گریه ی مردانه...
همینجوری خودمو ولو کرده بودم یه جای نرم و داشتم با مامانم جراحت میدیدم..البته کسایی که بنده رو
میشناسن باید بدونن که کلا میانه ی خوبی با تلویزیون و کل برنامه هاش ندارم حالا چه اینوری چه اونوری..
یه تعداد محدودی برنامه هست که هر از گاهی یه نگاهی بهشون میندازم...مثه حرفای اون دکتره فرهنگ
هلاکویی...که خیلی دوسش دارم....در کل از نظر من تلویزیون بدرد بازنشسته ها میخوره...بدرد وقتایی
میخوره که بیکاری و هیچ سرگرمی ای هم نداری...آی بدم میاد ازینایی که صبح تا شب چسبیدن به
تلویزیون...همه سریالا و فیلما و تبلیغات و همه رو حفظن....هرروزم ازت میپرسن دیدی اون فیلمه چی شد
...آقا اصن به من چه دارم اینارو میگم باز الان یکی بیاد بهش بر بخوره....نگاه کنین آقاجان...چیز خوبیه...ها چی داشتم میگفتم؟؟؟!!
آره دیگه از اونجایی که من رفته بودم پارک و اومدم دیدم مامانم داره جراحت میبینه تنهایی....
رفتم پیشش که تنها نباشه....داشتم میگفتم لم داده بودم...دیدی میگنcouch potato؟؟؟همون شکلی لم
داده بودم رو مبل...خودمو ولو کرده بودم...همینجوری دونه دونه انگور از خوشه جدا میکردم و مینداختم تو
دهنم....فکرمم همه جا بود جز جراحت....بعد فکر کن مامان ۱۰ دقیقه یه بار یه جمله میگفت که نمیشنیدم
بعد میگفت مگه نه؟؟؟بعد من در جواب همش میگفتم آره خوب...تا اینکه یهو توجهم جلب شد به این مرده
امین تارخ....آقا کلا من از استایل این آقا با اون موهای خوش فرمش خوشم میاد....از حرف زدنشم خوشم
میاد....فکر کن یه مردی تو اون سن موهاش اون جوریه...من شخصا میپرستم اون کله رو....دی..
به هر حال رسید به اون جایی که امین تارخ داشت گریه میکرد...مامانم گفت : آخی چقدر سخته
یه مرد گریه کن جلوت....یه کم فکر کردم ببینم سخته؟؟؟!!! نه....به نظر من سخت نیست....یه چیزی بگم..
من دیوونه ی این مردایی ام که میتونن گریه کنن تو تنهایی هاشون یا حداقل جلو کسیکه دوسش دارن...
انقدر دوس دارممم....نه که فکر کنین مشکل روان دارما....من فکر میکنم گریه کردن یه نعمت...یه نعمت
بزرگ....هرکی ازش استفاده نکنه خ ر ه ...زن و مردم نداره....بعضی وقتا لازمه بزنی زیر گریه...هق هق
کنی اصن....بعضی وقتا لازمه مَردت چشاش کی شه و تو بغلش کنی....بعد همینجوری که محکم
بغلش کردی چشات از دردش اشکی شه....۳ دفعه تجربشو داشتم....هر سه دفعه احساس فوق العاده
ای داشتم....من نمیشکنم ازینکه مردی جلوم گریه کنه....از اینکه اشکاش شونمو خیس کنه فکر
نمیکنم ضعیفه ...اوللین فکری که میاد تو ذهنم اینه که مَردَم چقدر منو محرم اشکاش میدونه...
فوق العاده است حسش...هر از گاهی بد نیست اصن باهم گریه کنیم تو بغل همدیگه....
بعدی: یه خوابی دیدم....خواب دیدم رفتم دکتر...منشی دکتر یه دختر فوق العاده خوشگل بود...یعنی فوق العاده بود....موهای خیلی بلندی داشت...چشای زاغ سیاه.....لبای خیلی قرمز....یه لباس بلند سورمه ای هم تنش بود....
یه کسی تو خواب بهم گفت که این دختره از جنس آدم نیست....یه جنس دیگست...گفت که جن و پریه...
بعد یه عالمه بیمار تو مطب نشسته بودن منتظر بودن که نوبتشون شه...الف هم بود باهام...بعد یهو غیبش
زد....نمیدونم کجا رفت...من حواسم به دختره بود همش....نمیدونم چی شد یهو یه مراسمی شروع
کردن....همشون یه حلقه زدنو نشستن رو زمین...بعدش اون دختره وسط دراز کشید وچشش به من بود
منم میخواستم برم بشینم تو جمعشون....راستی اون جمع نصفشون آدم بودن نصفشون جن...ولی هیچ
کدوم قیافشون نشون نمیداد که کی آدمه کی جن...این یه حس بود...بعدش اون دختره دستشو دراز کرد
سمت من ...بعد با چشاش بهم گفت بشینم نزدیک ترین فاصله به اون...نشستم....بعد همش بهم خیره
نگاه میکرد با یه حالت عجیبی...بعد دستمو گرفت منو کشوند سمت خودش...گونه ی چپ و راستمو
بعلاوه ی چونمو بوسید...بعد همینجوری لبشو گذاشت رو گونم نزدیک به لبم...بعد چند دقیقه همینجوری
موند...بعدمن یه حسی داشتم همش....یه حس عجیبی از برخوردم باهاش....یه جوری بود...
هم میترسیدم هم نه....بعد میدونستم انگار خوابه دلم نمیخواس بیدار شدم....همش تو خواب به خودم
میگفتم بیدار نشوووووو بهارر ببینی آخرش چی میشه....بعدش سرموبلند کردم که دختره رو نگاه کنم..
بعد دیدم چشاشو باز کرد....صورتش غرق از اشک شد....چشاش پر از اشک شد.بعد با لبخند بهم نگاه
میکرد انگار یه منظوری داشت از اون نگاه ها....من از خواب بیدار شدم.....
همینجوری یهو هردوتا موضوعی که نوشتم توش گریه داشت..دی
خواهرا برادرا بیان تعبیر کنین ببینم جن زده شدم آیاااا؟؟!!!!!!!!!!
زندگی شاید همین لبخند های گاه و بی گاه من باشد که زود می آید و زود میرود......