توی تمام این مدت که اینجا نبودم ، همه چیز همینجا سر جای خودش بوده و هیچ تغییری نکرده.مثل خونه ای که صاحبانش به یک سفر خیلی خیلی طولانی میرنو بعدسالیان سال برمیگردن.همه چیز به همون زیبایی سر جای خودش نشسته و فقط منظرن تا یه گردگیری اساسی کنن.

این همه مدت اینجا نبودمو هزاران جای دیگه بودم.گاهی حتی یادم نمیومد از وجودش.تا الان، تو آخرین روزای بهاری ، وسط یه عصر گرم با آهنگی که بی هیچ انتخابی پلی شد و متعلق به گذشته نبود، ولی منو پرت کرد وسط این حجم کلمه.

همین حالا که دارم مینویسم، متوجه شدم که دلتنگ اینجا شدم مثل وقتی که دوستی که مال خیلی زمان دوری بوده و یهو تو یه شهری که انتظارشو نداری میبینیش و میفهمی که دنیا دنیا دلتنگشی.

نشسته بودم همین جا و دیدم که یک ساعتی میشه دارم مرور خاطراتمو میکنم.

خیلی چیزا فرق کرده.

و تمام این تغییرات با همه سختی هاش منو خوشحال کرده.

روزای خیلی خوب و خیلی بدی رو پشت سر گذاشتم.

بیشتر مینویسم.