبح از خواب بیدار میشوم....یک روز صبحی که مثل بقیه روزهاست...اگر زمستان باشدش که ابریست و بی بارش...اگر تابستان باشدش که خورشیدش حالم را بد کند....!! که یک روز صبح بیدار شوم...بنشینم لب تخت و خیره شوم مثل بقیه روزها به انگشتان پایم.....که  نامرتب شده است لاک هایش....که دست هایم را زیر چونه ام بگذارم مثل بقیه روزها و موهایم پریشان روی صورتم بریزد....که خوشم نیاید از این گیجی بیدار شدن.....که موبایلم را بردارم چک کنمو یکی دوتا تماس و اس ام اس  را ببینمو....بعد دقیقا همین لحظه....همین لحظه باشد که دلم  بریزد...که حس کنمش یک جایی در اتاقم یک کسی دیشب همراه من بوده و تا صبح نگاهم میکرده....که بعد همان لحظه ببینمش که  جلوی آینه ام وایستاده و خیره شده بهم و من یکهو از  دیدنش جا بخورم....و کشفش کنم....اما....اما....هیچ کدام از این اتفاق ها نیفتاد....!!! هیچ کدام....نه من از خواب بیدار شدم...نه صبح بوده....نه هیچی....که فقط یک شب عادی و عادی بوده.....یک شب معمولی تر از معمولی.....مثل دیشب....که باز دارم خودم را میفریبم با دستانم.....که یک نفر ...که اصلا هم فکرش را نمیکرده ام...یکهو چراغش در یاهو روشن میشود...که نمیدانم از کجا شروع شد....که چی گفتم که شروع کرد....هه.....هی گفت هی من اول نقض کردم در دلم....بعد یکهو نمیدانم این اشک ها از کجا آمده اند.....که یکهو دلم لرزید....که یکهو دیدم این ها را میخواستم بشنوم...حالا مدام دارم از دیشب فکرش را میکنم......مدام و مدام.....هه....!! اینجا یک کمی نیاز به تغییر دارد...و خودم البته.....ولی یک چیزی هست....نمیدانم توی این همه درهم بر همی از کجا باید شروع کنم....از کدام یکی....!!!! نمیدانم...گیجم کمی....ولی باید که اتفاق بیفتد....نباید هم امروز فردا کنم......امروز هم یک روز خوبی بود...مثل بقیه ی وقت های آخر هفته....!! آخر هفته....!! نه...هر تعطیلی ای که در پیش باشد برای ما آخر هفته حساب میشود....چرا که تازه میشوند این روزهای گرمو سرد گرم...!! چقدر دوست دارم این ها را...که اتفاق بیفتد...که سرخوش شوم....که اما میخواهم یک کاری هم کنم...که این سرخوشی ها را دو چندان کنم وقتی قرار است یکجور دیگر شوم....!!من امروز کولی به پشت بوده ام....قدم زده ام ....اصلا هم دقت نکرده بودم که چی پوشیده ام....بعد وقتی داشتم قدم میزدم سمت آنجا به خودم گفتم اوه دختر چقدر که خز؟؟؟!! (از واژه ی خز بدم می آید) به خودم گفتم جواتتتتتت شده ای...!!! هه....حالا زیاد هم مهم نیست چون یکبار یک کسی گفت که از اول بوده ای...هههههههه...!!! من دوس داشتم که دوستم همیشه اینجا میماند...خوب این آخر هفته ها....این تعطیلی ها یکروزی تمام میشود و یک بعد از  ظهری هست که باید گفت خداحافظ...!!تا تعطیلی بعدی...!!!....هه.....یک روزی باید وقتی به آخر نوار رسیدم دکمه ی بکوارد را بزنمو برگردم به این روزها...!!! بعد نمیدانم آن روز از این روزهایم چه میشوم..!!؟؟؟ هه...میخندم....لذت میبرم...چه میشوم....!! کاش میشد این لحظات را نوشت و ثبت کرد یا عکس کرد......!! که خیلی...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Wish me good luck!!!!!!!!!!!

