من باز دچار شدم به حرف الکی زدن و حرف هایم را نزدن....!! به خوردنشان....من امروز به خودم میگفتم هیس...هیسسسس...میگفتم لطفا حرفش را هم نزن....میگوید بگو....میگوید ببین...میگویم نه...!! من خیلی هم تنها نیستم امروز که فکر کردم....!! من امروز یک کمی هم فکر کرده بودم...به آن روز...به آن روزی که هنوز نیامده.!!!!
من داشتم به خودش میگفتم که به او بگوید که خ ر هست وقتی نمیداند که چی را کی و چگونه بگوید...اما مثل اینکه نگفت...
من زیر کتری روی بخاری ام سیاه شده است نمیدانم چرا...بعد انگشتم را کشیدم روی سیاهی اش و مالیدم روی گونه ام....شکل خودم شده بودم.!!!!نه شکل خود او...همان او...!!
من انقدرسردم بوده که وقتی به گرما رسیده ام سرماخورده شدم...!!
بعدش می آید به من زنگ میزند کلی خبر خوب میدهد یک کسی که قرار است چهر روز اینجا باشد....اینجا یعنی در همین شهری که من هستمم...بعد چهار روز یعنی زیاد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فکر کنم خوب باشد زیاد..
+ نوشته شده در شنبه ۴ دی ۱۳۸۹ ساعت ۹:۵۳ ب.ظ توسط بهار
|
زندگی شاید همین لبخند های گاه و بی گاه من باشد که زود می آید و زود میرود......