ای ام فوول

اومدم یه تشک نرم پهن کردم وسط اتاقم لپ تاپمم گذاشتم جلوم... سه تا کتاب یکی غیر درسی دو تا

درسی گذاشتم جلوم....یه چندتا خودکارو مداد....هی اون کتاب درسی رو برمیدارمو و کلماتشو هایلایت

میکنم....هی اون فکری که وقتی پشت میز نشسته بودم مزاحمم شد میومد تو ذهنم... به شکم دراز

میکشم و خودمو میندازم رو بالش...دوباره ماژیک هایلایت دوباره خط کشی...کتاب لغت میندازم کنارو گرامرو

برمیدارم.....این روزا قواعدم داغون شده....قواعد همه چیم داغون شده شاید.....صفحه ی اول....هیچی

نمیفهمم.....دوباره همون صفحه....بهتر میشم....تازه دارم میفهمم چی به چیه.....باز همون خبیث میاد

تو ذهنم.....اه...بدم میاد این جوری بعضی روزا یهو میاد تو ذهنم...دقیق روزایی که فکر میکنم دیگه فکر

نمیکنم.....خودمو جمع میکنم مثه جنین...جزوه رو برمیدارمو سر خودمو یه کلاه میذارم....نیم ساعت که

میگذره میبینم ۳ صفحه رد شده....از کل ۳ صفحه تنها چیزی که یادم مونده اولین مقاله ی چامسکی...همین.....

سرمو فرو میکنم تو بالش...دلم خواب میخواد.....خواب....از اون خود به خواب زدنا....پاهام درد میکنه..

یه سلکشن ۶۶ تایی آهنگ میزارم...وقتی قراره یادت بیاد یه چیزایی دقیقا همون آهنگم باید تو این ۶۶ تا واست بخونه....آه خسته شدم....خسته شدم انقدر یهو اومدیو یهو رفتی.....انقدر یهوووو یهوووو گند میزنی بهم.....این جور وقتا گوشیمو میگیرم تو دستمو مینویسم...کلی صفحه رو پر میکنم از حروف...شمارتم میزنم....اه کاش شمارت یادم بره....کاش حافظم کند شه....کاش یادم بره همه چیزا....کاش این همه از صبح احساس نیاز نکنم....کاش الف  سر و کلش پیدا شه تا فکرای تو رو گند بزنه تو سرم...الف....الف...اصن وقتی قراره فکر مزخرفت بیاد تو سرم الف خبری نیس ازش...از خودم بدم میاد چون باید یه کسی این روزا همش باشه رتا من فکر نکنم بهش....به اینکه راس گفته یا دروغ...به اینگه اصن چی شد که این جور شد....به اون روز اولی که تو اون خیابونه اومدم دیدمت...که اون شلواره پام بود که بعدن گفتی خوشگله....که زیر ابروهامو براق کرده بودم...یادته؟؟؟!!! نه نیست....اه....یاد اون روز آخر و اون همه خوش گذشتن تا قبل از اون بعد از ظهرش که گند زدی....اون روزو تا قبل از ساعت ۴ دوس دارم...

دوس دارم اون روزووو...که اول کلی فیلم ریختی رو لپ تاپم....که کلی عکس نگاه کردیم....که خودمونو دود کردیم زیر اون درخته.....که تا ته ته اون جاده رفتیم....که بعدش واسم شیشیلیک میذاشتی تو بشقابم....میگفتی نمیخواد امروز کم بخوری از  فردا....اه من چرا دارم اینارو مینویسم....اه چرا هی یادم میاد...چقدر اون روز مثه س گ دوست داشتم....عاشقت شدم اصن.....اصن اون روز عاشقت شدم..اون روز فهمیدم چقدر دوست دارم ک ث ا ف ت....تورو خدا برو تو فکرم نیا...حالا که حس میکنم اوسکولم کردی دیگه نیا.....حالا که تو شکم نیا.......خوب؟؟؟؟!!!

الف کجایی پس؟؟؟

امروز داشتم این وسطا به این فکر میکردم تا کی میخوام با بودن الف بهش فکر نکنم....

الف راس میگه...من خول بودم دوست داشتم......راس میگه....خودممم میدونم احمق بودم...

میدونم شاید که نه حتما الف بیاد این جا رو بخونه و هزار فکر  کنه ولی نمیتونم ننویسم....

این روزا به اینکه الف هم بره فکر میکنم...ذهنم خراب شده....به نبودن....نشدن.....نموندن ....فکر میکنه.....

من یه احمقم میدونم....

بعدی : در کل حالم خوبه

بعدتری: هنوزم که هنوزه میشینم an education نگاه میکنمو نمیفهمم چرا گفتی من اون دختر ه ام....دوستام اون مرده که دختره عاشقش شد...و تو اون معلم!!!!

خاطرات فیلمی ...آهنگی و از این نوع فقط گند میزنن گند...

بهار شک میکند...!!!

وایییی یکی بیاد بیاد بگه من ذهنم شکاکه ؟؟!!!! دیروز داشتم از ورزش برمیگشتم خونه تو  کوچه یه دختری که فکر میکنم ۲۶ اینا داره با لبخند بهم سلام کردو ازم پرسید میری ورزش گفتم آره بعد پرسید کجا میری وکی میری و با کی میری و اینا......گفت که آره منم میخوام یه مدتیه برم بدووام کسی نیس همرام دنبال کسی میگردم که باهم بریم و اینا....اگه پایه باشی باهم بریم صبحا....بعدم ازم پرسید مجردی آیا یا متاهل؟!!!! حالا این سووال آیا ربطی داشت آیا؟؟!!! بعدم خیلی شیک ازم شمارمو گرفتو منم خیلی شیک تر شماره ۹۱۵ امو دادم....نکردم ایرانسلمو بدم ....من که نمیدونم این کی بود که؟؟!! خونشونم بهم نشون داد و گفت که ماشینم داره از پس فردا بریم صبحا ۶ پارک بدوویم.....یعنی از فردا...حالا اینا رو بیخیال....من از دیشب نمیدونم چرا  ذهنم داغون مشکوکه به این دختره.....خودمم خندم گرفته بخدا..همش فکر میکنم خیلی احمقانه و ساده لوحانه حرفشو باور کردم و شمارمو بهش دادم....البته اونم داد شمارشو ها...خوب خونشنوم که تو همین کوچس....نمیدونم چرا حس خوبی ندارم....آخه میدونین چیه این خونه های سر کوچه ایمون همیشه مستاجراشون عوض میشه ...بعد در کل یه چند تا خونه ی شیک هست که آدمای خیلی شیک تر و بله توش رفت و آمد دارن....یعنی بله  دیگه...اه من خول شدم فک کنم...اخه میدونین چیه من انقدر بضی وقتا این جوری احمقانه با کسی دوس شدمو بعدش واسم دردسر شده که الان ذهنم به آدمایی که اینجوری یهو میان سر راهم شکاک شده....الان این شکه آیا درسته یا نه؟؟!!! بعد جالبیه موضوع اینه که هم ذهنم شکاکه هم ریسک پذیر....با خودم میگم حالا یه بار میرم ببینم طرف واقعا میخواد بیاد ورزش کنه.....اگه ازش خوشم نیومد که دیگه نمیرم....اصن من مشنگ شدم....مثلا میخواد چی کارم کنه...من موندم چرا فکر میکنم برخوردم احمقانه بوده.....آره؟؟؟؟احمقانه بوده یا من یه طوری شدم که این فکررو میکنم.....