شوک

هی می آیم اینجا مینویسم که من اینجا را دوس ندارم....باز پاک میکنم....اما میدانی موضوع اینست که این مدت...این اتفاق ها باعث شده که این فکر در من پررنگ تر شود....که حالم خوب نیست دیگر...که اینجا نفسم مدام دارد بند می آید....حس میکنم محکوم شده ام به زیستن.....یک کسی برای لذت خودش آمد مرا ساخت...همان خدا را میگویم....مرا آورد تا خودش بنشیند و لذت ببرد...برای روزهای شنبه اش کمدی زندگی ام را ببیند....یکشنبه ها برود سراغ دیگری...دوشنبه ها درام....سه شنبه ها هیچ...و...یک لحظه فکرش را هم نکرد که اینجا را یکروزی میرسد که دوس نداشته باشم....که یکروزی  یک خط قرمز بکشم بنشینم توش و بگویم  نیایید اینجا...که نیایید توی خلوتم.....!!!اینجا پر شده ام از بی حسی.....من مدام روز به روز بوی تعفن را بیشتر حس میکنم....آدما گند میزنند....و خودم هم...!! دیگر آدم ها هم اشرف مخلوقات نیستند....اصلا....!!آدم ها پست ترینند.......!! دلم تنهایی میخواهد تا ابد....که تا همیشه.....که صدایی نشنوم....که کسی منتظرم نباشد...که کسی را نبینم.....!!!

هه...امروز وقتی وایستاده بودم آن لبه.....داشتم گوشش میدادم صدای ...نمیدانم کی بود...یادم نمی آید....داشتم میگفتم. وقتی آن لبه وایستادمو فکر سقوط قلقلکم میداد....که همان لحظه همان لحظه که داری پرت میشوی و همان حس رهایی و پرواز حتما همان لحظه زندگیست.....که بعد باز لبم را گاز گرفتمو بیهوده خندیدم........من مدام این فکرها می آید توی سرم گاهی....هربار هم لبم را گاز میگیرم....اما میدانی !!فکرش هم جالب است...یک بازی...یک بازیه فوق العاده هیجانی....فکرش را میکنم....یاد منوچهر می افتم....منوچهر برادر شین....!!هه شب یلدا بود.....خودش انتخاب کرده بود...همه را دعوت کرده بود....همه را دیده بود....بعد هم خداحافظ....بعد میدانی مدام میپرسم که آن لحظه که در اتاقش را باز کرده و به پدرش لبخند زده و گفته که بیا آخرین بار بنشین کنارم چه حسی داشته.....میدانی همین حس آدم را میترساند کمی......من بارها و بارها خودم را کشته ام در نفس....بارها خودم نفسم را گرفته ام....هه.....هه.....

من دیوانگی میکنم ...میدانم....!!

 

گیج و ویج.!!!بی سر و ته .

روزام تقویم خط خورده...شب هام در سوگت پژمرده...

داشتم خواب میدیدم...داشتم توجیهش میکردم...داشتم واسش دلیل میاوردمو اون میخندید فقط...ترسیده بودم که زنگ زنگ زنگ این زنگ مسخره ی تلفن خورد...چشامو محکم فشار دادم تا ادامه ی خوابمو ببینم....نذاشت....که نذاشت....گیج بودم....تلو تلو خوردمو...مثه یک مست...که کاش میبودم...!! هومم؟؟؟! یکی اون طرف سیم حرف زد گفت یه چیزی رو از رو سماور بردارم بزارم یه جایی..!! هه...خودمو انداختم رو مبل دوباره...این دفعه ولی سرم آویزون...که داشتم تب میخوردم...که موهامو گرفتم تو دستمو پیچوندمو گرفتم جلوی دماغم...بوشون کردم...هنوزز بوی این  افتر بث هه رو میداد....یادم اومد قبل خوابمو....که به زور خواستم خوشی کنم...!! که میدونستم بعد از اینکه بیدار شم اینقدر گیجم....اینقدر رو هوا و زمین نیستم...مثه برزخه....!! گیج گیج گیج یه لیوان چای شیر  گذاشتم رو میز...دست کشیدم دورش که  داغتر از منه...یکی داشت داد میزدو میخوند اون دورا.....محکم بگیر دستمو نزار برم به یغما.....! وایستادم جلو پنجره دیدم دختره گواهینامش اومده و خوشحال خوشحال داره  هی دور میزنه.....هی دور میزنه...هی دور زد...هی دورم داد...هی چرخم داد...هی منو برد....هی بخودم گفت پس کی میری امتحانتو بدییییی....!! رفتم دیدم  دوماه پیش رفتم آیین نامه دادم....واسش انگیزه ندارم....واسه همین گواهینامه..بعد بخودم گفتم ماشین که گرفتم میرم میگیرم...بعد گفتم ببند دهنتو....همین فردا میری توشهریتو میدی مثه بچه آدم برمیگردی....!! بعد بخودم یه خنده ی گنده دادم...!!!

