میدانی دوس دارم سرک بکشم به خلوت آدم ها...آدم هایی که فقط بیرونشان را دیده ام....آدم هایی که یک صورت هستند و فقط یک صورت....دوس دارم به خلوتشان  بروم...بودن و نبودنشان را یکسره نفس بکشم....همین....خیلی هم خوشایند شاید نباشد...شاید خیلی چیزها ببینی که خوشت نیاید یا شایدهم خیلی چیزها  را بشنوی....اما خوب است تهش....چون همه ی آنچه هست را میبینی...همه ی  همه ی آدم ها را.....اینجوری بهتر نیست؟؟!! حالا هرچقدر هم که به مزاجت سازگار نیاید همه ی موجودیتش را دیدن!! بعد میدانی با خودم فکر میکنم یک نفر اگر یکروزی....یکروزی که من نبودم....بیاید و فقط اتاقم را نفس بکشد....و فقط یک سرکی به این بهار همین که اینجا نشسته استو در کمد را با پایش باز و بسته میکند بزند....چه میشود؟؟!! فکر میکنم که کافیست یک نفر بیاید اینجا و یک روز کامل را بی بهار سر کند...خوب سرک بکشد و یواشکی های  بهار را از این کمد بکشد بیرون....همین تیکه تیکه کاغذ ها را...همین ها که گوشه های بعضی شان پاره پاره است...بیاید یک گوشه چشمی بندازد ....بعد یکهو آن جعبه ی ته کمد را ببیند که تویش چهار تا گل گنده ی رز سیاه و دو تا ریز تر آبی است که خشک کشده است را ببیند...بعد درش را که باز کند عطرش دیوانه اش کند...با خودش چه فکر میکند...هه...حتما میگوید این گل ها را یک کسی که خاص بوده داده....که نه بابا این خبرا نیس....یا یک سرک بکشد آن طرف تر آن صابون کوچک سبز رنگ را ببیند....یا فقط همان دفترچه را باز کند و بخواند بعضی صفحاتش را...چه میشود؟؟!! بهار برایش یک جور ناخوشایند میشود آیا.!!!؟؟ یا ؟؟؟

یا مثلا هربار که در این اتاق نیمه تاریک مینشینم و میروم یک جاهایی فکر میکنم اگر الان یک کسی با دوربینش بهار را  هدف بگیرد.....چه میبیند؟؟! بهار از منظرش چه شکلیست؟؟؟خیلی وقتها خودم را که از آن بالا بالا ها میبینم که روی تخت ولو شده ام هیچ حسی ندارم....فقط میبینمش همین.....بی هیچ حسی.....بی هیچ حرکتی...هرچه هست توی آن چشم ها هست...یا شاید عمیق تر....

بعد میدانی  بهار این روزها وقتی در اتاقش هست همش حواسش به همانی هست که دوربین به دست از آن طرف پنجره ها دارد نگاهش میکند....!! اول هایش دست و پایش بسته بود که....یک چند روز که گذشت خودمانی شد کم کم.....بعد هم دیگر بهار خود خود خودش بودن با همه ی وجود خود بودن را یاد گرفت...همین...بهمین سادگی....حالا هی بیا با دوربینت مرا دید بزند...بیا کل کشو و کمد میزم را بردار از اول تا آخر را بخوان...دیگر چه مهم است؟؟؟!!من همین هستم که میبینی...میدانی من همین هستم که شاید هم خوشایندت نیست..همینی که خیلی وقت ها یاد ندارد خوب داد بزند سرت....بیا....بیا با چشمهای حریصت مرا ببین...از اول تا آخر بهارم را ببین....من همین...همین  و همین....دیگر هم هیچ جز این ندارم......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!