مثه وقتایی که بی پولی یقتو میگیره و میفتی به  زیر و رو کردن تمام کیفات...از کیف پول گرفته تا جا موبایلی ای که یه بارم توش موبایل نذاشتی....بعد یهو چشت میفته به پالتو زمستونیت دست میکنی تو جیبشو دو تا اسکناس نارنجی حالتو جا میاره...مثه همینه...یهو پیداش میشه....یهو میخندونت....یهو میخندی....یهو ته دلت قند آب میشه......همش یهو یهو یهو میشه....

تازگیا خورشیدو تحمل میکنم تا شب شه و پله هارو دو تا یکی برم بالا رو پشت بوم.....بشینم لب دیوار....اونجایی که آدم هر لحظه فکر میکنه قراره پرت شه پایین....همون جایی که قلبتو میچسبونه به آسمون از ترس......ولی ترسشو دوس داری....ترسشو با دست لرزیدنات دوس داری.....تازگیا این شکلی با ترس و جرات میگذره.....