خودم را نمیبخشم.....هیچ وقت.....من هیچ وقت برای کاری که کرده ام امشب خودم را نمیبخشم...برای این شکستن....برای این با تیشه به ریشه ی خود زدنم....من همین حالا...همین پنج دقیقه پیش کاری کرده ام که بهار با سر خورد به دیوار و خود ترک برداشت...خود و خود!!!من همین پنج دقیقه پیش خودم را کشتم...مثل خدا....خدا را آدم ها کشتند....من خودم خودم را کشتم...من خودم با همین دست ها...با همین دست هایی که بارها نوازش کرده اند موهایم را...لمس کرده اند بهار را...با همین دستهایم  خودم را دریدم....من امشب  خودم را با چاقو سلاخی کرده ام.....امشب کث ا فت برداشتمو به خود خوراندم که من یک احمقم....من ظلم زیاد کرده ام در حق خودم....من خودم را بی رحمانه زده ام بارها و بارها....و امشب باز هم...که ردش بر جای جای صورتم تا ابد درد خواهد کرد...رسیده ای به این جا ؟؟نه ؟؟؟ که از خود و خود و خودت فقط بیزار شوی....همه چیز در عرض پنج دقیقه اتفاق افتاد...همین....من از  همین امشب از همین حالا از بهار بیزارم....چه رسد به دنیا..!! باور نداری بیا ببین خون بر صورتم نشسته...من امشب در حق  خودم و بهار ظالمی کرده ام....ستمگری کرده ام.....!من خودم را کشتم....من نفسم را گرفتم ....من خودم را بالا آورده ام....من درد دارم....من یخ زده ام...من ....من فریاد دارم.....من !!!!!

من امشب کاری کردم که یک مغرور به من میخندد امشب تا صبح....!!!