دیشب حرف خوبی بهم زد.....گفت : تا ساعت 9 صبح فردا قراره زندگی کنی......همین حالا تصمیم بگیر قراره چیکار کنی ؟؟؟!!! همین الان تصمیمتو بگیر.....هی فکر کردم و فکر کردم....وسط توهمات ذهنیم به خاطر قرص خوابی که خورده بودم فکر کردم که چقدر بیهوده شدم......یهو خوابم برد......حس کردم پرواز میکنم.......حس کردم دستام رو هواست.........معلقم...صب بیدار شدم......یاد شب قبلش افتادم.....حرفایی که شنیدم......یه جور بی حس و کرخت اومدم نشستم اینجا....با خودم فکر کردم....من قراره کی این زندگی رو بکشونم دنبال خودم.....کی قراره اون بیاد پشت سرمو من به راهم ادامه بدم.............هی میچرخم و میچرخم......هی دلم میخواد یه اتفاقی بیفته.....اما قبلش اینو خوب میدونم که تا من تلاش نکنم هیچی نمیشه.......اینو میدونم که زودتر از وقتش نباید چیزی رو بخوام........حس بی حسی بدتر از هر چیز دیگه ای میتونه بکشت......

میگه : هر چی بخوای در اختیارت میذارم......تو فقط بخواه....تو فقط بگو...تو فقط از ته دل درخواست کن....من؟؟؟میخوام.....اما بی حسم....اما تنبلم......و این تنبلی داره روز به روز منو میکشه.....تصمیمی که گرفتم اینه که امروز بذارمش کنار.....امروز تنبلی رو پرتاب کنم یه طرفی و خودمو بکشونم سمت راه رو .......

** کار میخوام.....که صب برم تا ظهر.....که مشغول بشم......زودتر لطفا!!!