شک و ابهام
بدترین چیز اینه که آدم به همه چی با چشم ابهام نگاه کنه....با چشم شک.....من اینو قبولن داشتم که اشتباهات زیاد و تکرارشون باعث میشه آدم چشمش ترسیده بشه.....اما الان قبول دارمشون......شک و شک و شک دروبرمو گرفته....هر روز رو با این شروع میکنم که دیگه شکی وجود نداشته باشه ....اما سراغم میاد این لعنتی.....و جالب بودنشم اینه که همیشه یه نفر هست که بهش پر و بال بده....همیشه یه نفر هست که بهت دروغای ریز و درشت بگه و تو ته دلت دیگه از شنیدن دروغ حتی نخندی......یه موقعی بود از جلوی دروغ آدما راحت و بی تفاوت رد میشدم......ته دلم میخندیدم به همشون.....اما الان با هر دروغی که میشنوم صورتم داغ میشه.....چشام خیس میشه.....قلبم تند تند میزنه.....به پروسه ی جذاب زندگی لعنت میفرستم........
فقط میخوام برگردم به همون حالت قدیمم.......که دروغ میشنیدم و همه رو حواله میدادم به دنیای اموات.......
+ نوشته شده در جمعه ۱ دی ۱۳۹۱ ساعت ۳:۱۶ ب.ظ توسط بهار
|
زندگی شاید همین لبخند های گاه و بی گاه من باشد که زود می آید و زود میرود......