شما فهمیدین من چی گفتم اصن؟؟؟!!

آخه انقدرم به خودش رسیده بود من شک دارم این بخواد بیاد ورزش کنه....ای بابا خوب شاید داشته میرفته مهمونی بیچاره....

پاییزانه

وز رفتم در کمدمو باز کردم....صبحی نشستم جلوی اون ساک دستی گندهه که یه روزی توش پر

از سوغاتی بوده....حالا کاربردش شده این...زمستون که میاد لباس تابستونیا میره توش....تابستون که میاد

زمستونیا....من مثه مادربزرگام....اول هر فصل لباسامو یکی یکی تا میزنم یه روسری گنده ی گل مگولی

پهن میکنمو لباسای تا شده رو میزارم وسطشو اون وقت مثه مامان بزرگا گوشه های روسریو  ضربدری گره

میزنم.....بعدم میزارمشون تو همین ساک دستی گنده هه...من عاشق این تغییر فصل از تابستون به پاییزم

...دو هفته میشه که یخ زدن دستو پاهام شروع شده.....دو هفته میشه جوراب بافتنیای کلفتم از صبح تا

شب موقع خواب تو پامه....جورابم که پام میکنم بازم یخن....یخه یخ....کاش میشد تو خونه دستکشم دستم

کنم...ی نشستم جلو ساک گندهه و زمستونی و پاییزی در میاوردم....واسه من الان زمستونم هست

.....اصن پاییزو زمستون مثه هم.....فقط پاییز  مثه زمستون خشک نیس....یه حس خاصی داره...

پاییز....پاییز....یادتونه پارسال تا آفتاب میفتاد تو اتاقم میگفتم اه باز این لعنتی اومد....خبر خوشی دارم....

از صبح اتاقم هیچ نوری نداره....هوا گرفته.....هیچ خورشید مزخرفیم نیست که حال آدمو بگیره....فقط باید

در همین حد بگم که دارم عشقو حال میکنم از نبودنش خورشید....همش ابر ابر ابر....ابرایی که یه کمم قرمزن..

پاییز فصل تصمیم گیری های مناسب نیست واسم....پاییز که میشه کاربرد مغز منم کم میشه....گفته بودم

دیوونه میشم..؟!!! پاییز فقط قلبم فرمان میده منم مثه یه برده ی مهربون اطاعت میکنم.....خوشاینده....

امرزو اولین لباس گرم پاییزی رو تنم کردم....دستامو پوشوند.....گرمم کرد....انقدر حسش قشنگه....

تازه یه کاریم میخوام انجام بدم امسال....میخوام پرده ی اتاقم و زیر پرده ای رو بکنم....بعدش برم پارچه بگیرم یه  پرده که فقط پنجره رو بپوشونه بدم بدوزن....آخه پرده ی اتاقم کل دیوارو پنجره رو گرفته...بعد تو خونه ی ما تنها اتاقی که جای بخاری داره اتاق منه....بعد از اون موقع ها نمیتونستم بخاری بزارم تو اتاقم چون که این پرده ی لعنتی همه دیوارو گرفته بود....بعد میخوام بخاری بذارم تو اتاقم...از این گرمای مزخرف و مصنوعیه پکیج متنفرم....اصن اتاقی که بخاری داره یه حال دیگه ای داره....بخاری رو زیاده زیاد کنی بعدش هوای اتاق داغ شه..

بعد صورتتو بچسبونی به شیشه و بیرونو نگاه کنی بعد که صورتتو برگردونی داغیه اتاق بخوره تو صورتت...نه؟؟

دوس دارم شب وقتی میخوابم اگه یهو بیدار شدم شعله ی بخاری رو ببینم که  کف اتاقمو روشن کرده....واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی....

بعد همیشم یه کتری بذارم رو بخاریه که آب داغ داشته باشم تو اتاقم بعدش نسکافه بریزم تو لیوانو پاهامو بندازم رو هم بشینم نسکافه بخورم....

آها میخوام برم  یه کاموا خوشگل بخرم  شالگردن ببافم....از اون کاموای پارسالیم خوشم نمیاد....

بعد از ظهرا دم غروب هی چای و نسکافه هی بافتنی....انقدر بافتنی بافتن دوس دارم....فقط کسایی که تجربشو دارن میتونن درک کنن که چقد غرق شدن تو دونه های ریز و درشت بافتنی میتونه بهت لذت بده....

هی ببافی یه برسی به ته خط باز وسوسه شی بگی بزار یه رج دیگه ببافم ...هی غرق شی تو فکرات....

هی ببافی هی وایسی جلو آینه نصفه نیمه بگیری جلو گردنت ببینی رنگش بهت میاد یا نه....

چه بعد از ظهرای پاییزی عالی میشه.....

بعد  قراره با الف عزیزم  بریم یه روز که سرد بود تو اون پارکه بشینیم از سوز هوا یخ بزنیم....بعد قراره بارون که اومد بریم تو بارونا بدوویم....فک کن...انقد دوس دارم....پارسال بود فک کنم یه روز که خیلی بارون شدیدی میومد رفتم دوییدم....خیس و لیچ شدم....بعد قراره وقتی برف اومد دستامو پر برف کنم بزنم به صورتش بعد پوستش که حق ندارم بگم سفیده قرمز شه.:-دی

بعدم قراره بریم چای داغ داغ داغ داغ داغ داغ بخوریم....

نگفتم پاییز میشه من دیوونه میشم...همینه دیگه!!! دارم برنامه ی این کارا رو میریزم همش تو ذهنم....دی

خدا جون مرسی پاییز به این قشنگی دادی...من روانیه پاییزمممممممم....یکی بیاد بگه الان منو درک میکنه تا من دیگه نیام بگم من پاییز دوس دارم.....( آیکون محتاج به درک)

من عاشق پایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم....