گذاشتم رو هشتاد ....چرخ زدم.....چرخ زدممممممم...چرخ چرخ چرخ...چرخخ....گیج گیج گیج....هوس کردم برم س ی گ بخرم سردمه...هوس کردم میم مثل مادر نگاه کنم صد بار فقطم جایی که دادد زد خداااااا.....بعد همیشه هم بخودم بگم این تو فیلمه که خداا زود بچشو برگردوند.....بعددددد باززز چرخ بزنم...چرخ بزنم...چزخ بزنم.....برمممم اون جای سرد بشینم....برم اون جاهای گرم بشینم...جای لب هات روی گونه....رفتن پر سوز و افسوسه...موندن اینجا یه کابوسه....خوردم زمین...مثه اون وقتا که بچه بودم گلای قالی رو یکی چندتا میدیدم.....دخترک میپرسه میپرسه میپرسه....هی اصرار میکنه...هی میپیچونمش...هی بیشتر میپرسه....خندیدم.....خیره شدم به دستم رو بخاری...گفتم براش......هه.....!!! بعد من میپرسم پس تو چی..هیچ...همین...!

حوصله ندارم فکرمو جم کنم.....سر تهش جور نیست.....

دوس دارم مثه اون شب ...اون شب که تو باغ بودمو نشستم تو ماشین....که چشاموبسته بودم...که داشتم فقط حرف میزدم...مثه اون شب یکی پیدا کنم بشینم فقط واسه یک ساعت هرچی دلم خواست بهش بگم....که هرچی خواستم خودمو رو کنم....که بعدم اگه دیدمش به روم نیاره چی شنیده....که بزاره رو حساببببب چیز دیگه.!!!!!!

پی اس : تو فیس یکی اومد پیغام گذاشت واسم هفته ی فضولیه هر سوالی راجع بهم داری بپرس.....اینجا هم همین طور...هر سوالی دارید و میخواید راجع بهم بدونید....بپرسید...!!!

جواب میدم.!!

there is not a wy for me to be myself!!

خسته ام...میشه یه چیزی بگم؟؟!! من این روزا از آدمای دور و  اطرافم بدم میاد...از این همه قانون گذاریای  احمقانه شون....من خسته ام از همهشون...از حرفاشو که حرفاشون موقعیتی شده...که تا شرایط تغییر کنه حرفشونم عوض میشه.....از این احمقا که نمیزارن ....ای خدا من به خودم قول دادم دهنمو ببندم فحاشی نکنم.......میشه؟؟؟!!!!! وقتی اینجوری آتیشی میشم دیگه چی میتونه آرومم کنه......!! من از دهن های گنده تون بیزارم.....خوب؟؟؟! از اینکه وقتی دو روز فقط دو روز میام تو جمعتون میشینم و دو روز میگمو باهاتون میخندم دیووونگیتون گل میکنه....که میخواین تو همه کار آدم دخالت کنید.....من همون بهتر که بتمرگم تو این اتاق....تو این اتاق بی رنگ.....که این کاکتوسش جاش تنگه و بهار حوصله ی اونم نداره.....من همین بهتر که بیام اینجا بشینمو شما بگید آدم به دوره.....شما بگید منزوی و افسرده است....آخه اگگه افسردگی هم باشه حداقل اذیتم نمیکنه...میزاره تو گیجی بمونم......شماها اما....شماها همتون  یکریز حرف میزنید.....شماها یکریز صداتون تو گوشمه وقتی به رو تون میخندم.....من باید نقاب بزارم....من باید خودم نباشم واسه شماها......راس گفت.....باید حرف بزنم تا صداتونو نشنوم......باید یه جوری باهاتون رفتار کنم که از اینکه حسابتون نمیکنم زجر بکشید.......آی شماهااااااااا نکنید این کارووو....ادامش ندید و این فکرو توی سر من پررنگ نکنید.......بزارید من همیشه خوب بمونم.....بزارید همیشه بخندم باهاتون......بزارید با شما خودم باشم....بزارید که در کنارتون لذت ببرم.....بهتون لذت بدم.....اما نمیزارید که......دوس دارید.....لذتتون مثه که بیشتر میشه وقتی هیچ باشید......شما ها.....شماها همتون حالمو بد میکنید.....میدونید....فقط و فقط میخوام که برم.....میخوام اینجا پیشتون نباشم.....هرچقدرم که دلتنگی گاه و بی گاهش اذیتم کنه.........نمیخوام....این با شما بودن با نفهمیدناتونو نمیخوام.....!! کاش برم....برم از اینجا....برم و دیگه نگاه پشت سرم نندازم....برمو یادم بره شمایی هم وجود داشته.....برمو خودمو گم کنم.......همین شماها....شماها بودین که از کودکی هر کدومتون نظراتتونو که همشم اشتباه بوده رو تو سرم فرو کردین....همین شما بودین که با قانوناتون دستامو محکم بستین....حالام که قانونامو ریختم دورررر ولم نمیکنید......من بهارم....من بی قانون.....بی قید.....بی چارچوبم....چه خوب چه بد....من متزلزل شدم با شما......حالام که دارم میسازم میاید تیشه برمیدارید میزنید به پی ای که ریختم.....بیخیال......بابا بیخیال....!!! من میخوام برم......من فقط میخوام برم......حتی اگه هیچکس اون جا نباشه.....خوب؟!!!

