هی می آیم اینجا مینویسم که من اینجا را دوس ندارم....باز پاک میکنم....اما میدانی موضوع اینست که این مدت...این اتفاق ها باعث شده که این فکر در من پررنگ تر شود....که حالم خوب نیست دیگر...که اینجا نفسم مدام دارد بند می آید....حس میکنم محکوم شده ام به زیستن.....یک کسی برای لذت خودش آمد مرا ساخت...همان خدا را میگویم....مرا آورد تا خودش بنشیند و لذت ببرد...برای روزهای شنبه اش کمدی زندگی ام را ببیند....یکشنبه ها برود سراغ دیگری...دوشنبه ها درام....سه شنبه ها هیچ...و...یک لحظه فکرش را هم نکرد که اینجا را یکروزی میرسد که دوس نداشته باشم....که یکروزی یک خط قرمز بکشم بنشینم توش و بگویم نیایید اینجا...که نیایید توی خلوتم.....!!!اینجا پر شده ام از بی حسی.....من مدام روز به روز بوی تعفن را بیشتر حس میکنم....آدما گند میزنند....و خودم هم...!! دیگر آدم ها هم اشرف مخلوقات نیستند....اصلا....!!آدم ها پست ترینند.......!! دلم تنهایی میخواهد تا ابد....که تا همیشه.....که صدایی نشنوم....که کسی منتظرم نباشد...که کسی را نبینم.....!!!
هه...امروز وقتی وایستاده بودم آن لبه.....داشتم گوشش میدادم صدای ...نمیدانم کی بود...یادم نمی آید....داشتم میگفتم. وقتی آن لبه وایستادمو فکر سقوط قلقلکم میداد....که همان لحظه همان لحظه که داری پرت میشوی و همان حس رهایی و پرواز حتما همان لحظه زندگیست.....که بعد باز لبم را گاز گرفتمو بیهوده خندیدم........من مدام این فکرها می آید توی سرم گاهی....هربار هم لبم را گاز میگیرم....اما میدانی !!فکرش هم جالب است...یک بازی...یک بازیه فوق العاده هیجانی....فکرش را میکنم....یاد منوچهر می افتم....منوچهر برادر شین....!!هه شب یلدا بود.....خودش انتخاب کرده بود...همه را دعوت کرده بود....همه را دیده بود....بعد هم خداحافظ....بعد میدانی مدام میپرسم که آن لحظه که در اتاقش را باز کرده و به پدرش لبخند زده و گفته که بیا آخرین بار بنشین کنارم چه حسی داشته.....میدانی همین حس آدم را میترساند کمی......من بارها و بارها خودم را کشته ام در نفس....بارها خودم نفسم را گرفته ام....هه.....هه.....
من دیوانگی میکنم ...میدانم....!!