 

بارون بارونه زمینا تر میشه.....

نشسته بودم تو ماشین سرمو چسبونده بودم به شیشه...خیره شده بودم به زن ماشین کناریم...

چه خوشگل دستشو میکشید رو گونه ی مردش....دلم خواست...یهو دلم خواست سیر نگاش کنم...

چشاش بی حس بود....چشاش دشت رو به روشو نگاه میکرد اما دستاش یه حس عجیبی داشتن...

مردش خیره تر از خودش....انگار تو ماشین دستشو گونه ی مردش باهم حرف میزدن....شیشه رو کشیدم

پایین خوب نگاشون کردم.....مثه یه حریص...یه قطره بارون خورد رو گونم چشامو که بستمو باز کردم

ندیدمشون.....چشامو بستم باز...چشامو بستمو شیشه رو دادم پایین تر....چند روز پیش یه کسی بهم

گفت هروقت میخوای صدای دیگه نشنوی چشاتو ببندو تمرکز کن رو یه صدا...یه صدای خوشایند...انقدر

بهش گوش کن تا بقیه رو نشنوی....گوشامو دادم دست بارون....اولش صدای بوق ماشینا رو حذف کرد...

بعدنش صدای راننده که داشت با خودش حرف میزد.....بعدنش گوشام بارونی شدن.....یه عالمه.....

صورتمم بارونی شد...یهو زد به سرم پیاده شم بقیه راهو پیاده برم...که یاد لباسای سفیدم افتاد....ترس لک

افتادن روشون نشوندم تو ماشین....خودمو دیدم تو اون بلواره....همون جایی که اون دفعه وایستاده بودم...

همون جایی که زیر بارون نیم ساعت وایستاده بودم به بهانه ی تاکسی...دست کشیدم رو صورتم....

خیس بود....مثه وقتایی که گریه میکنی نه ها....اشک داغه....داغت میکنه....گر میگیری.. این یکی سردت

میکنه....لرز میندازه به جونت.....چشامو بستم دارم فکر میکنم الان چی میچسبه؟؟؟ چای....یادته؟؟؟

از اون چای داغا...از اونایی که دستامونو گرم میکنه.....منتها نه تو ظهر تابستونی که تو این هوا.....از اونا

که فنجون بگیری تو دستت داغ کنه....از همونا که داغ داغ مزه مزش کنی....از اونایی که بخارش بشینه

رو چشات...از همونا.....!!! هوم دلم خواست......ممممممممم.....

یه صدایی بیدارم کرد.....میگه : سرما نخورین خانوم....لبخند میزنم میگم نه هوا خوبه....میگه خوش به حالتون  که میتونین چشاتونو به این عمیقی ببندیدن....یه جوری میگه انگار روزای زیادیه که چش رو هم نذاشته.......شاید منم باید روزای زیادی نبندم.....!!! شاید....

خواب نوشت: خواب دیدم گم شدم.....تو یه بیابون....هرچی میرفتم به هیچ جا  نمیرسیدم....سیاه بود...سیاه....منتها تو خواب مثه بیداری از سیاهی نمیترسیدم......!!!

دلم عاشقی میخواد...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!با شرمندگیه فراوان....من زیاده خواهم...

 

یه وقتا دلت تنگ یه وقتایی یه کسایی و یه چیزایی میشه که نمیشه نمیشه نمیشه....انقدر دلت تنگ میشه که کافیه فقط چشاتو ببندیو فکر کنی....اون وقته که احساس میزنه تو گوش عقلت....نه؟؟!!

ای خداهه ازت شاکی ام....ازت خیلی شاکی ام...نمیفهممت...از این کارات سر در نمیارم....از تو و این

دنیات....از اینکه یه کسی رو خوب امیدوار میکنی.....از اینکه حسابی بهش  حال میدی....

از اینکه خوش حالش میکنی....از اینکه به چیزی میرسونیش که آرزوش بوده و یهو میزنی یه خط گنده

قرمز میکشی رو زندگیش....چرا خداااااا؟؟؟؟؟؟؟چراااا خداااااا؟؟؟؟ با تو ام..اگه صدامو میشنوی...اگه

تو گوشات پنبه نذاشتی بیا جوابمو بده....بگو معنیه این کارات چیه......مگه با تو نیستم....

حسابی حال میکنی طرف آرزوش بوده ارشد شریف قبول شه ..بعد چهار سال میزنه و قبول میشه...

دستت درد نکنه خدایی ....خوب بهش حال دادی....ببین خداهه من کاری ندارم طرف هر کسی بودو هر

چیزی که بینمون بوده...اصن کار ندارم که اردیبهشت اومدم گفتم حالم ازش بهم میخوره چون رید به زندگیم

با پس زدنم.....اصن کار ندارم که بهم گفت بازنده.....اصن به هیچی کار ندارم ...فقط بهم بگو چرا میذاری

به آرزوش برسه و حالا امیدشو یه جا قطع میکنی....امید به زندگیشو....نمیفهمی...تو نمیفهمی قطع امید

اونم از زندگی یعنی چی.....چون خودت فنا نمیشی....چون خودت خوش و خرم نشستی هرکارم دلت

بخواد میکنی....خدایی هم نیست یقتو بگیره....خداهه......خداههه.....میدونی چقدر ازش بیزار بودم....

میدونی چقدر شکستم.....خودت شنیدی صدای قلبمو ...خودت اون روز که قدمامو شمردم بودیو دیدی...

خودت دیدی؟؟؟؟ خودت اون روز دیدی گفتم ازش بدم میاد.....نگفتم؟؟؟؟نشنیدی؟؟؟؟خودت صدای گریه

هامو شنیدی....نه؟؟؟ نگو نه باورم نمیشه.....خودت بودی وقتی سرش داد زدم....وقتی گفتم نمیبخشمت..

وقتی بهش گفتم ازت نمیگذرم....وقتی بهش گفتم یادت نره یه روزی به حال من میرسی....بودی و دیدی...

اینارو تو دیدی....تو میشینی به سریال زندگیمون نگا میکنی....پس منم دیدی....حالا چی؟؟؟حالام نگا میکنی؟؟؟حالا که واسه همون یارو دارم اشک میریزم چی؟؟؟حالا رو هم میبینی یا سرت گرمه؟؟؟

چیه؟؟؟؟دلت درام خواست که باز منو درگیر کردی؟؟؟؟دلت یه وقتا درام میخواد دیگه...یه وقتا کمدی....یه وقتا....یه وقتا زندگیه سگی دیدن میخواد.....یه وقتا حال میکنی بشینم ضجه بزنم.....تو یه وقتا دلت چیزای عجیب غریب میخواد......این چه دلی بود از تو....

