ه چیزی فکر میکردم الان ؟؟؟

یک چیزی یکجا خوانده بودم ...توی یکی از همین وبلاگ ها بود به گمانم....نوشته بود که آدم های ترسو هستند که هیچ وقت از آرزوهایشان به دیگران نمیگویند.....میدانی چیست؟؟؟ من هرچه فکر کرده بودم دیده بودم یادم نمی آید آرزوهایم را....دیده بودم آرزوهیی ندارم اصلا؟؟!!! نمیدان چرایش را اما....منتها میدانی مدتی هست که بهش فکر میکنم...به یک آرزویی....بعد فقط یکی از این چند تا آرزویم این هست...میدانی به کسی نمی گفتم چون میترسیدم از گفتنش.....می ترسیدم به آرزویم نرسم آن وقت همه بنشینند و به من بخندند....بعد همین امروز عصر بود که دیدم چقدر شیرین است مزه اش وقتی میگویی آرزوهایت را......

اصلا انگار انرژی ات دو چندان میشود.....من امروز آرزویم را به سه نفر گفتم......و یک نفرشان برایم آرزوی رسیدن به آرزویم را با گفتن انشاالله چند برابر کرد و دو نفر دیگر هم بعدش.....

میدانی اصلا مهم نیست که ملت چه بگویند و چه نظری داشته باشند....من آرزوهایم شاید زیاد هم بزرگ نباشد....شاید خیلی عادی باشد.....اما آرزو هست برایم.......

میدانی من آرزو دارم....آرزو دارم که همین ارشد لعنتی را قبول شوم.....خیلی هم آرزو دارم......خیلی بیشتر از آنکه فکرش را کنی....حالا تا بیا بگو هه ارشد هم شد آرزو...؟؟!!

راستی شما چه آرزویی دارید؟؟؟!!!

پی اس : من عاشق پول هم هستم....!!!!!!!!!!!!!