همینا دیگه
همین طوری که الان نشستم اینجا دارم از ضعف میمیرم.....امروز بعد از یه ماه که سمت رژیم قبلیم نرفته بودم دوباره رژیممو شروع کردم...این یکی رو آقای م ( همسر ) نوشته واسم...دیگه نه دکتر میرم نه باشگاه ورزش.....فقط و فقط همین رژیمو حفظ میکنم و توی خونه ایرووبیک کار میکنم....اعتماد به نفس باشگاه رفتنم اومد پایین....این باشگاه جدیدی که میرفتم خیلی عالی بود...منتها من یه چیزی رو نمیفهمیدم...یه طوری باهام حرف میزدنو برخورد میکردن که انگار به یه یه دختر 100 کیلویی طرفن....مدام مربیم بهم میگفت که تو بایییییددد خیلیییییییییی خیلییییییییی خیلیییییییییییییییی لاغر شی.....ای بابا خوب معلومه که اومدم باشگاه که لاغر شم حالا انقدر بزرگ کردن نداره که!!!!هوم؟!
از امروز کلاسای ایلتسم شروع میشه....
اومده بودم از برنامه هام واستون بنویسم اما ترجیح میدم بعدا بگم....!
اوضاع زندگیم رو به بهبوده....
+ نوشته شده در شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۲۸ ق.ظ توسط بهار
|
زندگی شاید همین لبخند های گاه و بی گاه من باشد که زود می آید و زود میرود......