تو خودت فیلمنامه مینویسی....خودت بازیگر انتخاب میکنی....خودتم کات میدی به زندگیه آدمات....

بابا تو کارت درسته....من یکی خوب فهمیدم....ایول به مرامت ....تو کار درستیییییییییییییییییییییییییییییییییی......

تو که میخواستی طرف زودتر بمیره بیاد پیش خودت دیگه چرا این همه آرامش قبل طوفان؟؟؟؟ها؟؟؟حالا چرا سرطان خون؟؟؟؟؟هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟چرا این همه نا امیدی؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟بابا از اول بهش حال نمیدادی میزاشتی از افسردگی بمیره....میزاشتی خودش خودشو خلاص کنه و تمام....چرا این شکلی آخه......

بیا جوابمو بده....بیا بشین دو دقیقه رو این  تخت کوفتی جواب سوالامو بده....بیا دو دقیقه خدا نباش خودتو بزار جای من بنده.....نمیشه؟؟؟؟؟

بابا یه روز من میشینم جات بیا این پایین به حال و روزمون سر و سامون بده.....

پی اس : هر کی دوس داره بشینه دعا کنه....واسه کسی که یه روزی دوسش داشتم....بعد ازش بیزار شدم....بشینه دعا کنه واسه کسی  که از آرزوهاش خبر دارمو  دیوونه میشم از  شنیدن حال این روزاش..

پی اس ۲: واسه منم دعا کنین بفهمم...یه چیزایی رو بفهمم....دعا کنین منطقم به گند نیفته با این اتفاق..

از دیروز میخوام قرآنو بردارم  بخونم آروم شم....دستم نمیره سمتش.....واسم دعا کنین...دارم بد میشم...

دارم کفر میگم....دارم خیلی بد میشم.....

ازم نخواین بهش فکر نکنم چون ۱۴۶۰ روز از زندگییم با این آدم گذشته....و کسی بوده که دوسش داشتم...

هرچقدرم که  ازش خشمگین باشم دلیل نمیشه که نیاد تو ذهنم با این حرفا....

نون...

دیدی یه وقتایی خیره میشی به یه نقطه ی دور و شروع میکنی حرف زدن؟؟!!! آخر عاقبت این جور حرف زدنا واسه من همیشه

فایده داشته....حرفام انتخابی نیستن....یه وقتا فکر میکنم من کم لطفی میکنم....به زندگیم...به خودم....شاید خیلی نباشن....ولی

همین تعداد آدم کمی هم که هستن  اندازه ی اونایی که نیستن دوسم دارن....خیره شده بودم به  نوری که افتاده بود رو شیشه..

کف پای راستمو میکشیدم رو پای چپم....دست به سینه وایساده بود رو به روم و نگام میکرد...حرف نزدنشم بهم آرامش میده..

همین که گوش میده...همین که  زنانگی هاش زیاده خوبه اصلا....نون ..

بهم میگه انقدر دوست دارم که واست هر کاری میکنم که بخندی.....که دیگه نترسی....بهم میگه آروم باش....بهم میگه خداتو

لا به لای آدماش پیدا نکن که اونا برن خداتم گم میشه....بهم میگه  چرا آرزوهاتو واسه خودت بلند بلند نمیگی....میگه از گفتن

آرزوهات نترس که تا بترسی به هیچی نمیرسی.....راس میگه...من کم از آرزوهام میگم....به خودمم کم میگم...میترسم بگم

و بهشون نرسم اون وقت پیش خودم ضایع شم....بهم میگه اگه بخوای تو مسیرش میفتی....بهم میگه....خیلی چیزا میگه....

شب که سرمو میزارم رو بالش خدا رو شکر میکنم واسه این همه....

هر روز شگفت زده میشم از اتفاقای دورو برم...از باز شدن چشام.....

دیدی یه وقتایی خیره میشی حرف میزنی؟؟؟دیدی چه خوبه این جوری حرف زدن؟؟؟؟؟

بعدی : موندم تو یه سری کارای خدا.....موندم....

ترس پِخ

تا میشینم پشت این میزو جزوه هامو میزارم جلوم و شروع میکنم به ورق زدن یهو دلم میخواد دوباره از اول

شروع کنم....دوس دارم از همون صحفه اول دوباره شروع کنم به خوندن...مثه دوران راهنمایی و دبیرستان..

یهو سه ماه از اول سال گذشته میزد به سرم که دوباره شروع کنم جزوه هامو بویسم....من آدم دوباره و

دوباره و دوباره شروع کردنم....من آدم بارها و بارها بلند شدنم....من اونیم که میخوره محکم زمین...

همه جاش زخمی زیلی میشه...میشینه دست میکشه رو زخماش...یکی یکی جای زخمارو بتادین میریزه.

وقتی جاش خوب سوخت اشک میریزه....یه روز...دوروز...یه ماه...دو ماه...حتی شاید یه سال بشینه...

بشینه و جای زخمایی که هنوز مونده رو نگاه کنه و دست بکشه....ولی آخر آخر...تهِ تهش پامیشه...

دوباره شروع میکنه....همه چی از اول....دوباره راه رفتن یاد میگیره....من آدم دوباره ساختنم....

من آدم دست هیچکسو نگرفتنو بلند شدنم....داشتم فیلم میدیدم...این روزا شب نصف فیلمو میبینم روز

نصف دیگش....یه جای فیلم پسره گفت :

maybe it good we got hurt like that,but it makes me feel like imprevelance to pain

بعد دختره میگه :

yea,its a kind like there is nothing else to be afraid of

این جمله ها شرح حال منه....هیچ چیزی نیست که ازش بترسم...هیچ بدترینی هم وجود نداره...

نمیخوام مرثیه سرایی کنم....فقط میخوام بگم یه وقتا هست فقط در لحظه ای...در آنی...در ثانیه ای صدای

قلبتو میشنوی که مثه آینه از رو دیوار میفته و میشکنه....ریز ریز میشه....خورد و خاکشیر....همون لحظه

است....تموم میشه میره....تو میمونی و خورده شیشه های دلت که باید جم و جورش کنی...

واسه  هممون شاید نه...ولی خیلیامون حس کردیم...

وقتی میفته....وقتی میشکنه و دست و پاتو زخمی میکنه....بعد از اون جسارتت بیشتر میشه...