نفسم گیر میکنه تو گلوم وقتی  حس میکنم میخوام آروم با ملایمت حرف بزنموو تو نمیزاری.........چرا میگی آروم حرف بزنم....من میخوام فریاد بزنم....من پرم از آروم حرف زدنای بیخود....حالا اینا همه گیر کرده اینجا تو این حنجره......نمیفهمی نه؟؟؟!!! نه نمیفهمی.......منو تو بازی مزخرف تبعیضت قاطی نکن......منو بزار خودم با دنیام باشم.....تو میای خرابش میکنی فقط.....من دیگه هیچ وقت قانوناتو یاد نمیگیرم.....تمومش کن.......!!!

پی اس » خسته ام......!!الان بگم گریه دارم میخندی!!!!

من اینجا رو دوس ندارم الان....همینجایی که نشستم....این بو رو.....این حرفایی که میگن.....ایناااااااااا دردم میده....!!!

ایناااااا........من بدبینم ....نیا نزدیکم بهت آلرژی دارم نفسم بند میاد....!!!!آه ه ه ه ه ه ه ه ه .....نقطه بزارم!!تمومی نداره....اینه که سه نقطه هام زیاده ....حالا بفهم....!!! یه روزییی دیر میشه...!!!

هرچی نوشتم مال آدمای دورو اطراف دنیای واقعیمه...!!!!!!!نه شما دوستای خوب!!

زندگی رو دیررررر گرفتم.!!!!! بزار با تو از دست ندمش.!!!

خودم را نمیبخشم.....هیچ وقت.....من هیچ وقت برای کاری که کرده ام امشب خودم را نمیبخشم...برای این شکستن....برای این با تیشه به ریشه ی خود زدنم....من همین حالا...همین پنج دقیقه پیش کاری کرده ام که بهار با سر خورد به دیوار و خود ترک برداشت...خود و خود!!!من همین پنج دقیقه پیش خودم را کشتم...مثل خدا....خدا را آدم ها کشتند....من خودم خودم را کشتم...من خودم با همین دست ها...با همین دست هایی که بارها نوازش کرده اند موهایم را...لمس کرده اند بهار را...با همین دستهایم  خودم را دریدم....من امشب  خودم را با چاقو سلاخی کرده ام.....امشب کث ا فت برداشتمو به خود خوراندم که من یک احمقم....من ظلم زیاد کرده ام در حق خودم....من خودم را بی رحمانه زده ام بارها و بارها....و امشب باز هم...که ردش بر جای جای صورتم تا ابد درد خواهد کرد...رسیده ای به این جا ؟؟نه ؟؟؟ که از خود و خود و خودت فقط بیزار شوی....همه چیز در عرض پنج دقیقه اتفاق افتاد...همین....من از  همین امشب از همین حالا از بهار بیزارم....چه رسد به دنیا..!! باور نداری بیا ببین خون بر صورتم نشسته...من امشب در حق  خودم و بهار ظالمی کرده ام....ستمگری کرده ام.....!من خودم را کشتم....من نفسم را گرفتم ....من خودم را بالا آورده ام....من درد دارم....من یخ زده ام...من ....من فریاد دارم.....من !!!!!

من امشب کاری کردم که یک مغرور به من میخندد امشب تا صبح....!!!