با صدای بی صدااا مثه یه کوه بلند....مثه یه خواب کوتاه....یه مرد بود یه مرد......

با دستای فقیر با چشمای محروم....با پاهای خسته...

یه مرد بود یه مرد.....

شب با تابوت سیاه...نشست توی چشماش...خاموش شد ستاره....افتاد روی خاک......

سایه اش هم نمیموند...هرگز پشت سرش....

غمگین بود و خسته...

تنهای تنها........................

با لب های تشنه....به عکس یه چشمه...نرسید تا ببینه قطره ...قطره...قطره ی آب....قطره ی آب...

در شب بی تپش....این طرف ...اون طرف.....میفتاد تا بشنفه صدا....صدا...صدای پا...صدای پا......!!!!!!

همینجوری مستقیم یه خط و میگیری و میری میشینی رو اون  نیمکته....سمت راست یه گروه ۶ نفره....چپ سه نفره...اون طرف یه۴ تا...دستاتو میکنی تو جیبای سویشرتتو خیره میشی به اون باریکه....که شاید یه آشنایی چیزی ببینی..دریغ از یه دونه.....حالا همچین تفاوتی هم نداره که......منتها یه جور دلخوشیه دیگه.....بعد شروع میکنی به شمردن....یکی...دو تا...سه تا....تا ....یادم نیست چندتا شد....!!! بعد میشینی با خودت فکر میکنی عجبب!!!!!!!!!!! عجب !!!!!!!! دفترچه رو از تو کیفت درمیاری و شروع میکنی خطای ریز ریز عمودی کنار هم کشیدن......ریز ریز ریز ریز چسبیده به هم....بعدم افقی ...ریز ریز ریز ...روی عمودیا....میشه حصار.....یه حصار که مورچه هم ازش رد نمیشه.........از ۷ سال پیش بود....با مینا مینشستی دوتایی از اینا میکشیدین تند تند تند و ریز ریز حرف میزدین..حالی معنیشم نفهمیدی چیه ها منتها دستت عادت کرده بهش.....همینجوری توش مینویسی بهار.........!!!!!!!!!!!!!

بعدم پامیشی میری تو سالن و میشینی رو اولین صندلی....۱۵ دقیقه بعد کیفتو برمیداری و از پله ها میای پایین......مثل اول...نه سلامی...نه خداحافظی....انگار این دیوارا هم یادشون رفته تو رو چه برسه به .!

خونه....میری جی میلتو باز میکنی میبینی یه مجله الکترونیکه ویستا که همیشه بدون خوندن دیلیت میشه اومده واست...این دفعه میگی بزار بازش کنم ببینم دردش چیه...بعد همینجوری که داری میخونی نوشته ۸ روش برای دوستی یه چیزی تو این مایه ها...کلیک میکنی....لبخند بزنو از این مزخرفات....!!!!

دلمون دوست میخواد...دوست...!!!!!!!!!دوستی که وقتی ازش حرف میزنیم اسم کوچیکشو بیاریم.....!!!همین اندازه دوست........!!!!!!!!!!!!!!