یه بار شکسته شدن لازمه...لازمه تا واسه دردای کوچیک کوچیک صبور بشی....واسه من لازم بود....

لازم بود تا بزرگم کنه....تا به خودم بیام ببینم اون قدری که فکر میکردم کشک نبود...اگه عاقل نباشی مثه

من....یه چند دفعه پشت سر هم لازمه واست....به هر حال...این روزای من ازون روزایه که از هیچی

نمیترسم....ازون روزاست که هیچ چیزی اون قدر ناراحتم نمیکنه....میخورم زمین....پام زخمی میشه...

خودم بلدم خوبش کنم....ولی دیگه نمیترسم...از هیچ چیزی.....

هیچ بدترینی هم وجود نداره واسم....بدترینای زندگیم از سرم گذشتن.....

 

*نام فیلم :forgetting Sarah Marshall

بله ما فکر هم بلدیم....بله...

نه...نه که فکر کنی مثلا دارم سر خودمو شیره میمالما...نه....

نشستم کلی فکر کردم....نشستم کلی بالا پایین کردم....نشستم کلی چرتکه انداختم....

به نتیجه رسیدم ...از خداش که پنهان نیست....از شماها چه پنهان....از همون موقع که مچ خودمو تو

ا ز د و ا ج ام گرفتم ...از همون موقع که همه چی تموم شده بود....یه فکر تو پس زمینه ی مغزم..اون

گوشه ها داشت اذیت میکرد..همیشه ته ته ته ته ته ذهنم....این فکره بود که من الان دیگه یه برچسب

خوردم....دیگه محدودیت دارم واسه آیندم...بعد این باعث میشد که  فکر کنم همه ی بهار و زندگیش ربط

داره به اون برچسب....فکر میکردم هرکس منو ببینه ..تا بفهمه که  قبلا یه همچون جریانی رو داشتم سریع

میشینه به تصمیم گیری و کلی منو نسبت میده به اون قضیه...میبینی؟؟؟!! میبینی ذهن آدم گاهی تا

چه حد بچه میشه؟؟؟ تا چه حد مسخره فکر میکنه و وسواسی میشه...

خلاصه این همیشه ته زمینه ی فکرم بود با اینکه در ظاهر میگفتم که نه چه ربطی داره...ولی باید با

خوشحالی عرض کنم که روزای زیاد فکر کردن و فکر کردنو اشک ریختن راجع به این فکر...باعث شد به

نتیجه برسم..باعث شد با اون فکر خداحافظی کنم....نه...نه....دیگه خودمو گول نمیزنم....

من الان نظرم راجع به بهار اینه...: بهار آزاد و رهاست....انقدر توانایی هاش زیاده که زندگیه الانش تحت تاثیر

هیچ واقعه ای در گذشتش نیس....همین....همین...خیلی خوشحالم....هر روز که میگذره انگار به نتایج

بیشتری میرسم.....ذهنم دو سال  بار سنگینی رو کشیده...حالا داره نفس میکشه انگار....فقط خدا کنه

دوباره برنگرده....

بعدی: دوباره  به این جمله اعتقاد پیدا کردم...یه وقتا آدمای مجازی ای که میان حقایقتو میخونن و بعد وارد دنیای واقعیت میشن از هزاران دوست واقعی باارزش ترند....یه دوست جدید دارم....فوق العاده ....همین یه کلمه در وصفش کافیه....

عاطفی نوشت : یه کاکتوس خریدم دیروز...تا وقتی تو اتاقم باشه یاد کسی میفتم که با صبوری و مهربونیه فوق العاده به گریه هام پاسخ داد دیروز....و کسی که  میفهمه ارزش دلمو.....

بهاری نوشت : من میخوام زندگی کنم این شکلی

گریه ی مردانه...

همینجوری خودمو ولو کرده بودم یه جای نرم و داشتم با مامانم جراحت میدیدم..البته کسایی که بنده رو

میشناسن باید بدونن که کلا میانه ی خوبی با تلویزیون و کل برنامه هاش ندارم حالا چه اینوری چه اونوری..

یه تعداد محدودی برنامه هست که هر از گاهی یه نگاهی بهشون میندازم...مثه حرفای اون دکتره فرهنگ

هلاکویی...که خیلی دوسش دارم....در کل از نظر من تلویزیون بدرد بازنشسته ها میخوره...بدرد وقتایی

میخوره که بیکاری و هیچ سرگرمی ای هم نداری...آی بدم میاد ازینایی که صبح تا شب چسبیدن به

تلویزیون...همه سریالا و فیلما و تبلیغات و همه رو حفظن....هرروزم ازت میپرسن دیدی اون فیلمه چی شد

...آقا اصن به من چه دارم اینارو میگم باز الان یکی بیاد بهش بر بخوره....نگاه کنین آقاجان...چیز خوبیه...ها چی داشتم میگفتم؟؟؟!!

آره دیگه از اونجایی که من رفته بودم پارک و اومدم دیدم مامانم داره جراحت میبینه تنهایی....

رفتم پیشش که تنها نباشه....داشتم میگفتم لم داده بودم...دیدی میگنcouch potato؟؟؟همون شکلی لم

داده بودم رو مبل...خودمو ولو کرده بودم...همینجوری دونه دونه انگور از خوشه جدا میکردم و مینداختم تو

دهنم....فکرمم همه جا بود جز جراحت....بعد فکر کن مامان ۱۰ دقیقه یه بار یه جمله میگفت که نمیشنیدم

بعد میگفت مگه نه؟؟؟بعد من در جواب همش میگفتم آره خوب...تا اینکه یهو توجهم جلب شد به این مرده

امین تارخ....آقا کلا من از استایل این آقا با اون موهای خوش فرمش خوشم میاد....از حرف زدنشم خوشم

میاد....فکر کن یه مردی تو اون سن موهاش اون جوریه...من شخصا میپرستم اون کله رو....دی..

به هر حال رسید به اون جایی که امین تارخ داشت گریه میکرد...مامانم  گفت : آخی چقدر سخته

یه مرد گریه کن جلوت....یه کم فکر کردم ببینم سخته؟؟؟!!! نه....به نظر من سخت نیست....یه چیزی بگم..

من دیوونه ی این مردایی ام که میتونن گریه کنن تو تنهایی هاشون یا حداقل جلو کسیکه دوسش دارن...

انقدر دوس دارممم....نه که فکر کنین مشکل روان دارما....من فکر میکنم گریه کردن یه نعمت...یه نعمت

بزرگ....هرکی ازش استفاده نکنه خ ر ه ...زن و مردم نداره....بعضی وقتا لازمه بزنی زیر گریه...هق هق

کنی اصن....بعضی وقتا لازمه مَردت چشاش کی شه و تو بغلش کنی....بعد همینجوری که محکم

بغلش کردی چشات از دردش اشکی شه....۳ دفعه تجربشو داشتم....هر سه دفعه احساس فوق العاده

ای داشتم....من نمیشکنم ازینکه مردی جلوم گریه کنه....از اینکه اشکاش شونمو خیس کنه فکر

نمیکنم ضعیفه ...اوللین فکری که میاد تو ذهنم اینه که مَردَم  چقدر  منو محرم اشکاش میدونه...

فوق العاده است حسش...هر از گاهی بد نیست  اصن باهم گریه کنیم تو بغل همدیگه....

بعدی: یه خوابی دیدم....خواب دیدم رفتم دکتر...منشی دکتر یه دختر فوق العاده خوشگل بود...یعنی فوق العاده بود....موهای خیلی بلندی داشت...چشای زاغ سیاه.....لبای خیلی قرمز....یه لباس بلند سورمه ای هم تنش بود....

یه کسی تو خواب بهم گفت که این دختره از جنس آدم نیست....یه جنس دیگست...گفت که جن و پریه...

بعد یه عالمه بیمار تو مطب نشسته بودن منتظر بودن که نوبتشون شه...الف هم بود باهام...بعد یهو غیبش

زد....نمیدونم کجا رفت...من حواسم به دختره بود همش....نمیدونم چی شد یهو یه مراسمی شروع

کردن....همشون یه حلقه زدنو نشستن رو زمین...بعدش اون دختره وسط دراز کشید وچشش به من بود

منم میخواستم برم بشینم تو جمعشون....راستی اون جمع نصفشون آدم بودن نصفشون جن...ولی هیچ

کدوم قیافشون نشون نمیداد که کی آدمه کی جن...این یه حس بود...بعدش اون دختره دستشو دراز کرد

سمت من ...بعد با چشاش بهم گفت بشینم نزدیک ترین فاصله به اون...نشستم....بعد همش بهم خیره

نگاه میکرد با یه حالت عجیبی...بعد دستمو گرفت منو کشوند سمت خودش...گونه ی چپ و راستمو

بعلاوه ی چونمو بوسید...بعد همینجوری لبشو گذاشت رو گونم نزدیک به لبم...بعد چند دقیقه همینجوری

موند...بعدمن یه حسی داشتم همش....یه حس عجیبی از برخوردم باهاش....یه جوری بود...

هم میترسیدم هم نه....بعد میدونستم انگار خوابه دلم نمیخواس بیدار شدم....همش تو خواب به خودم

میگفتم بیدار نشوووووو بهارر ببینی آخرش چی میشه....بعدش سرموبلند کردم که دختره رو نگاه کنم..

بعد دیدم چشاشو باز کرد....صورتش غرق از اشک شد....چشاش پر از اشک شد.بعد با لبخند بهم نگاه

میکرد انگار یه منظوری داشت از اون نگاه ها....من از خواب بیدار شدم.....

همینجوری یهو هردوتا موضوعی که نوشتم توش گریه داشت..دی

خواهرا برادرا بیان تعبیر کنین ببینم جن زده شدم آیاااا؟؟!!!!!!!!!!

 

تغییر

فقط عنوان وبلاگ عوض شد....من هنوز هستم....من....

دلیلشو شاید بعد گفتم...

اگه کسی لینکم کرده به این نام تغییرم بده...

 

پر از چیز...

امشب....امشب چندتا اتفاقو گذاشتم کنار همدیگه ...دقیقا کنار همدیگه چیدمشون.....

همشون شبیه به همن....تو همشون چندتا چیز مشترکن...دستمو میزارم رو چونمو چشامو ریزمیکنمو از

خودم میپرسم چرا؟؟؟؟؟!!!! خیلی وقته اینو فهمیدم..یه موضوعی هست...که من هیچ وقت روش

ایده ی خاصی نداشتم....هیچ وقت....همیشه  ته ذهنم هرجه پیش آید بوده....خودمم نمیدونستما..

ظاهرا فکر میکردم که میدونم تو اون موضوع چی میخوام ولی در واقع نمیدونم....یعنی نمیدونم که نه...

میدونم...ولی بهش فکر نمیکنم....واسش تلاشی نمیکردم....واسه همینم این چندتا اتفاق همشون

تو یه چیز مشترکن....از امشب شروع میکنم به فکر کردن راجع بهش....و اینکه ببینم دقیقا چی میخوام...

بعدی:شبا که میام رو تختم دراز میکشم قبل از اینکه اس ام اس راهی کنم...اول چشامو میبندمو به یه

چیزی فکر میکنم....یه چیزی که اگه بیشتر از ۳ دقیقه بهش فکر کنم داغونم میکنه.....بهش فکر میکنم

تا قدر عافیتو بدونم.....بهش فکر میکنم...چشامو باز میکنمو با خوشحالی تکست میزنم....

آخری: تو این پست یاد م.و.س.و.ی خدا بیامرز افتادم انقدر گفتم چیز...بنده خدا...

روزای یه وقتا...

یه چیزی مینویسم  نیاین نصیحیت کنین...یه چیزی مینویسم قول بدین مثه همه ی وقتایی که خوب درک کردین درک کنین....

میگویند مرگ ساده ترین کار است...من خوبم...خسته هم نیستم...فقط گاهی دستم به این زندگی نمیرود...گاهی دست آدم به

کارهای ساده میرود...همین!!!!!

یه وقتا هست  دست و دلم به زندگی نمیره....یه وقتا هست از خواب بیدار میشم میگم اوه خدایا باز دوباره؟؟؟بازم زیستن؟؟؟

یه وقتا هست حال و حوصلشو ندارم...یه وقتا هست دلم میخواد تو اتاقم رو همین تخت سر بزارمو یکی دو روز نباشم....

دلم بودن نمیخواد هرچقدرم که همه چیز عالی باشه....هرچقدرم که  مشکلی نباشه.....یه وقتا هست بهار دلش مرگ خودخواسته

و زیستن خودخواسته میخواد.....یه وقتا هست دلم روشنایی خورشید نمیخواد...یه وقتا هست دلم اصلا هیچی میخواد....هیچی به

با معنیه واقعی ای از هیچی....یه وقتا هست هیچی بهتر از هزار تا چیزه....مثه وقتایی که سکوت بهتر از حرفِ....

یه وقتا هست انقدر دلت میگیره که گریه کردنم حوصله دلتو سر میبره....هه...گریه....اشک ریختن بیخودی میشه....اصلا یه

وقتا دلت سکون و مردگی میخواد....دل شماها رو که نمیدونم...منتها دل بهار یه وقتا اینجوری میخوادش....دلش میخواد یه شب

تصمیم بگیره که نباشه.....یکی دوروز بعد دوباره تصمیم بگیره که باشه....دلش میخواد یکی دو روز از زیستن استعفا بده....

از این همه تسهیلات  خاص و رنگی رنگی دل بکنه....از همش ....یهو همشو ول کنه و بره تو یه چند روزی خواب....

یه وقتا از این همه نفس کشیدن نفسش میگیره...یه وقتا...تو اصلا بگو خوشی زده زیر دلت....آره خوشی میزنه زیر دلم...!!!

یه وقتا دلش یه اتاق نیمه تاریک میخواد به یه عطر خاص....با صدایی که با غم فریاد میزنه....دراز بکشم رو تختو بگم خداحافظ..

همین....یه وقتایی...یادت نره اینا همش یه وقتاست.....همش و همش همین یه وقتاست.....همیشه نیست....

یه وقتا!!!!!

بدون یک...

میدونی چیه؟؟؟!! دلم یه چند وقتیه...یه یه هفته ای میشه حرم رفتن میخواد....نه که برم خودمو بچسبونم

به اون قفس....نه...دلم میخواد برم اون زیرزمینه هست اون پایین اون جا که زیادم شلوغ نیست....دلم

میخواد برم اون جا بشینم واسه خودم....الان یکی که منو میشناسه میاد میگه هه مگه تو حرمم بلدی؟!!

یه وقتا اصلا حس و حالش اینجوری  میشه بهار....مثلا چادر سرم کنم برم حرم..اونم تنهایی..

حوصله کتاب دعا به دست گرفتنم ندارم....شاید اصلا نماز زیارتم دلم نخواد بخونم...دوس دارم برم همونجا

بشینم تکیه بدم به دیوار سردش....انقدر یخه....بعد همینجوری بشینم به ملت نگاه کنم....همینجوری...

بعد همینجوری هروقت دلم خواست پاشم بیام بیرون.....بعد اصلا بعدش برم طرقبه....برم طرقبه لات بازی...

اصلا دلم این شکلی دوس داره.....اصلا من دلم امشب میخواس برم احیا.....اصلا دلم میخواد برم گریه کنم...

به بهانه ی احیا گریه کنم....دیدی چه باحاله؟!!! میشینی تو تاریکی....تو حال و هوای خودت گریه میکنی...

اصلا مهم نیست داری واسه چی گریه میکنیا....مهم اینه که راحت تو تاریکی میشینی گریه میکنی....بعد

اونی که بغل دستتم نشسته گریه میکنه...بعد هیچکیم نمیخواد هیچکیو آروم کنه بگه گریه نکن....بعد اصلا

باحالیش به اینه که وقتی برگردی خونه چشات تابلو باشه هیچکی نمیپرسه چی شدی......!!! هوم!!!؟؟؟؟

انقدر دوس دارم....!!!!!

چی میگن؟؟؟میگن باید بطلبه.....ما رو که نطلبید.....گریه کردنم آرزوست........امشب خیلی گریه کردنم آرزوست.....همینجوری......

بزار یه کم دیگه حرف بزنم....

۲.خیلی وقتا بود وقتی ازم میپرسیدن چه آرزویی داری میموندم..!!! نداشتم....انگار نداشتم...ولی این روزا دو تا آرزو دارم....دوتا.....دو تا آرزوی مهم....

اولیش اینه...همیشه این آرامش موندنی باشه....تا همیشه.....مقطعی نباشه....این آر امشی که الان دارم...اینی که این روزا خوشحال که باشم هست...ناراحتم که باشم هست....یه چیزی رو راجع به خودم میدونم...و اطمینان دارم....من از اوناییم که همه چیم به زندگیه عاطفیم ربط داره...زندگیه عاطفیم که خوب و آروم باشه.....بقیه زندگی هامم خوبه....زنگیه عاطفیم این روزا دیوونه کننده خوبه....انقدر خوب که میترسم به خوب بودنش فکر کنم....به این همه خوشبختی.....این که دارم میگم خوشبخت یعنی دارم حسش میکنم....یه وقتا میترسم بگم خوشبختم مبادا کسی بیاد ازم بگیردش.....اما الان میخوام بگم که تو این زمینه خوشبختم....الان حس میکنم خوشبختم.....

آی تو .....هستیم....!!!!!!!!

دومیش اینه....ارشد قبول شم....آرزومه ارشد قبول شم...فکر نمیکردم یه روزی واسم آرزو باشه...هیچ وقت...هیچوقت..نزدیک به ۳ سال و نیمی که داشتم درس میخوندم این آرزو رو نداشتم...اصلا واسش تلاشی هم نکردم....یعنی دوران کارشناسی مساوی با پرت....ولی الان آرزومه...آرزوم اینه که ارشد قبول شم....واسم مهمه ...این آرزوهه منو به وجد میاره....دوس دارمش....دوس دارم تجربش کنم...دوس دارم حس کنم....حس کنم برنده شدم...یکی بهم گفته تو دلت میخواد بازنده باشی....من میگم اکه اون یکی خفه شه بهتر نیست؟؟؟؟؟!!!! شما چی میگید؟؟؟؟خفه شه یا نه؟؟؟!!!

۳.یه حرفایی تا ابد تو ذهنت میمونن....یه حرفایی تا ابد می مونن مخصوصا اگه بد باشن....مخصوصا اگه از کسی شنیده باشی که مثه ی الاغ دوسش داشتی....

۴.عاشق این آهنگ فریدونم : من نیازم تو رو هر روز دیدنه...از لبت دوست دارم شنیدنه....عاشقشم یعنی...

۵.خوشحالم یه دوست جدید پیدا کردم.....یه دوست جدید...مثه خودم...

۶.نداره.

خالی.

این روزا دیدین کم مینویسم...؟؟؟حرفم نمیاد....انگار یادم نیست چه جوری حرف میزدم...مثه یه گنگیه یهویی...

کوری رو خوندین؟؟؟ مثه اونه..منتها من گنگم....

یه جوریه...نمیدونم این دله چی میخوادش....این دله دلش یه جوریه...دلش یه چی میخواد...اصلا دلش داره بهانه میگیره....هرچی باهاش سروکله میزنم از ظهر بهم محل نمیده....میگم چی شده؟؟میگه : هیچی..آخه هیچی که نشد جواب...!!!!

دلم نوشتن میخواد...یه عالمه....حرفام یه جایی گیر کردن....!!!

انگار هیچی ندارم...کفگیرم خورده ته دیگ...!!!

حذف شد....

منها....منها...

همون وقتی که چشاتو باز میکنی....همون موقع که تازه خودتو میفهمی....همون موقع که چشاتو باز میکنی...یه نگاه به چپ و

راستت میکنی....همون وقتی که گیج میزنی.....همون وقتی که هنوز دلت بیشتر گیج موندن میخواد...همون وقتی که خودتو از

تخت آویزون میکنی....معلق میشی....چی گفته بود؟؟؟!!! بی تعلقی....همون موقع..آره دیگه همون موقعست که چشاتو بازتر

میکنی.....میبینی....تو هیچی نداری.....هیچی....یعنی داری ها....خیلیم داری....منتها میدونی چیه؟!؟؟؟!! مال خودت نیست....

همه ی اونایی که داری همه و همش....مال تو نیست....همش مال اینو اونه....یکی مال دوستت...یکی مال یه غریبه تو تاکسی..

یکی مال مامانت...یکی مال داداشت...یکی حتی مال اونایی که ازشون بدت میاد....به هرکسی که اومده و رفته یه چیزی تعلق

داره.....پس مال تو نیست....مال تو نیست....میگی بزار تو همین گیجی یه کم بگردم....شاید چیزی پیدا کردم....شاید یه چی

باشه که مال خودِ خودت باشه.....بزار ببینم...لای اون همه خرت و پرتو....بزار ببینم پشت اون قفسه چیزی قایم نکردم....

میگردی...میگردی....گیجیت میپره....هوشیار میشی......خسته میشی دوباره میفتی به جون فکرات....نیست هیچی...هیچی

نیست مال تو نیست...خیره شدی به خودت که مثه زالو چسبیدی به زندگیت...به همین تخته....یهو چشات برق میزنه....

میخندی.....ازون خنده ها....ازونا....ازونا که یه کم ترسناکه....ازونا که خبر از یه چیزی میده....از همونا....

همه خرت و پرتارو میریزی تو کیسه زباله....اینا که مال من نیست بزار بره تو آشغالا.....خونت خالی میشه...خالیه خالی...

دیگه حتی پشت  اون قفسه هه هم هیچی نگه نمیداری....همه رو میریزی بیرون....خالیه خالی میشی.....مثه بالا آوردن میمونه..

یه نفس عمیق ....یه حس تهوع....یک دو سه....همشو بالا میاری....انقدر بالا میاری تا سفید شی...تا رنگت بپره.....تا دستتو

بیاری بالا که یکی بگیرش.....تا بگی هوی زندگی همتو ریختم دور....تو مال من نبودی پس بهتر که نباشی.....درد داره....

حسش حال آدمو گند میزنه.....ولی می ارزه....میدونی به چی؟؟!! به همون راحتیه آخرش....به بیخیالی ای که پا رو پا بندازی

خودتو ولو کنی رو زمین بدون فرش.....خیره شی به دیوارای خالی.....به بیخیالیش می ارزه.....تو خونه ی اینجوری خالی آدم

دلش هوس میکنه....هوس میکنه پاشه آستیناشو بزنه بالا....یه دستمال ببنده به سرش....خودش دیواراشو رنگ کنه....بزار ببینم..

یه رنگ نارنجی و زرد میزنی.....هوس میکنی....هوس میکنی خودت از خودت  خونتو فرش کنی....هوس میکنی ذره ذره اشو

خودت بسازی.....هوسش وسوسه انگیزه.....منتها میدونی واسه این هوسه چی لازمه؟؟!!!.....یه پایین تنه ی سخت....که به این

زودیا خسته نشه و هوس نشستن نکنه.....از امروز صبح دارم خونه ی مغزمو...خونه ی دلمو همه رو خالی میکنم.....دارم

خرت و پرتای اینو اونو پرت میکنم از پنجره بیرون....اصلا دارم همه رو با گنداب بالا میارم....هیچ کدومو نمیخوام....

اینا که باشه حس  میکنم خودم نیستم.....من خرت و پرتای خودمو میخوام......نمیخوام فکرم.....ذهنم...دلم.....احساساتم...بازتاب

دل و فکر و مغز و احساس اینو اون باشه......میخوام خودم همشو پیدا کنم....من برم بقیشو بالا بیارم......تا بعد.....

توقف آزاد..تا ابد!!

رفتم نشستم رو داغی....خودمو ولو کردم مثه سایه.....مثه سایه های آخر تابستون که پررو میشن....

که دلشون هوای پاییز میکنه......دل منم پاییز خواست امروز.....از همون نسیم خنکی که ساعت هفت

خورد به صورتمو نذاشت بخوابم.....دستشو گذاشت رو صورتم...بعد رو چشام....فکر کن....پاییز...اندازه ی

خود بهار دوسش دارم.....زردیش مثه همون سبزی دیوونم میکنه....از صبح تو حال و هوای پاییزم....سی روز

دیگه.....بعدم تموم میشه ...تموم میشه با یه چشم بهم زدن....نه؟؟!! مثه همه ی این روزایی که رفت و رفت...

مثه امروز....مثه این روزا اصلا...که خیلی زود زود میگذره....دلم میخواد نگهشون دارم...فقط بعضی وقتا...ساعتارو میگم....یه وقتایی نگهش دارم...بعدم چشامو ببندم تا برسم به پاییز.....

خود زمان اصلا....یه وقتایی دوس دارم دستمو بزارم رو شونش بگم هی رفیق کجا میری به این سرعت؟؟

بزار بمونم اون جایی که ....اون جایی که خیلی خیلی خیلی...خیلی خوبه....بیشتر از خوب یادم نمیاد...

فقط خوبه.....خیلی خوب....

زودتر از اونی که افتادن تو چاله رو بفهمی تموم میشه....جاهای خوب.....

یه دردیه که مدام درگیرشم....درگیرش بودم اصلا....

همیشه....

وقتی  همه چی آرومه من چقدر خوشحالم.....به تهش فکر میکنم....به اون تهٍ تهٍ تهش.....

دلم میگیره...دلم یهو دیدن میخواد و تو لحظش نمیبینم.....تهشو میگم....نمیبینم......انگار انتها نداره....

نداره؟؟؟؟؟

میشه نداشته باشه؟؟؟!!!......خوبه....خیلی....مثه همون جای خیلی خوب....

این روزا تابستون کوتاهه زیاد میره و میاد..... یه جاهای زیادی هست.... جاهای زیادی  که حرفمو میزنه....